ᴅᴇᴄᴇɪᴛ

ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁶⁰

با اینکه دیگه فرار نمی‌کرد اما انگار باز چیزی درست نمی‌شد.
اصلا چی بود؟
چی داشت اتفاق می افتاد؟
می‌تونست براش اسمی بزاره؟
چیزی رو تجربه می‌کرد که شیرین و ترسناک بود و حالا تمام فکر و ذکر و زندگیش درگیر شده بود...

حالا که برای قرارداد یک شرکت رو که بهترین شرایط رو داشت انتخاب کرده بودن، کار بیشتر شده بود.

البته که این به داهی مربوط نبود، اما میدونیم اون هرکاری پیش بیاد انجام میده.
نماینده شرکت برای امضای قرار داد اونجا بود و بلاخره قرار دادشون امضا شد.

روز مهمی بود ولی حین بلند شدن از تخت این رو در خودش هم حس کرد.
حدسش رو میزد ولی کاش امروز نه.
زیر شکمش رو فشار داد و زانو هاش رو بغل کرد.
__________________

قرار بود شرکا، نماینده های شرکتی که با شرکت جئون قرار داد بسته بود برای جلسه بیان.

صدای بحث نماینده‌ها فضای سالن کنفرانس رو پر کرده بود، هرکسی نظری داشت و سعی می‌کرد از پروژه خودش دفاع کنه.

روی صفحه بزرگ انتهای سالن نمودارها پشت سر هم عوض می‌شدند.

جونگکوک در رأس میز نشسته بود و ظاهراً داشت به گزارش یکی از مدیرها گوش می‌داد.

ظاهراً.

چون برای سومین بار نگاهش از روی صفحه‌ها سر خورد و روی داهی موند.

چند صندلی آن‌طرف‌تر نشسته بود.

ساکت‌تر از همیشه.

از اول جلسه تقریباً هیچ حرفی نزده بود اول فکر کرد از دستش عصبانیه.
بعد فکر کرد داره عمدی نادیده‌اش می‌گیره آخه تو این قضیه سابقه داشت.

اما حالا...

ابروهایش نامحسوس در هم رفت.

رنگ صورت داهی خوب نبود،
حتی از فاصله چند متری هم مشخص بود.

داهی دستش رو روی گیجگاهش گذاشت و برای لحظه‌ای چشم‌هاش رو بست.

نماینده ای که کنار داهی نشسته بود پرسید:" خانم هان؟ حالتون خوبه؟"

داهی سریع صاف نشست.

ـ بله... ادامه بدید.

جونگکوک بی‌اختیار فکش را روی هم فشار داد.

از صبح متوجهش شده بود.

حرکت‌های کند،
رنگ پریدگی.

پس چرا حالا نمی‌تونست نگاهش رو از روش برداره؟

نماینده دوباره شروع به صحبت کرد.
داهی دستش را به لیوان آب رساند
اما انگشت‌هایش لرزیدند.

صدای برخورد لیوان با میز در سالن پیچید.

همه ساکت شدند.

جونگکوک دیگه صبر نکرد." جلسه پنج دقیقه متوقف میشه."

دوستان بیشتر از یک هفته ای پارت نداشتیم بخاطر امتحان و...
و خب وقتی یه مدتی ننویسی دیگه دستت سمت نوشتن نمیره🥴
دیدگاه ها (۵)

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁵⁹تمام روز جرعت روبه رو شدن باهاش رو نداش...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁵⁸مثل هر روزِ کاری با کت و شلوار، کفش های...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁵²یه سلفی دسته جمعی از اون سو و دوستاش بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط