توبیراما دیگه توان حرف زدن نداشت . رفت توی اتاق . روی تخت

توبیراما دیگه توان حرف زدن نداشت . رفت توی اتاق . روی تختش خوابید . شروع کرد به اشک ریختن . نیاز به یک آغوش داشت ، آغوشی که او را به خود دعوت کند . توبیراما فقط صبحانه خورده بود و گشنه بود . چشمانش سیاهی می‌رفت بالشتش خیس چون دریا شده بود . گشنگی داشت به توبیراما فشار می آورد ، پس بلند شد تا چیزی بپزد . همان لحظه هاشیراما آمد . با چهره ای خندان و عینک مطالعه توبیراما که سه هفته آن را گم کرده بود به توبیراما گفت:سلام توبی حالت خوبه . اما هاشیراما تنها چیزی که شنید سکوت بود ، سکوتی که از فریاد هم بلندتر بود . هاشیراما توقع داشت توبیراما به خاطر اینکه عینک مطالعه اش را برداشته است دعوا کند یا به رفتار او کمی بخندد . هاشیراما با کمی استرس پرسید : چیزی شده ، حالت بده؟ و باز هم سکوت . هاشیراما داشت از نگرانی میمرد . هاشیراما با صدایی که فقط توبیراما به زور می‌شنید گفت:گرسنته . جواب همیشگی سکوت . توبیراما به لیوان آب در دستش نگاه میکرد ، دلش میخواست به تک تک سوال های هاشیراما جواب بدهد اما ... بغض سکوت را تحویل هاشیراما میداد . توبیراما حس کرد باید قضیه را با هاشیراما در میان بگذارد . نگاهی به هاشیراما انداخت دید دارد شربت درست می کند . توبیراما اول تعجب کرد اما بعد کمی فکر یادش آمد برای بچه ها می کند . هاشیراما یک لیوان ریخت و به شوخی گفت:میخوای مسئول تست باشی . پس تکون نمی‌خوری ! دارم برات ! هاشیراما لیوان آب توبیراما را گرفت و ایران شربت را داد دستش و کمی بعد هاشیراما رفت پشت توبیراما . توبیراما ترسید که هاشیراما کاری باهاش بکنه . هاشیراما دست های توبیراما را کنترل می کرد . هاشیراما با دست های توبیراما لیوان شربت را برداشت و برد سمت دهان توبیراما ، توبیراما یک جرعه نوشید . خوشمزه بود .
H:خوبه؟
T:...
هاشیراما یک جرعه خورد و گفت:عالی شده
_______
S:هوف. ، این هم تموم شد
N:به اندازه ی سه هفته درس خواندیم
Ki:ای دستامو حس نمیکنم
بچه ها کارشان تمام شده بود و انگار دلشان برای مدرسه تنگ شده بود . برای داد و بیداد های مادارا . واسه کرم ریزی های که با اوبیتو انجام میدادند .
ناروتو در حال ماساژ دادن انگشت هایش بود که فکری به ذهنش رسید .
N:بچه ها بیان خاطرات خنده دارمون رو برای گارا ، کانکورو و تماری تعریف کنیم!
بچه ها کمی فکر کردند و شینو گفت:من اول میگم . یک روز توی کلاس یک کرم اومد روی میز اینو . من هم میدونستم اینو اگر کرم ببینه مدرسه میره روی هوا پس کرم رو برداشتم . وقتی کلاس اوبیتو سنسه شروع شد من کرم رو گم کردم . به همه جا نگاه کردم اما نبود بعد یک نگاه دقیق به فنجان اوبیتو سنسه انداختم دیدم کرم تو فنجان شناور . وقتی که اوبیتو سنسه خواست چایی بخورد بلند گفتم کرم توی چایی ! اوبیتو نگاهی به فنجان انداخت . بعد لیوان را پرت کرد و کرم رفت داخل لباسش . شینو حرکات اوبیتو را تقلید کرد که انگار دارد یک رقص انجام میدهد .
کیبا با خنده گفت حالا من:یکروز داشتیم با بچه ها فوتبال بازی می کردیم یهو توپ خورد تو صورت مادارا که خیلی هم عصبانی بود . البته پای لنگ شیکامارو اوضاع را بدتر کرد . مادارا محکم توپ شوت کرد . آنقدر محکم که توپ نزدیک بود پاره شود . توپ یکبار خورد به زمین و خورد به وسط پاهای کاکاشی . یادمه روز بعدش مادارا از دست کاکاشی همش فرار می کرد و ما هم هی می خندیدیم .
کتابخانه پر شده بود از صدای بچه ها که هاشیراما اومد گفت:مهمون نمی خواهید؟
دیدگاه ها (۲)

N:سلام گارا امروز میای تا با هم یکم درس تمرین کنیم . بقیه بچ...

به افتخار پدر ها لایک کندرباره ناروتو ورژن مدرسه میخوام از ا...

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن ) پارت ۱۸ : زمزمه‌های آزا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط