پارت اول کلینیک اوچیها برای بیماران توهمی
پارت اول: کلینیک اوچیها، برای بیماران توهمی.
هفته ی اول
ساسکه عینک مطالعه اش را بست و روی میز گذاشت، به زن مو قرمزی که با گریه روی صندلی روبروی میزش نشسته بود و صحبت میکرد نگاه کرد. کوشینا اوزوماکی و میناتو نامیکازه، کسانی بودند که امروز به او مراجعه کرده بودند، به این کلینیک.
مثل هزارتو بود، هر راهرو پر از اتاق و هر اتاق پر از بیماران. ولی نه بیمار عادی، بیمار روانی.
خانواده ی اوزوماکی، از هزاران نفری بودند که به این کلینیک مراجعه کرده بودند. ولی داستان اینجا بود که انها برای خودشان نیامده بودند، برای پسرشان امده بودند.
Sa:"خانوم اوزوماکی ازتون میخوام ارامش خودتون رو حفظ کنید. میشه از اول تعریف کنید که...چه اتفاقی برای پسرتون افتاده؟"
میناتو پشت کوشینا را مالید، داشت سعی میکرد به او دلداری بدهد. کوشینا همانطور که اشک هایش را پاک میکرد تعریف کرد:"اقای دکتر، پسر من همسن شماست. اون یه پسر خیلی فعال و شاد بود، کلی ارزو داشت و با همه گرم میگرفت. همه چیز خوب بود تا اینکه...تا اینکه بهم گفت یه موجودی اذیتش میکنه."
ساسکه کنجکاو شد، چیزی که خانم مو قرمز تعریف میکرد، از موارد نادر بود. او از این بیماران زیاد در مطبش داشت، ساسکه متخصص این بود:"چه موجودی؟ از اون باهاتون صحبت نکرده؟"
اینبار میناتو توضیح داد:"قضیه مربوط به بچگیش میشه اقای دکتر. از پنج سالگی، هر روز به ما میگفت که یه دوست خیالی داره. میگفت که توی کمدش میخوابه."
مکث کرد و بعد...
M:"این عادی بود، تا جایی که علائم شروع کرد خودشو نشون دادن. بعضی شبا جیغ میکشید و صبح مچ دستاش کبود بود. وقتی ازش پرسیدیم چی شده، گفت 'اون داره بزرگتر میشه.'"
ساسکه چیزهایی که شنیده بود را توی برگه یادداشت کرد. نفس عمیقی کشید:"میخوام پسرتونو ببینم. لطفا بگید خودش تنها بیاد توی اتاق."
میناتو و کوشینا یک نگاه به هم انداختند، بعد سر تکان دادند.
●
پرستار، یک پسر را اورد توی اتاق که همسن ساسکه بنظر میرسید. موهای طلایی رنگش به هم ریخته بودند و از صورتش معلوم بود که استرس دارد. مدام اطراف را نگاه میکرد و ناخن هایش را میجوید، یا با بند هودی نارنجی رنگش ور میرفت. زیر چشم هایش تیره شده بود و مشخص بود با هر چیزی که دست و پتجه نرم میکند، خیلی چیز جالبی نیست.
ساسکه گلویش را صاف کرد:"ببخشید، ناروتو اوزوماکی، درسته؟"
ناروتو سر تکان داد، خیلی اهسته و با احتیاط نشست روی صندلی. انقدری مراقب بود که انگار صندلی میخ های خیالی دارد. ساسکه ابرویی بالا انداخت:"ازت میخوام باهام حرف بزنی، خب؟ راجب اینکه...چی میبینی."
ناروتو یک نفس عمیق کشید، ولی انقدری غیر عادی بود که ساسکه فکر کرد میخواهد جیغ بزند.
N:"اگه بشنوه خیلی بد میشه. بیا راجبش حرف نزنیم."
ناروتو گفت، با صدای اهسته ای. انگار میخواست فقط ساسکه بشنود با اینکه کسی در اتاق نبود.
Sa:"عا...منظورت کیه؟ کی بشنوه؟"
ناروتو با صدایی لرزان گفت:"کوراما."
هفته ی اول
ساسکه عینک مطالعه اش را بست و روی میز گذاشت، به زن مو قرمزی که با گریه روی صندلی روبروی میزش نشسته بود و صحبت میکرد نگاه کرد. کوشینا اوزوماکی و میناتو نامیکازه، کسانی بودند که امروز به او مراجعه کرده بودند، به این کلینیک.
مثل هزارتو بود، هر راهرو پر از اتاق و هر اتاق پر از بیماران. ولی نه بیمار عادی، بیمار روانی.
خانواده ی اوزوماکی، از هزاران نفری بودند که به این کلینیک مراجعه کرده بودند. ولی داستان اینجا بود که انها برای خودشان نیامده بودند، برای پسرشان امده بودند.
Sa:"خانوم اوزوماکی ازتون میخوام ارامش خودتون رو حفظ کنید. میشه از اول تعریف کنید که...چه اتفاقی برای پسرتون افتاده؟"
میناتو پشت کوشینا را مالید، داشت سعی میکرد به او دلداری بدهد. کوشینا همانطور که اشک هایش را پاک میکرد تعریف کرد:"اقای دکتر، پسر من همسن شماست. اون یه پسر خیلی فعال و شاد بود، کلی ارزو داشت و با همه گرم میگرفت. همه چیز خوب بود تا اینکه...تا اینکه بهم گفت یه موجودی اذیتش میکنه."
ساسکه کنجکاو شد، چیزی که خانم مو قرمز تعریف میکرد، از موارد نادر بود. او از این بیماران زیاد در مطبش داشت، ساسکه متخصص این بود:"چه موجودی؟ از اون باهاتون صحبت نکرده؟"
اینبار میناتو توضیح داد:"قضیه مربوط به بچگیش میشه اقای دکتر. از پنج سالگی، هر روز به ما میگفت که یه دوست خیالی داره. میگفت که توی کمدش میخوابه."
مکث کرد و بعد...
M:"این عادی بود، تا جایی که علائم شروع کرد خودشو نشون دادن. بعضی شبا جیغ میکشید و صبح مچ دستاش کبود بود. وقتی ازش پرسیدیم چی شده، گفت 'اون داره بزرگتر میشه.'"
ساسکه چیزهایی که شنیده بود را توی برگه یادداشت کرد. نفس عمیقی کشید:"میخوام پسرتونو ببینم. لطفا بگید خودش تنها بیاد توی اتاق."
میناتو و کوشینا یک نگاه به هم انداختند، بعد سر تکان دادند.
●
پرستار، یک پسر را اورد توی اتاق که همسن ساسکه بنظر میرسید. موهای طلایی رنگش به هم ریخته بودند و از صورتش معلوم بود که استرس دارد. مدام اطراف را نگاه میکرد و ناخن هایش را میجوید، یا با بند هودی نارنجی رنگش ور میرفت. زیر چشم هایش تیره شده بود و مشخص بود با هر چیزی که دست و پتجه نرم میکند، خیلی چیز جالبی نیست.
ساسکه گلویش را صاف کرد:"ببخشید، ناروتو اوزوماکی، درسته؟"
ناروتو سر تکان داد، خیلی اهسته و با احتیاط نشست روی صندلی. انقدری مراقب بود که انگار صندلی میخ های خیالی دارد. ساسکه ابرویی بالا انداخت:"ازت میخوام باهام حرف بزنی، خب؟ راجب اینکه...چی میبینی."
ناروتو یک نفس عمیق کشید، ولی انقدری غیر عادی بود که ساسکه فکر کرد میخواهد جیغ بزند.
N:"اگه بشنوه خیلی بد میشه. بیا راجبش حرف نزنیم."
ناروتو گفت، با صدای اهسته ای. انگار میخواست فقط ساسکه بشنود با اینکه کسی در اتاق نبود.
Sa:"عا...منظورت کیه؟ کی بشنوه؟"
ناروتو با صدایی لرزان گفت:"کوراما."
- ۱.۶k
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط