مگس‌های بی‌جانِ آخرِ فصل را توی هوا می‌گرفتم و می‌بردم بی

مگس‌های بی‌جانِ آخرِ فصل را توی هوا می‌گرفتم و می‌بردم بیرون ولشان می‌کردم.
گفت:
- چرا نمی‌کشی‌شان و این همه به خودت زحمت می‌دهی؟!
گفتم:
+ خوشی‌مان را به رنج دیگران نمی‌خریم.
دیدگاه ها (۲)

سرنوشت(ویو رایا)وقتی برگشتیم خونه، کیسه‌های خرید رو بردم سمت...

اعتماد به نفس به این معنی نیست که فکر کنی از بقیه بهتری؛بلکه...

پشت نگاه سردت.. 19تهیونگگوشی رو روی تخت گذاشتم و چند لحظه به...

‏🦊[۱۸:۲۰ ~ ۱۸:۲۳ به وقت کره]بنگ-های ㅎㅎㅎکنسرت‌های ژاپن رو با ...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 182♡⁠。⁠)⁩سر جون...

Pat:5اسم: عاشق چشماش شدمجونگکوک. جواب دادم و سریع گفت زنتو گ...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁰¹با دست گرمش دستم رو گرفته بود..مثل ا...

پارت ۲ویو جونگ کوک:از خواب بیدار شدم و رفتم یه دوش ده مینی گ...

همسایه طبقه بالا

من امیدوارم که خداوند به ما مرحمت کند و ما را بیدار کند، ما ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط