با رسیدن به اتاقم به سمت کمد لباسیم رفتم و با دیدن بافتنی زرشکی ...
𝒫𝒶𝓇𝓉 ①③
با رسیدن به اتاقم به سمت کمد لباسیم رفتم و با دیدن بافتنی زرشکی مورد علاقه ام و شلوار پارچه ای مشکی همونا رو برداشتم و با لباس رو مخی که تا الان به تن داشتم عوض کردم... نفس راحتی کشیدم و با یاد آوری سوالی که از آجوما داشتم به طرف آشپزخونه رفتم
+ آمممم آجوما جونم
آجوما « جانم مادر
+ میگم یونگی منو اورد؟
آجوما « اره عزیزم...
+ هوممممم...
شب //
- کتم رو توی آینه اتاقم مرتب کردم و رفتم پایین! امشب قرار بود جیهوپ با مادر و پدربزرگ بورام بیان اینجا تا راجب اون قرارداد باهم صحبت کنیم... اما خبری از بورام نبود... با ورود جیهوپ و مادرش و جانگ بزرگ همه بلند شدیم و تعظیم کردیم
&چطوری پسر؟ بابت امروز هم ممنونم
+ کاری نکردم... نمیشینی؟
& اه... چرا چرا
~جلسه ای تقریبا رسمی با بزرگترهای هردو خانواده اما بدون حضور بورام برگزار شد! مادرش بهش گفته بود جایی نره اما بورام ترجیح داد به دیدن وئول بره... بودن توی اون جلسه اصلا براش خوشایند نبود....
مادر یونگی « خب اگه موافق باشید که تاریخ خاستگاری و اینا رو مشخص کنیم
مادر بورام « عالیه... بچه ها هم با هم کنار میان و از همه لحاظ همو تکمیل میکنن
& معذرت میخوام اما جفتشون مخالفت این ازدواج ان و حتی اگه الان رابطه خوبی با هم داشته باشن بازم نمیتونن با هم کنار بیان و جفتشون اذیت میشن! یونگی رو نمیدونم اما بورام به این ازدواج راضی نیست
پدربزرگ بورام « جیهوپ از تو توقع نداشتم! این دوتا هنوز بچه ان! معلومه خیر و صلاح خودشون رو تشخیص نمیدن! من و پدر یونگی بهترین تصمیم رو برای جفتشون گرفتیم... این ازدواج چه موافق باشن چه مخالفت برگزار میشه!
- اما من یکی دیگه رو دوست دارم! با این وجود بازم صورت میگیره؟
پدر یونگی « چی؟ اون کیه؟
- ربکا! مدل شرکت
مادر یونگی « خدای من یونگی عاشق کی شدی تووو؟؟؟؟ اون دختر؟ میدونی چه ادمیه؟ خوبه خودتم میدونی توی زندگی مدل ها چه اتفاقاتی میفته
- اما اون تا همین الانم پام وایساده!
پدر یونگی « همین الان ازش جدا میشی! این ازدواج به نفعت نیست!
- ولی فکر کنم اونقدر بزرگ شده باشم که بتونم خیر و صلاحم رو تشخیص بدم پدر!
پدربزرگ یونگی « اگه میخواهی از شجرنامه این خانواده خط بخوری و از ارث محروم بشی با اون دختر ازدواج کن
- سکوت کردم و چیزی نگفتم! همیشه همین بود... با این جور چیزا ساکتم میکردن! کاری به ارث پدربزرگ نداشتم چون تا حالا روی پای خودم ایستادم اما مادرم دلش میشکست و من اینو نمیخواستم! آهی کشیدم و در سکوت به صحبت های چرندشون گوش کردم! جیهوپ هم عصبی با پاهاش ضرب گرفته بود... جفتمون رو با یه چیز ساکت کرده بودن!
با رسیدن به اتاقم به سمت کمد لباسیم رفتم و با دیدن بافتنی زرشکی مورد علاقه ام و شلوار پارچه ای مشکی همونا رو برداشتم و با لباس رو مخی که تا الان به تن داشتم عوض کردم... نفس راحتی کشیدم و با یاد آوری سوالی که از آجوما داشتم به طرف آشپزخونه رفتم
+ آمممم آجوما جونم
آجوما « جانم مادر
+ میگم یونگی منو اورد؟
آجوما « اره عزیزم...
+ هوممممم...
شب //
- کتم رو توی آینه اتاقم مرتب کردم و رفتم پایین! امشب قرار بود جیهوپ با مادر و پدربزرگ بورام بیان اینجا تا راجب اون قرارداد باهم صحبت کنیم... اما خبری از بورام نبود... با ورود جیهوپ و مادرش و جانگ بزرگ همه بلند شدیم و تعظیم کردیم
&چطوری پسر؟ بابت امروز هم ممنونم
+ کاری نکردم... نمیشینی؟
& اه... چرا چرا
~جلسه ای تقریبا رسمی با بزرگترهای هردو خانواده اما بدون حضور بورام برگزار شد! مادرش بهش گفته بود جایی نره اما بورام ترجیح داد به دیدن وئول بره... بودن توی اون جلسه اصلا براش خوشایند نبود....
مادر یونگی « خب اگه موافق باشید که تاریخ خاستگاری و اینا رو مشخص کنیم
مادر بورام « عالیه... بچه ها هم با هم کنار میان و از همه لحاظ همو تکمیل میکنن
& معذرت میخوام اما جفتشون مخالفت این ازدواج ان و حتی اگه الان رابطه خوبی با هم داشته باشن بازم نمیتونن با هم کنار بیان و جفتشون اذیت میشن! یونگی رو نمیدونم اما بورام به این ازدواج راضی نیست
پدربزرگ بورام « جیهوپ از تو توقع نداشتم! این دوتا هنوز بچه ان! معلومه خیر و صلاح خودشون رو تشخیص نمیدن! من و پدر یونگی بهترین تصمیم رو برای جفتشون گرفتیم... این ازدواج چه موافق باشن چه مخالفت برگزار میشه!
- اما من یکی دیگه رو دوست دارم! با این وجود بازم صورت میگیره؟
پدر یونگی « چی؟ اون کیه؟
- ربکا! مدل شرکت
مادر یونگی « خدای من یونگی عاشق کی شدی تووو؟؟؟؟ اون دختر؟ میدونی چه ادمیه؟ خوبه خودتم میدونی توی زندگی مدل ها چه اتفاقاتی میفته
- اما اون تا همین الانم پام وایساده!
پدر یونگی « همین الان ازش جدا میشی! این ازدواج به نفعت نیست!
- ولی فکر کنم اونقدر بزرگ شده باشم که بتونم خیر و صلاحم رو تشخیص بدم پدر!
پدربزرگ یونگی « اگه میخواهی از شجرنامه این خانواده خط بخوری و از ارث محروم بشی با اون دختر ازدواج کن
- سکوت کردم و چیزی نگفتم! همیشه همین بود... با این جور چیزا ساکتم میکردن! کاری به ارث پدربزرگ نداشتم چون تا حالا روی پای خودم ایستادم اما مادرم دلش میشکست و من اینو نمیخواستم! آهی کشیدم و در سکوت به صحبت های چرندشون گوش کردم! جیهوپ هم عصبی با پاهاش ضرب گرفته بود... جفتمون رو با یه چیز ساکت کرده بودن!
- ۲.۳k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط