╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 1.
╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 1.
وقتی پریودی و.......
«ویو ا.ت»
روی تخت کنار کوک دراز کشیده بودم و از درد شکمم رو جمع کرده بودم. کوک مشغول کار با گوشیش بود که دوباره دستمو روی شکمم گذاشتم و صورتم از درد جمع شد.
جونگکوک نگاشو از گوشی گرفت و بهم نگاه کرد.
جونگکوک: باز چی شد؟ چرا شکمتو گرفتی؟
ا.ت: هیچی...
کوک گوشیش رو کنار گذاشت و به سمتم اومد.
جونگکوک: ا.ت، از صبح چند بار دیدم دستتو میذاری روی شکمت. دردت چیه؟
از خجالت صورتم رو برگردوندم.
ا.ت: چیزی نیست کوک...
چند لحظه نگام کرد و بعد آروم پرسید:
جونگکوک: پریودی؟
با شنیدن حرفش احساس کردم صورتم آتیش گرفته. پتو رو کشیدم روی سرم.
ا.ت: کوککک!
صدای خندهی آرومش رو شنیدم.
جونگکوک: خب چرا خجالت میکشی؟ زنمی.
ا.ت: آخههه...
جونگکوک: آخه نداره. چقدر درد داری؟
پتو رو یه کم پایین آوردم و زیر لب گفتم:
ا.ت: خیلی...
کوک پیشونیم رو بوسید و از تخت بلند شد.
جونگکوک: همینجا بمون، الان برمیگردم.
چند دقیقه بعد با کیسهی آب گرم و یه عالمه خوراکی برگشت. کیسه رو با حوله پوشوند و کنارم گذاشت.
جونگکوک: اینو بذار روی شکمت، اگه اذیتت نکرد.
بعد شکلات رو باز کرد و دستم داد.
جونگکوک: اینم برای خانوم بداخلاق من.
ا.ت: من بداخلاق نیستم!
جونگکوک: معلومه، اصلاً.
با اخم نگاش کردم و اون خندید. بعد کنارم دراز کشید و منو توی بغلش گرفت.
جونگکوک: چیزی دیگهای هم میخوای؟
ا.ت: نه...
جونگکوک پیشونیم رو بوسید و آروم گفت:
جونگکوک: پس بخواب. من کنارتم.
سرمو روی سینهش گذاشتم و چشمام رو بستم.
چند لحظه بعد دوباره صدام زد.
جونگکوک: ا.ت؟
ا.ت: هوم؟
جونگکوک: دفعهی بعد لازم نیست ازم خجالت بکشی، باشه؟
صورتم رو بیشتر توی سینهش پنهون کردم.
ا.ت: کوک، حرف نزن!
خندید و محکمتر بغلم کرد.
جونگکوک: چشم، خانومم.
The End... 🍓
وقتی پریودی و.......
«ویو ا.ت»
روی تخت کنار کوک دراز کشیده بودم و از درد شکمم رو جمع کرده بودم. کوک مشغول کار با گوشیش بود که دوباره دستمو روی شکمم گذاشتم و صورتم از درد جمع شد.
جونگکوک نگاشو از گوشی گرفت و بهم نگاه کرد.
جونگکوک: باز چی شد؟ چرا شکمتو گرفتی؟
ا.ت: هیچی...
کوک گوشیش رو کنار گذاشت و به سمتم اومد.
جونگکوک: ا.ت، از صبح چند بار دیدم دستتو میذاری روی شکمت. دردت چیه؟
از خجالت صورتم رو برگردوندم.
ا.ت: چیزی نیست کوک...
چند لحظه نگام کرد و بعد آروم پرسید:
جونگکوک: پریودی؟
با شنیدن حرفش احساس کردم صورتم آتیش گرفته. پتو رو کشیدم روی سرم.
ا.ت: کوککک!
صدای خندهی آرومش رو شنیدم.
جونگکوک: خب چرا خجالت میکشی؟ زنمی.
ا.ت: آخههه...
جونگکوک: آخه نداره. چقدر درد داری؟
پتو رو یه کم پایین آوردم و زیر لب گفتم:
ا.ت: خیلی...
کوک پیشونیم رو بوسید و از تخت بلند شد.
جونگکوک: همینجا بمون، الان برمیگردم.
چند دقیقه بعد با کیسهی آب گرم و یه عالمه خوراکی برگشت. کیسه رو با حوله پوشوند و کنارم گذاشت.
جونگکوک: اینو بذار روی شکمت، اگه اذیتت نکرد.
بعد شکلات رو باز کرد و دستم داد.
جونگکوک: اینم برای خانوم بداخلاق من.
ا.ت: من بداخلاق نیستم!
جونگکوک: معلومه، اصلاً.
با اخم نگاش کردم و اون خندید. بعد کنارم دراز کشید و منو توی بغلش گرفت.
جونگکوک: چیزی دیگهای هم میخوای؟
ا.ت: نه...
جونگکوک پیشونیم رو بوسید و آروم گفت:
جونگکوک: پس بخواب. من کنارتم.
سرمو روی سینهش گذاشتم و چشمام رو بستم.
چند لحظه بعد دوباره صدام زد.
جونگکوک: ا.ت؟
ا.ت: هوم؟
جونگکوک: دفعهی بعد لازم نیست ازم خجالت بکشی، باشه؟
صورتم رو بیشتر توی سینهش پنهون کردم.
ا.ت: کوک، حرف نزن!
خندید و محکمتر بغلم کرد.
جونگکوک: چشم، خانومم.
The End... 🍓
- ۱.۰k
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط