خب بریم برای رمان

خب بریم برای رمان
Let's go
_________
سناریو: زندگی سخت
پارت: ۳

"فردای آن روز"
"ویو: راوی"

دازای جلوی در دست به سینه وایساده بود و منتظر لونا بود

دازای: لونا بدو دیگه

لونا: ای بابا دِ یه دقیقه دندون رو جیگر بزار

دازای: هوفففف... زود باش دیگه پاهام خشک شد

لونا از اتاق امد بیرون و کیفش رو برداشت و به سمت دازای رفت

لونا: باشه دیگه امدم

دازای و لونا سوار ماشین شدن
و به سمت بیمارستان حرکت کردن
کمی بعد به بیمارستان رسیدن و دازای و لونا رفتن به داخل بیمارستان. رفتن به بخش سنوگرافی و نشستن روی صندلی تا نوبتشون بشه

"ویو: دازای"

نگاهی به لونا انداختم و دیدم که استرس داره. دستش رو گرفتم

دازای: هی لونا چته؟ چرا استرس داری؟

لونا: نمیدونم از دیشب تا الان استرس دارم. یعنی واقعا ممکنه من حامله باشم؟

دازای: هیچ بعید نیست

دکتر/منشی(هرچی): نفر بعدی

بلند شدم و دست لونا رو گرفتم

دازای: پاشو نوبت توئه...
(ادامه دارد)
_______
ببخشید که کم بود
شرط پارت بعد: ۲۰ تا لایک_۲۰ تا کامنت
دیدگاه ها (۷۳)

بچه هاپروفایل عوض شد

فقط اسماشون😅فیودور حیایی دازای افشاری😅

ای کوفت🤣🤣🤣سرم رفت🤣🤣

خب بریم بریا پارت بعدLet's go___________سناریو: زندگی سختپار...

خب الان میخوام سناریوم رو شروع کنمخب Let's go___________سنار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط