#pain
#pain
#P⁶⁰
نا پدریش زنگ زده بود فورا تماس رو وصل کرد و جواب داد.
_بله؟
+چرا انقدر دیر جواب دادییی؟؟!! میدونی چند تا بوق خورد؟؟!!
_معذرت میخوام...
+گوش کن چی میگم، همین حالا به این لوکیشنی که میگم میای فقط 5 دقیقه وقت داری، از همین الان وقتت شروع شد.
و گوشی رو بدون اینکه منتظر بشه تهیونگ چیزی بگه قطع کرد. تهیونگ که میدونست توی این جور مواقع نا پدریش تایمر میذاره، سریع از دستشویی اومد بیرون به جونگکوک که روی کاناپه نشسته بود نگاه کرد.
تهیونگ: جونگکوکا ببخشید اما باید برم ضروریه، نیازی نیست که اینا رو جمع کنی بعدا جمعشون میکنم فقط وقتی رسیدی خونه بهم زنگ بزن باشه؟ خدافظ.
با برداشتن کتش و کیفش از خونه رفت بیرون. نوتیف پیام نا پدریش که آدرس یک پارک رو براش فرستاده بود رو دید و با سرعت زیاد به سمت جاده رفت. تاکسی گرفت و به پارک رسید. توی اخر پیام نا پدریش نوشته شده بود زیر درخت سرو کنار برکه رو نیکمت، که این یعنی باید دنبال برکه و و درخت سرو بگرده. از وقتی نا پدریش زنگ زده بود همش توی بدو بدو گذشته بود و انقدر دوییده بود که عرق از پیشونیش میچکید. برکه رو پیدا کرد و با تمام سرعت به سمتش رفت. وقتی رسید اروم کنار نیمکت وایساد و کمی تعظیم که به نشان احترام.
_من اومدم.
+ یک دقیقه دیر کردی اما خب اینبار مسئله ای که قراره بگم از دیر کردنت مهم تره.
تعدادی عکس توی دستش بود و اونا رو به سمت تهیونگ گرفت.
+بگیرش.
تهیونگ عکس ها رو گرفت و به محض دیدنشون عرق سرد روی کمرش نشست. با تعجب به عکس ها خیره شد، بدنش از حرکت ایستاده.
+خب منتظرم که توضیح بدی اینا چیه؟ اون کیه؟ و شما دو تا دارین چیکار میکنین؟
لبای تهیونگ میلرزید نمیتونست چیزی بگه چی میگفت قادر به گفتن نبود داشت سکته میکرد از ترس، چرا باید ناپدریش از این قضیه خبر دار بشه. چشماش بخاطر فشار احساسات پر از اشک شد، اشک ها از چشماش پایین می ریخت. با حالتی غیر قابل باور روی زانو هاش فرود اومد و به عکس های توی دستش خیره شد، عکس هایی که از خودش و جونگکوک بود عکس ها این چند ماه گذشته رو نشون میداد حتی از امروز که توی بارون زیر یک چتر بودن هم جزو عکس ها بود که همه و همه نشون میداد توی این چند ماه نا پدری تهیونگ از قضیه خبر داشته و براشون به پا گذاشته بوده.
#P⁶⁰
نا پدریش زنگ زده بود فورا تماس رو وصل کرد و جواب داد.
_بله؟
+چرا انقدر دیر جواب دادییی؟؟!! میدونی چند تا بوق خورد؟؟!!
_معذرت میخوام...
+گوش کن چی میگم، همین حالا به این لوکیشنی که میگم میای فقط 5 دقیقه وقت داری، از همین الان وقتت شروع شد.
و گوشی رو بدون اینکه منتظر بشه تهیونگ چیزی بگه قطع کرد. تهیونگ که میدونست توی این جور مواقع نا پدریش تایمر میذاره، سریع از دستشویی اومد بیرون به جونگکوک که روی کاناپه نشسته بود نگاه کرد.
تهیونگ: جونگکوکا ببخشید اما باید برم ضروریه، نیازی نیست که اینا رو جمع کنی بعدا جمعشون میکنم فقط وقتی رسیدی خونه بهم زنگ بزن باشه؟ خدافظ.
با برداشتن کتش و کیفش از خونه رفت بیرون. نوتیف پیام نا پدریش که آدرس یک پارک رو براش فرستاده بود رو دید و با سرعت زیاد به سمت جاده رفت. تاکسی گرفت و به پارک رسید. توی اخر پیام نا پدریش نوشته شده بود زیر درخت سرو کنار برکه رو نیکمت، که این یعنی باید دنبال برکه و و درخت سرو بگرده. از وقتی نا پدریش زنگ زده بود همش توی بدو بدو گذشته بود و انقدر دوییده بود که عرق از پیشونیش میچکید. برکه رو پیدا کرد و با تمام سرعت به سمتش رفت. وقتی رسید اروم کنار نیمکت وایساد و کمی تعظیم که به نشان احترام.
_من اومدم.
+ یک دقیقه دیر کردی اما خب اینبار مسئله ای که قراره بگم از دیر کردنت مهم تره.
تعدادی عکس توی دستش بود و اونا رو به سمت تهیونگ گرفت.
+بگیرش.
تهیونگ عکس ها رو گرفت و به محض دیدنشون عرق سرد روی کمرش نشست. با تعجب به عکس ها خیره شد، بدنش از حرکت ایستاده.
+خب منتظرم که توضیح بدی اینا چیه؟ اون کیه؟ و شما دو تا دارین چیکار میکنین؟
لبای تهیونگ میلرزید نمیتونست چیزی بگه چی میگفت قادر به گفتن نبود داشت سکته میکرد از ترس، چرا باید ناپدریش از این قضیه خبر دار بشه. چشماش بخاطر فشار احساسات پر از اشک شد، اشک ها از چشماش پایین می ریخت. با حالتی غیر قابل باور روی زانو هاش فرود اومد و به عکس های توی دستش خیره شد، عکس هایی که از خودش و جونگکوک بود عکس ها این چند ماه گذشته رو نشون میداد حتی از امروز که توی بارون زیر یک چتر بودن هم جزو عکس ها بود که همه و همه نشون میداد توی این چند ماه نا پدری تهیونگ از قضیه خبر داشته و براشون به پا گذاشته بوده.
- ۵۷۱
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط