پارت ۶۶۷

پارت ۶۶۷


با دستاي مشت شده و بدن منقبض به روبروم خیره بودم
تا جلسه دادگاه شروع شه..
استرس تمام بدنم رو یخ کرده بود.
ریز میلرزید مدام با دلشوره به اینده نه چندان دور این
پرونده فکر میکردم.
اروم برگشتم به جیمز نگاه کردم.
اشفته و مضطرب بين جمع نگاه میچرخوند که نگاهش به من خورد..
لبخند اروم و خيلي تلخي بهم زد و عمیق پلک زد. انگار داشت بالا میاورد ولي جلوي خودشو گرفته بود.. دوست داشتم کنارم مینشست تا میتونستم دستاي گرمش رو بگیرم و خودمو اروم کنم اما..
میدونستم چقدر بودن اینجا سخته براش.
پس نمیتونستم ازش انتظار داشته باشم..
درمونده برگشتم به روبروم
قاضي اومد و همه مون از جا بلند شدیم و بعد نشستیم..
قلبم تند تند میزد.
وكيلم حرفه اي همه چیز رو در دست گرفته بود و از خراب کاري ها و گناه هاي فين دوناتو سخنرانی میکرد. هیچ صدايي جز صداي وکیلم به گوش نمیرسید و همه تو سکوت و بهت گوش میدادن.
قلبم داشت از شنیدن دوباره شون از جا در میومد. حتي نمیتونستم به فین نفرت انگیز نگاه کنم.
حس میکردم دارم بالا میارم
صداي سرفه جیمین گاهی این سکوت رعب انگیز و سنگین رو میشکوند
اخ.. هنوز ریه هاش اذیت میکرد.
تازه عمل کرد و این همه فشار روش.. عادلانه نبود.. عادلانه نبود که انقدر تحت فشار قرار بگیره. قلبم میشکست وقتي دوباره مجبور بودم اینطور درد کشیدنش رو ببینم و اینبار براي پدرش..
لرزون و نگران چرخیدم سمتش که نگاهم به نیکول و فرد خورد که جدي ته سالن پشت جیمین نشسته بودن..
احتمالا جیمین بهشون گفته بود.
درمونده نگاهمو به روبروم کشیدم.
قاضي اقاي فين دوناتو اتهامات وارد شده به خودتون رو
میپذیرین؟
فين خيلي محكم و رك گفت: بله.
شوکه و تند نگاش کردم. چي؟
واقعا قبول کرد؟
همهمه اي در اطرافم به جریان افتاد.
قاضي بلند گفت: ساکت لطفا..اقاي دوناتو يعني
شما تمامي
این اتهامات رو میپذیرین و خودتون رو مقصر میدونین؟
فين جدي و خشك گفت: بله همه اش درست بود..من
اینکارها رو کردم اشک تو چشمام حلقه زد و با دندوناي قفل شده زل زدم به
کسي که همه زندگیم رو بهم ریخته بود و حالا.. بدون هیچ فشار و درگيري تمام خطاهاشو پذیرفته بود.. قاضي : اخه چرا؟ شما قاضي معروف و درست کاري بودين؟ چرا اینکارو کردین؟
فين : عشق.
تمام تنم لرزید و نفسم بند اومد.
فین تلخ گفت : یه عشق اشتباه..
به میز روبروش خیره شد و درمونده گفت:عشق به موقع زندگي رو آباد میکنه و عشق بي موقع ميشه هوس و
زندگي رو ویرون..
با بغض گفت : من ویرون کردم. همه اون چیزایی که با تلاش فراوون و زحمت ساخته بودم ویرون کردم.من با خودخواهیم همه چیز رو سر زندگي خودم و ديگران آوار
کردم.
دیدگاه ها (۵۶)

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۶۸خيلي داغون و لرزون گفت: خيل...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۶۹مکث بدون نگاه کردن به صورت ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۶۶به زور و خیلی اروم گفتم منو...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۶۵اب دهنم رو به زور قورت دادم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط