پارت ۱
پارت ۱
ویو ات .. صبح بیدار شدم دیدم تو بغل تهیونگم .. و امروز قراره بریم ایران .... اینم بگم ما حداقل دوسال تو رابطه بودیم ...
راستش من تهیونگو خیلی دوست داشتم و خیلی خوشحال بودم از اینکه با تهیونگم ....
و البته که هنوزم هستم ....
خلاصه رفتیم ایران تو راه کلی باهم حرف زدیم اون خیلی قربون صدقم رفت و منم خیلی ذوق مرگ میشدم ....
خلاصه رسیدیم ایران ... تو ایران کلی جا رفتیم ... خیلی بهمون خوش گذشت ...
۱ هفته از اومدنمون به ایران میگذره ....
امشب قرار بود با خانواده فیلم ببینیم ...
داشتیم فیلم میدیدیم که من سرمو گذاشتم رو شونه داداشم و خوابم برد ....
فردا بیدار شدم خونه حالیه خالی بود .. هیچکس ... نه مادری... نه پدری .. نه برادری و نه حتی تهیونگ ... یه زنگ به تهیونگ زدم ... بعد از ۳ تا بوق جواب داد ..
ته همه حرفاش سرده ..
ته : بله ..
ات : سلام فدات شم ...
ته : چیکار داری..
ات : قربونت برم کجایی ؟
ته : منو اینجودی صدا نزن ..
ات : وا برای چی ؟
ته : ببین ات من اومدم کره .... خسته شدم دیگه ...
ات : خب میگفتی منم میومدم ...
ته : نگته همینجاست از تو خسته شدم .. نه کس دیگه ای ...
ات : اما ...
ته قطع کرد ...
( دوست عزیزی که داری این فیک رو میخونی تهیونگ تو دنیای واقعی اصلا اینجور نست و خیلییییییییییی مهربونه )
ات : نشست گریه کرد ساعتها گریه میکرد ... وقتی دید گریه فایدهای نداره یه بلیط گرفت و به کره رفت ... مجبور بود ... چون تحصیلش اونجا بود ....
ات رسید کره ... رفت مدرسه اما خب اونو تهیونگ تو یه مدرسه بودن ...ات خیلی سعی کرد بره پیش تهیونگ ... اما تهیونگ اونو پس زد.... ات بی خیال شد ...
ویو ات : ...
تو اتاقم بودم یه شماره بهم زنگ زد جواب دادم بهترین دوستم بود البته تو دوران دبیرستان
: ات سلام ... من میخوام ببینمت ...
ات : باشه بیا به ....... کافه ...
رفتم نشستیم ...
ات : خب چه خبر ..
یوری : سلامتی ... تو چه خبرا ..
ات : هیچی .. نمیدونم والا ..
یوری : رابطت با تهیونگ چطوره
ات با مکس کوتاهی : هعیی خوبه بعد نیست ...
یوری : ات من میخوام یه چیز بهت بگم ولی لطفا ناراحت نشو ..
ات : باشه ... بگو
یوری : خب من چون دیدم با ته کان کردی به ته پیشنهاد دادم ...
ات : هه دیونه شدی ... اون دوسپسرمه هااا..
چون حرف نمیزنیم دلیل نمیشه کات ...
یوری : قبول کرد ...
ات : چ.چی ؟
یوری : ببین ات من واقعا واقعا ...
ات : .... اشکال نداره خوش باشین
و بدون هیچ حرفی رفت
ات کل راه داشت به این فکر میکرد که چطور ممکنه اون دو نفری که بیشتر از همه براش مهم بودن ... این گارو کنن .... به این فکر میکرد که اون قبلا با ته اینجوری نبود ..
. ولی الان باید عین دوتا غریبه رفتار میکردن
بعد از اون ات دیگه عشق رو هفت طبقه پایین قلبش خاک کرد ... بی احساس نشده بود .. فقط به عشق اعتماد نداشت ...
از اون قضیه ۳ سال میگذره ...
ات غیبش زده بود ... تهیونگم
ویو ات .. صبح بیدار شدم دیدم تو بغل تهیونگم .. و امروز قراره بریم ایران .... اینم بگم ما حداقل دوسال تو رابطه بودیم ...
راستش من تهیونگو خیلی دوست داشتم و خیلی خوشحال بودم از اینکه با تهیونگم ....
و البته که هنوزم هستم ....
خلاصه رفتیم ایران تو راه کلی باهم حرف زدیم اون خیلی قربون صدقم رفت و منم خیلی ذوق مرگ میشدم ....
خلاصه رسیدیم ایران ... تو ایران کلی جا رفتیم ... خیلی بهمون خوش گذشت ...
۱ هفته از اومدنمون به ایران میگذره ....
امشب قرار بود با خانواده فیلم ببینیم ...
داشتیم فیلم میدیدیم که من سرمو گذاشتم رو شونه داداشم و خوابم برد ....
فردا بیدار شدم خونه حالیه خالی بود .. هیچکس ... نه مادری... نه پدری .. نه برادری و نه حتی تهیونگ ... یه زنگ به تهیونگ زدم ... بعد از ۳ تا بوق جواب داد ..
ته همه حرفاش سرده ..
ته : بله ..
ات : سلام فدات شم ...
ته : چیکار داری..
ات : قربونت برم کجایی ؟
ته : منو اینجودی صدا نزن ..
ات : وا برای چی ؟
ته : ببین ات من اومدم کره .... خسته شدم دیگه ...
ات : خب میگفتی منم میومدم ...
ته : نگته همینجاست از تو خسته شدم .. نه کس دیگه ای ...
ات : اما ...
ته قطع کرد ...
( دوست عزیزی که داری این فیک رو میخونی تهیونگ تو دنیای واقعی اصلا اینجور نست و خیلییییییییییی مهربونه )
ات : نشست گریه کرد ساعتها گریه میکرد ... وقتی دید گریه فایدهای نداره یه بلیط گرفت و به کره رفت ... مجبور بود ... چون تحصیلش اونجا بود ....
ات رسید کره ... رفت مدرسه اما خب اونو تهیونگ تو یه مدرسه بودن ...ات خیلی سعی کرد بره پیش تهیونگ ... اما تهیونگ اونو پس زد.... ات بی خیال شد ...
ویو ات : ...
تو اتاقم بودم یه شماره بهم زنگ زد جواب دادم بهترین دوستم بود البته تو دوران دبیرستان
: ات سلام ... من میخوام ببینمت ...
ات : باشه بیا به ....... کافه ...
رفتم نشستیم ...
ات : خب چه خبر ..
یوری : سلامتی ... تو چه خبرا ..
ات : هیچی .. نمیدونم والا ..
یوری : رابطت با تهیونگ چطوره
ات با مکس کوتاهی : هعیی خوبه بعد نیست ...
یوری : ات من میخوام یه چیز بهت بگم ولی لطفا ناراحت نشو ..
ات : باشه ... بگو
یوری : خب من چون دیدم با ته کان کردی به ته پیشنهاد دادم ...
ات : هه دیونه شدی ... اون دوسپسرمه هااا..
چون حرف نمیزنیم دلیل نمیشه کات ...
یوری : قبول کرد ...
ات : چ.چی ؟
یوری : ببین ات من واقعا واقعا ...
ات : .... اشکال نداره خوش باشین
و بدون هیچ حرفی رفت
ات کل راه داشت به این فکر میکرد که چطور ممکنه اون دو نفری که بیشتر از همه براش مهم بودن ... این گارو کنن .... به این فکر میکرد که اون قبلا با ته اینجوری نبود ..
. ولی الان باید عین دوتا غریبه رفتار میکردن
بعد از اون ات دیگه عشق رو هفت طبقه پایین قلبش خاک کرد ... بی احساس نشده بود .. فقط به عشق اعتماد نداشت ...
از اون قضیه ۳ سال میگذره ...
ات غیبش زده بود ... تهیونگم
- ۳۷۴
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط