روزی با دوستم از کنار یک دکه روزنامه فروشی رد می شدیم؛ دو

روزی با دوستم از کنار یک دکه روزنامه فروشی رد می شدیم؛ دوستم روزنامه ای خرید و مودبانه از مرد روزنامه فروش تشکر کرد، اما آن مرد هیچ پاسخی به تشکر او نداد.
همان طور که دور می شدیم، به دوستم گفتم:
چه مرد عبوس و ترش رویی بود.
دوستم گفت:
او همیشه این طور است!
پرسیدم: پس تو چرا به او احترام می گذاری؟!
دوستم با تعجب گفت:
"چرا باید به او اجازه بدهم که برای رفتار من تصمیم بگیرد؟! من خودم هستم."
دیدگاه ها (۴)

🔺دستگاه جالب ماکارونی ساز خانگی برای عاشقان ماکارونی یکی از ...

طفلی پسره😄محبت مادرا زیادی شامل حال پسرهاشونه😂

جز عشق نبود هیچ ساز مرانی اول و نی آخر و آغاز مرا 👤 مولانا‌

نیازی نیست سعی کنی آدم‌ها رو بشناسی،وقتت رو هدر میدی. آدم‌ها...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

«ما یکی از نخستین خانواده هایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن ...

پدرخوانده پارت : ۲ صبح روز بعد، نااون طبق عادت همیشگی قبل از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط