Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant
Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant to be. But by fighting against fate, we can change such a destiny.
⟩⟩ Beyond Fate....
part..¹⁸
روز دختر برای آکادمی شلوغ و پرهیاهو بود.
روی دیوارها روبانهای رنگی زده بودند و بعضی از هنرجوها، برای چند ساعت هم که شده، لبخندهای مصنوعی به چهره داشتند.
اما آینا هیچ حوصلهای برای این نمایش نداشت.
او فقط به سکوت فکر میکرد.
به حرفهای مرد پیر.
به مادرش.
به آن حقیقتی که هنوز مثل تیغی در ذهنش گیر کرده بود.
شب که رسید، آکادمی دوباره رنگ واقعی خودش را گرفت.
سرد.
خاموش.
و پر از سایه.
آینا در حیاط قدم میزد.
هوا خنک بود و نور ماه روی سنگفرشها خط میکشید.
او دستهایش را در آستینهای لباسش پنهان کرده بود و سعی میکرد ذهنش را آرام کند، اما دلش آرام نمیگرفت.
همان لحظه، صدایی پشت سرش آمد.
نه قدم.
نه خشخش.
فقط یک نفس.
آینا سریع برگشت.
اما قبل از آنکه چهرهی طرف مقابل را کامل ببیند، چیزی تیره و سریع به سمتش حمله کرد.
او جاخالی داد، اما ضربهی اول بازویش را خراش داد.
بوس به همتون✨🌈
⟩⟩ Beyond Fate....
part..¹⁸
روز دختر برای آکادمی شلوغ و پرهیاهو بود.
روی دیوارها روبانهای رنگی زده بودند و بعضی از هنرجوها، برای چند ساعت هم که شده، لبخندهای مصنوعی به چهره داشتند.
اما آینا هیچ حوصلهای برای این نمایش نداشت.
او فقط به سکوت فکر میکرد.
به حرفهای مرد پیر.
به مادرش.
به آن حقیقتی که هنوز مثل تیغی در ذهنش گیر کرده بود.
شب که رسید، آکادمی دوباره رنگ واقعی خودش را گرفت.
سرد.
خاموش.
و پر از سایه.
آینا در حیاط قدم میزد.
هوا خنک بود و نور ماه روی سنگفرشها خط میکشید.
او دستهایش را در آستینهای لباسش پنهان کرده بود و سعی میکرد ذهنش را آرام کند، اما دلش آرام نمیگرفت.
همان لحظه، صدایی پشت سرش آمد.
نه قدم.
نه خشخش.
فقط یک نفس.
آینا سریع برگشت.
اما قبل از آنکه چهرهی طرف مقابل را کامل ببیند، چیزی تیره و سریع به سمتش حمله کرد.
او جاخالی داد، اما ضربهی اول بازویش را خراش داد.
بوس به همتون✨🌈
- ۴۰۰
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط