پارت
پارت 2
ا.ت مرخص شد و سنجو هم رفت خونه و ا.ت تنها شد همه ی کار هارو انجام داد و شام درست کرد و منتظر سانزو موند.
صدای در اومد ا.ت با سرعت درو باز کرد و سانزو رو بیهال و خسته بود
ا.ت: 😃سلام سانزووو 😃😃😃
سانزو (سرد): سلام... و رفت روی مبل نشست
ا.ت: سانز....
سانزو: الان حوصله ندارم
ا.ت: ولی یه چیزی هست که بای...
سانزو: گفتم الان حوصله ندارم
ا.ت یکم مکس کرد و گفت: سانزو من حامل..... که حرف ا.ت با سیلی سانزو قطع شد
ا.ت اشکاش سرازیر شد و خشکش زده بود لبخندی از روی درد شد و گفت: هیچ وقت فکر نمیکردم همچین کاری کنی سان.... هاروچی و برگه ی سونوگرافی که نشون میداد ا.ت حاملست افتاد و از خونه زد بیرون و زیر بارون قدم میزد و از خونه ای که یه روز توش با کسی که دوسش داشت زندگی میکرد دور میشد که به کسی بر خورد کرد سرش رو بالا برد و سنجو رو دید
سنجو: ا.ت؟ ببینم چرا اینجایی؟ چرا زیر بارونی بیا بریم خونه تو حامله ای نباید به خودت فشار بیاری.... و جای سیلی که سازو به ا.ت زده بود رو دید
سنجو: ا.ت این چیه رو صورتت ها؟ نگو که کار سانزو بوده
ا.ت پرید بغل سنجو و. گریه کرد
سنجو: چی شده ا.ت توضیح بده ببینم چیه سنجو که دید ا.ت فقط گریه میکنه دیگه چیزی نگفت و ا.ت رو برد روی یه نیم کت نشستن و ا.ت همه چیز رو توضیح داد بعد از اینکه ا.ت گریش بند اومد سنجو بردش خونه ی خودش و رفت براش لباس اورد (لباسای ا.ت بر اثر بارون خیس شده) ا.ت هم لباس پوشید و رفت بغل سنجو
سنجو: ا.ت حتما سانزو داره دنبالت میگرده بیا بریم پیشش ا.ت
ا.ت: نه نمیخوام دیگه نمیرم
سنجو: اما اخه......
ا.ت با داد: گفتم نمیرم... ا اا من... من معذت میخوام سنجو ببخشید سرت داد زدم معذرت میخوام
سنجو: اوو نه اصلا اشکالی نداره....
ا.ت: میخوام برم پیش داداشم یکم خونش از اینجا دوره خوب قبلا اونجا با هم زندگی میکردیم
سنجو: ب.. باشه ولی کِی؟
ا.ت: شاید همین الان
سنحو: الان😳؟ حوفففف باشه ببینم با این لباسا که نمیخوای بری؟ بیا یه لباس خوشگل دارم بهت میدم بپوشی بیااااا
ا.ت: اخه من....
سنجو: بیا دیگههههه
ا.ت مرخص شد و سنجو هم رفت خونه و ا.ت تنها شد همه ی کار هارو انجام داد و شام درست کرد و منتظر سانزو موند.
صدای در اومد ا.ت با سرعت درو باز کرد و سانزو رو بیهال و خسته بود
ا.ت: 😃سلام سانزووو 😃😃😃
سانزو (سرد): سلام... و رفت روی مبل نشست
ا.ت: سانز....
سانزو: الان حوصله ندارم
ا.ت: ولی یه چیزی هست که بای...
سانزو: گفتم الان حوصله ندارم
ا.ت یکم مکس کرد و گفت: سانزو من حامل..... که حرف ا.ت با سیلی سانزو قطع شد
ا.ت اشکاش سرازیر شد و خشکش زده بود لبخندی از روی درد شد و گفت: هیچ وقت فکر نمیکردم همچین کاری کنی سان.... هاروچی و برگه ی سونوگرافی که نشون میداد ا.ت حاملست افتاد و از خونه زد بیرون و زیر بارون قدم میزد و از خونه ای که یه روز توش با کسی که دوسش داشت زندگی میکرد دور میشد که به کسی بر خورد کرد سرش رو بالا برد و سنجو رو دید
سنجو: ا.ت؟ ببینم چرا اینجایی؟ چرا زیر بارونی بیا بریم خونه تو حامله ای نباید به خودت فشار بیاری.... و جای سیلی که سازو به ا.ت زده بود رو دید
سنجو: ا.ت این چیه رو صورتت ها؟ نگو که کار سانزو بوده
ا.ت پرید بغل سنجو و. گریه کرد
سنجو: چی شده ا.ت توضیح بده ببینم چیه سنجو که دید ا.ت فقط گریه میکنه دیگه چیزی نگفت و ا.ت رو برد روی یه نیم کت نشستن و ا.ت همه چیز رو توضیح داد بعد از اینکه ا.ت گریش بند اومد سنجو بردش خونه ی خودش و رفت براش لباس اورد (لباسای ا.ت بر اثر بارون خیس شده) ا.ت هم لباس پوشید و رفت بغل سنجو
سنجو: ا.ت حتما سانزو داره دنبالت میگرده بیا بریم پیشش ا.ت
ا.ت: نه نمیخوام دیگه نمیرم
سنجو: اما اخه......
ا.ت با داد: گفتم نمیرم... ا اا من... من معذت میخوام سنجو ببخشید سرت داد زدم معذرت میخوام
سنجو: اوو نه اصلا اشکالی نداره....
ا.ت: میخوام برم پیش داداشم یکم خونش از اینجا دوره خوب قبلا اونجا با هم زندگی میکردیم
سنجو: ب.. باشه ولی کِی؟
ا.ت: شاید همین الان
سنحو: الان😳؟ حوفففف باشه ببینم با این لباسا که نمیخوای بری؟ بیا یه لباس خوشگل دارم بهت میدم بپوشی بیااااا
ا.ت: اخه من....
سنجو: بیا دیگههههه
- ۳۲۲
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط