استاد فیزیولوژی داشتیم که می گفت :

استاد فیزیولوژی داشتیم که می گفت :
"دست بیمارهای در حال احتضار رو توی دستتون بگیرید! "
می گفت :"جان، از دست ها جریان پیدا میکنه"!
قبل ترها، هم دیگه رو میدیدیم. بعد تلفن اومد. دستها همدیگه رو گم کردند. بغل ها هم همینطور. همه چیز شد صدا.
هرم گرم نفس ها، دیگه شتک نمی زد به بیخ گردنمون. اما صدا رو هنوز می شنیدیم. حتی صدای نفس مزاحم هایی که فقط فوت می کردن. ...
بدتر، اس ام اس اومد . صدا رفت.
همه چیز شدن نوشتن. ما می نوشتیم.
بوس رو می نوشتیم. بغل رو می نوشتیم. گاهی هم، هم دیگه رو "نفس" خطاب می کردیم. یعنی حتی نفس رو هم می نوشتیم. ....
یه مدت بعد، صورتک ها اومدن .دیگه کمتر می نوشتیم. به جاش، یه صورت کج ومعوج برای هم می فرستادیم که مثلا داشت می گفت :"هاگ"یا یه بوس فرستاده بود.یا هر چی.
چندوقت پیش هم، یکی آدرس کانالش رو برام فرستاد. تا پیام رو خوندم، اومدم چیزکی بنویسم براش. زیر صفحه رو گشتم، دیدم نمیشه. یعنی دیگه حتی نمی شد نوشت .همون موقع عضویتم رو لغو کردم.

ما دست ونفس وبوس وبغل رو قبلا کشتیم. ولی کلمه،
...من نمی خوام کلمه رو از د ست بدم.این آخرین چیزه. ......
دیدگاه ها (۲)

♥دﻭﺳـــــــﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺑﻪ ﺣــــﺮﻑ ﻧﯿـﺴــــﺖ!!!♥♥ﺑﻪ ﻭﻗﺘــــﯿﻪ ﮐﻪ ...

گاهـے ..!!شعر سراغم را مے گیرد ..گاهـے ..!!هواے ِ تـ❤ـو .......

پیشکش میکنم: "عشق " "رفاقت" ...

ﯾﮑــــــے ﺑﺎﯾב ﺑﺎﺷﮧ !!ﯾﮑــــــے ﮐﮧ ﺁבﻣﻮ ﺻבا ﮐﻨﮧ ،ﺑﻪ ﺍﺳﻢ ﮐﻮﭼـ...

سلامم یه بیو از خودم بدم 😊سلام اسمم بیتا عه ۱۲ سالمه اهواز...

#سناریو_بی_تی_اس #درخواستی وقتی شب می رید مهمونی خونه عمه ی ...

فرشته کوچولو.....پارت ۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط