.

.
در کوله پشتی من
پاسی از شب،
به یک روزعادت را قدم زدن
خستگی را از چشمانم می خارانم
و از پنجره ی دنیایم
به صدای نورانی سقوط فرشتگان دلتنگ آسمان گوش می دهم.
ریسمان بیداری نفس های آخرش است
و ریزگردهای خیال هم بر مژه هایم سنگینی می کند.
در منگنه ی خیال می نشینم
و غرق در فلسفه ی بودن یا نبودن
تو را می بینم:
موهایت را شانه میزنی
و در انعکاس زیباییت
روی آینه
ها می کنی و می نویسی :
تردید ؟!
حسام_معینی
دیدگاه ها (۴)

باز هم تنها، و... تنهاتر!آینده‌ام نامعلوم، و همه چیز، در پیر...

کارهایی که انسان ها برای گذران زندگی به آن مشغول می شوند به ...

سرخ پوستان از رییس جدید می پرسند : آیا زمستان سختی در پیش اس...

خدایا سلامما بیـــــدار شدیمسرحالیمامیــد داریمو می خندیماین...

(سناریو فرفره های انفجار) (BL)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط