پارت ۵

پارت ۵
توبیراما دیگه توان حرف زدن نداشت . رفت توی اتاق . روی تختش خوابید . شروع کرد به اشک ریختن . نیاز به یک آغوش داشت ، آغوشی که او را به خود دعوت کند . توبیراما فقط صبحانه خورده بود و گشنه بود . چشمانش سیاهی می‌رفت بالشتش خیس چون دریا شده بود . گشنگی داشت به توبیراما فشار می آورد ، پس بلند شد تا چیزی بپزد . همان لحظه هاشیراما آمد . با چهره ای خندان و عینک مطالعه توبیراما که سه هفته آن را گم کرده بود به توبیراما گفت:سلام توبی حالت خوبه . اما هاشیراما تنها چیزی که شنید سکوت بود ، سکوتی که از فریاد هم بلندتر بود . هاشیراما توقع داشت توبیراما به خاطر اینکه عینک مطالعه اش را برداشته است دعوا کند یا به رفتار او کمی بخندد . هاشیراما با کمی استرس پرسید : چیزی شده ، حالت بده؟ و باز هم سکوت . هاشیراما داشت از نگرانی میمرد . هاشیراما با صدایی که فقط توبیراما به زور می‌شنید گفت:گرسنته . جواب همیشگی سکوت . توبیراما به لیوان آب در دستش نگاه میکرد ، دلش میخواست به تک تک سوال های هاشیراما جواب بدهد اما ... بغض سکوت را تحویل هاشیراما میداد . توبیراما حس کرد باید قضیه را با هاشیراما در میان بگذارد . نگاهی به هاشیراما انداخت دید دارد شربت درست می کند . توبیراما اول تعجب کرد اما بعد کمی فکر یادش آمد برای بچه ها می کند . هاشیراما یک لیوان ریخت و به شوخی گفت:میخوای مسئول تست باشی . پس تکون نمی‌خوری ! دارم برات ! هاشیراما لیوان آب توبیراما را گرفت و ایران شربت را داد دستش و کمی بعد هاشیراما رفت پشت توبیراما . توبیراما ترسید که هاشیراما کاری باهاش بکنه . هاشیراما دست های توبیراما را کنترل می کرد . هاشیراما با دست های توبیراما لیوان شربت را برداشت و برد سمت دهان توبیراما ، توبیراما یک جرعه نوشید . خوشمزه بود .
H:خوبه؟
T:...
هاشیراما یک جرعه خورد و گفت:عالی شده
_______
S:هوف. ، این هم تموم شد
N:به اندازه ی سه هفته درس خواندیم
Ki:ای دستامو حس نمیکنم
بچه ها کارشان تمام شده بود و انگار دلشان برای مدرسه تنگ شده بود . برای داد و بیداد های مادارا . واسه کرم ریزی های که با اوبیتو انجام میدادند .
ناروتو در حال ماساژ دادن انگشت هایش بود که فکری به ذهنش رسید .
N:بچه ها بیان خاطرات خنده دارمون رو برای گارا ، کانکورو و تماری تعریف کنیم!
بچه ها کمی فکر کردند و شینو گفت:من اول میگم . یک روز توی کلاس یک کرم اومد روی میز اینو . من هم میدونستم اینو اگر کرم ببینه مدرسه میره روی هوا پس کرم رو برداشتم . وقتی کلاس اوبیتو سنسه شروع شد من کرم رو گم کردم . به همه جا نگاه کردم اما نبود بعد یک نگاه دقیق به فنجان اوبیتو سنسه انداختم دیدم کرم تو فنجان شناور . وقتی که اوبیتو سنسه خواست چایی بخورد بلند گفتم کرم توی چایی ! اوبیتو نگاهی به فنجان انداخت . بعد لیوان را پرت کرد و کرم رفت داخل لباسش . شینو حرکات اوبیتو را تقلید کرد که انگار دارد یک رقص انجام میدهد .
کیبا با خنده گفت حالا من:یکروز داشتیم با بچه ها فوتبال بازی می کردیم یهو توپ خورد تو صورت مادارا که خیلی هم عصبانی بود . البته پای لنگ شیکامارو اوضاع را بدتر کرد . مادارا محکم توپ شوت کرد . آنقدر محکم که توپ نزدیک بود پاره شود . توپ یکبار خورد به زمین و خورد به وسط پاهای کاکاشی . یادمه روز بعدش مادارا از دست کاکاشی همش فرار می کرد و ما هم هی می خندیدیم .
کتابخانه پر شده بود از صدای بچه ها که هاشیراما اومد گفت:مهمون نمی خواهید؟
دیدگاه ها (۴)

در سایه ی گذشته🌑# قسمت دوم: «شکستن دیوارها» 🖤---### یک هفته ...

سناریو اوبیکاکا

گذشت روباه و اینده روباهپارت :14(قضیه از دید ناروتو) صبح شده...

پارت ۳۳بچه ها من هنوز زنده ممممم🗣K:"اصن از دستت عصبانی نیستم...

پارسا که تا چند لحظه پیش تلاش می‌کرد با تکیه دادن به دیوار، ...

پارت هشت راز خون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط