( پارت۲۶)

( پارت۲۶)
نام داستان:دیوونه دوست داشتنی

+خب پی... مامان ما میریم بیرون

_افرین با من اینجوری حرف بزن

+باشه، حالا اینطوری منو لوس نکن

-خب ما رفتیم، با اجازه

_خدافظ عزیزم، خوش بگذره

*با هم رفتن بیرون*

+خب اوهیمه سامام! کجا بریم؟

-نمیدونم...... امممم مثلا اهان فهمیدم بریم اکواریوم

+اره خوبه بریم

*رفتن اکواریوم و یکم گشتن*

-واییی باکوگو من اینجا رو خیلی دوست دارم

+واقعا!

*یه پنگوئن بود که مشتری هارو بغل میکرد و پشتش هم یه فروشگاه بود*

+بیا بریم پیش اون پنگوئن

-باشه

*هیکاری محکم پنگوئن رو بغل کرد*

+( تو ذهن باکوگو )کاشکی جای اون پنگوئن بودم

-واییییی پنگوئن تو چقدر نرمی، باکوگو تو بغلش نمیکنی؟

+نه، من به جز تو کسیو بغل نمیکنم

*هیکاری سرخ شد*-اهان فهمیدم باشه

+میخوای بریم اون فروشگاه یه یادگاری بگیریم؟

-اره، اونموقع وقتی بهش نگا میکنیم یاد امروز میوفتیم

+همممم.... اره

*رفتن داخل*

-واییییی باکوگو چه اینجا بزرگه

+اره، خب بیا بریم یه چیزی انتخاب کنیم

*هیکاری دست باکوگو رو گرفت و قدم زد*

نویسنده:چه عجب هیکاری تو دستشو گرفتی

-خب مگه اشکالی داره؟

&نه اشکالی نداره خیلی هم خوشحال شدم، خب بریم سر داستان

+عه این گربه کوچولو صورتی رو نگاه کن هیکاری

-وای چه بامزست

+شبیه توعه، امممم.... فهمیدم من اینو برمیدارم تا هروقت نگاهش کردم

هم یاد تو بیفتم هم امروز

-اره خوبه حالا من چی انتخاب کنمممم؟!

*یکم داخل فروشگاه قدم زدن*

-عه اینو نگا شبیه توعه باکوگو

+چی؟ کدوم رو میگی

-همین....
دیدگاه ها (۲)

🤣🤣🤣🤣

🤣🤣🤣🤣

برید برنامه کلاسی تون رو تزیین کنید😆💞

🤤🤤

وقتی دوستت داشت ولی …p11

رمان قلب در تاریکی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط