داشتم تصورت میکردم...

داشتم تصورت میکردم...
ساده...
آرام...
زیبا...
با همان لباس... آبی فیروزه ای ات...
با همان دامن بلند گل دار...
با اولین... لبخندی که زدم...
دیدم... خدا کنارم نشسته و...
دست هایش را... زیر چانه اش زده...!
نگاهم کرد و گفت...
زیباست ها...!
دیدگاه ها (۱)

سلام خوبترین اتفاق هر روزم سلام مصرع آغاز شعر امروزم همیشه ح...

فکر کردن به خاطراتمون چشمانمو خیس میکند هر لحظه به آخرین کلم...

پرسه در جنگل...[پارت چهارم]اتاق مهمان...ات روی تخت نشسته بود...

مردی در ساحل...[پارت سوم]صبح روز بعد...ات از خواب بیدار شد.ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط