ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد

ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد

زنی در حال عبور اورا دید

اورا به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید

و گفت مواظب خودت باش

کودک پرسید : ببخشید خانم شما خدا هستید؟؟؟

زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم

کودک گفت : می دانستم با او نسبتی داری....
دیدگاه ها (۴)

یک خانم جوان با لباس نامناسب در مسیر قدم زدن به یک خانم با ح...

توجه توجه توجه نهضت خرید نکردن از فروشگاههایی که فروشندگان آ...

پارت ۱۶ فردای اون روز، حدود ساعت چهار عصر، صدای زنگ گوشیم او...

پارت ششم | تغییر رفتاردو روز از ماجرای کافه گذشته بود.از آن ...

پوستر تغییر کرد

Part ⁸+ جواب دادم صدای یه زن نا آشنا بود +بله بفرمایید ........

رایحه پنهانآخر سر آروم سر تکون داد.- عوم... باشه، ارباب.بعد ...

وارث سایه ها

پارت چهارم:فقط چند دقیقه تا شروع کت‌واک باقی مانده بود.کمیل ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط