به هوش اومدم .

به هوش اومدم .
خدای من چی میدیدم .
یه زنجیر توی گردنم بودو دستهاو پاهام و هم بسته بودند.
چه جادوگر وحشتناکی نمیتونستم قیافه اش رو تحمل کنم .
نه الما ،الما داشت به اون کمک میکرد .
حدسم درست بود الما یه طلسم شده بود ،یه طلسم شده ی بی اختیار که توسط یک گوی اداره میشد .
نمیتونستم یعنی هضمش برام سخت بود ،اون کسی نبود که تسلیم هرکسی بشه حتماً این جادوگر خیلی تبهرو مهارت داشت که الما رو رام کرده بود به طوری که اختیاری از خودش نداشت .
من از خونه فرار کرده بودم پس یعنی تمام مشکلات و نابسامانی ها رو به جون خریدم ،باید شجاعت به خرج بدم .
صدام رو بلند کردم و گذاشتم رو سرم و فریاد زدم :آهای ما اینجا چیکار میکنیم چرا مارو اوردی اینجا ازجون ما چی میخوای؟بذار ما بریم .
خودمم باورم نمیشد که مثل شیر ژیان فریاد بزنم .
این من بودم .
نه این من نبودم یکی دیگه بود .
احساس کردم از هیچ کس نمیترسم .....
دیدگاه ها (۱)

از اون روز به بعد خیلی معلم درگیر بودحالا...حالا شاید اشتباه...

The unwanted Roommate _________________________ویو پارک یوری...

رومان روز برفی (پارت3)از از زبان ات اصلا دیشب نفھمیدم کہ چہ ...

محو زیبایی او پارت ۳۵ویو تهیونگ وارد همون راهرو شدم ولی به ج...

پارت یک هانا و یونگی نقش اصلی داستان ویو هانا من یه دختر بدب...

بچه ها بچه ها وای بزارید تعریف کنممن خب سه ساعت منتظر بودم ا...

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت ششمویو اتچند روز از اون ماجرا گ...

Do I love him, or do I hate him?p:¹¹توی بغلش هق هق میکردم_هع...

ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤Part : Seven ویوی تهیونگ :دوباره و دوبا...

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت نهمویو اتچند روز از مرگ پدرم گذ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط