عمیقا غرق در اندیشه‌های خویش

عمیقا غرق در اندیشه‌های خویش
در جنگل گام برمی‌داشتم
به جستجوی هیچ‌چیز نبودم
و همین هدف اصلی‌ام بود. 

در سایه،
گل کوچکی را دیدم
که همچون ستارگان می‌درخشید،
زیبا همچون دیدگانی مهربان!
خواستم بچینمش که ناگهان
با نهایت ظرافت ندا در داد:
اگر ساقه‌ام چیده شود
آیا لازم است پژمرده گردم؟ 

همه وجودش را از زیر خاک بیرون کشیدم
حتی ریشه‌های کوچکش را
و به باغم
در خانۀ زیبایم آوردمش.
و دیگربار،
در زمین کاشتمش
در گوشه‌ای آرام
اینک تا ابد
ساق و برگی گسترده خواهد داشت
و به شکوفایی خود ادامه خواهد داد .ً.
دیدگاه ها (۱)

🍂 به بار نمی نشیند درختی که پاییز را نمی فهمد ....🍂

گاهی خوابت را می‌بینمبی‌صدابی‌تصویرمثلِ ماهی در آب‌های تاریک...

مـن همان آدمـِپـر منطق بی احساسمپس چرا آمدنت حالِمـرا ریخت ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط