صبح زود جارچی راه می افتاد و بیخود فریاد می کشید مزد آن گ

صبح زود جارچی راه می افتاد و بیخود فریاد می کشید مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد.
اما کسی که مزد نمی گرفت کسی بود که کار کرده بود!



توپ مرواری
صادق هدایت
دیدگاه ها (۳)

فرقی نمیکند که خوب آدم را بگویند یا بدش را. اصلاً اگر بدش را...

بزرگترین هراس یک زن ترس از نادیده گرفته شدن است …این موجودات...

چنان آن‌ها را ترغیب به گذشته و فقر و مرده پرستی و گریه و واف...

هیچ وقت یکی را با همه وجودت دوست نداشته باش؛یک‌تکه از خودت ر...

قسم به آن مشتِ گره‌کرده؛همان مشتی که فریادِ عزت یک ملت است،ه...

امام #زمانمدلم برای ورود تو لحظه شماری می‌کند و حنجره ام تو ...

فرداصبح بود.نه آن صبح آرام با نور طلایی. نه.صبح در عمارت فان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط