پارت شش
دو هفته گذشت. روزهایی پر از سکوت و فقط برای اینکه کنارم بنشیند و چیزی نگوید.
من هم هیچوقت حرفی نمیزدم. فقط کنارش بودم.
یک شب، داشتم برایش چای درست میکردم که صدای زنگ گوشی اش بلند شد. از آشپزخانه نگاهش کردم. گوشی را برداشت و نگاهش به صفحه یخ کرد. صورتش یکدفعه جمع شد.
«کی بود؟» پرسیدم، هر چند از قبل میدانستم.
جیمین نفس عمیقی کشید. «سومی.»
قلبم تندتر زد، اما هیچی بروز ندادم. «چی نوشته؟»
بلند خواند: «جیمین، میدونم حق ندارم مزاحمت بشم. ولی دلم برات تنگ شده. میخوام ببینمت. فقط یه بار. لطفاً.»
نگاهش کردم. صورتش پر از التهاب بود. نمیدانستم چه حسی دارد. دلش برایش تنگ شده بود، یا هنوز عصبانی بود، یا شاید هر دو.
«چی میخوای بکنی؟» صدایم را آرام نگه داشتم.
گوشی را کنار گذاشت. «نمیدونم، آت. یک بخش از دلم میخواد ببینمش و بهش بگم که چقدر آزارم داد. بخش دیگه... بخش دیگه میخواد فراموشش کنم.»
چای را آوردم و کنارش نشستم. «هر کاری که حس کنی برات خوبه، انجام بده. من کنارتم.»
نگاهم کرد. نگاهی که این روزها فرق کرده بود. عمیقتر، گرمتر. انگار چیزی توی چشمانش جرقه زده بود.
«آت، یه سوال ازت دارم.»
«بپرس.»
«اگه تو جای من بودی، چی کار میکردی؟»
لبخند زدم. «من که همیشه گفتم تو بهترینی. اگه جای تو بودم، بهش جواب میدادم. ولی نه برای برگشتن. برای اینکه بگم بخشیدمش، ولی تموم شده.»
جیمین چند ثانیه نگاهم کرد، بعد لبخندی زد. «همیشه بهترین حرفها رو تو میزنی، میدونی؟»
«برای همین هستم دیگه.»
گوشی را برداشت و تایپ کرد. چند دقیقه بعد، جواب سومی آمد. جیمین خندهای کوتاه کرد و گوشی را نشانم داد.
سومی: «میشه با هم حرف بزنیم؟ حداقل بهم فرصت بده توضیح بدم.»
زیرش، جواب جیمین را خواندم:
جیمین: «سومی، دوستت داشتم. ولی تموم شد. بهت آرزوی خوشبختی میکنم. لطفاً دیگه پیام نده.»
گوشی را انداخت کنار و به من نگاه کرد. «راحت شدم. انگار یه کوه از رو دوشم برداشته شد.»
«خوشحالم.»
دستم را گرفت و به سمت خودش کشید. «آت، بیا اینجا.»
کنارش روی مبل نشستم. این بار، بدون فاصله. شانه ام به شانه اش میخورد. جیمین سرم را روی شانهاش گذاشت و آرام گفت: «این دو هفته، تو تنها کسی بودی که باعث شد یادم بیاد خوبی توی دنیا هنوز هست.»
«جیمین...»
«نه، بذار حرفم رو بزنم.» ادامه داد. «من همیشه تو رو به عنوان بهترین دوستم میدیدم. ولی این روزا، یه جور دیگه بهت نگاه کردم. میدونی؟ دیدم چقدر مهربونی، چقدر صبوری، چقدر... خاصی.»
قلبم داشت از قفسه ی سینه بیرون میزد. «جیمین، چی میگی؟»
صورتش را از روی شانه ام برداشت و نگاهم کرد. این بار، نگاهش فرق کرده بود. چیزی تویش بود که تا به حال ندیده بودم. یک گرما، یک نرمی، یک چیز عجیب.
«میگم که این چند روز، فهمیدم همیشه چیزی که میخواستم، جلوی چشمم بوده. فقط نمی دیدمش.»
نفسم حبس شد. «داری چی میگی؟»
لبخند زد. دستش را دراز کرد و مشتی از موهایم را نوازش کرد. همان حرکت همیشگی، اما این بار، انگار بار عاطفی بیشتری داشت.
«میگم که تو، آت همیشه بهترین قسمت زندگی من بودی. و من به قدر کافی احمق بودم که نتونم ببینم.»
اشک توی چشمهایم حلقه زد. «جیمین، لطفاً این حرفها رو نزن اگه...»
«اگه جدی نیستم؟» پرید توی حرفم. «آت، من تا حالا به کسی دروغ نگفتم. تو که بهتر از هر کسی میدونی. من جدیام. این چند روز که کنار تو بودم، فهمیدم چیزی که با سومی داشتم، عشق نبود. یه توهم بود. ولی چیزی که با تو دارم...»
گلویش را صاف کرد. «آت، بیا یک قرار بذاریم. نه به عنوان دوست. به عنوان... چیزی بیشتر.»
اشک هایم جاری شد. این لحظهای بود که سالها آرزویش را داشتم. اما نمیتوانستم باور کنم. «جیمین، مطمئنی؟ من نمیخوام بعداً پشیمون بشی...»
دستش را روی صورتم گذاشت و اشکهایم را با انگشت شست پاک کرد. «آت، تو رو از بچگی میشناسم. تو همیشه کنار من بودی. توی خوشی، توی ناراحتی، توی همه چیز. چطور ممکنه پشیمون بشم از کسی که همیشه مال من بوده؟»
دیگر نتوانستم جلوی گریه را بگیرم. نه از غم، از خوشی. خوشیای که سالها منتظرش بودم، یکدفعه به واقعیت تبدیل شده بود.
جیمین مرا بغل کرد. این بار، فرق میکرد. محکمتر، عاشقانه تر. دستش را توی موهایم فرو کرد و بوسه ای روی سرم زد.
«آت، دوستت دارم. نه به عنوان بهترین دوستم. به عنوان کسی که میخوام تا آخر عمر کنارم باشه.»
پیشانیاش را به پیشانی من چسباند. نفسهایمان یکی شد. «پس این همه سال...»
«آره. این همه سال، منتظر بودم که بالاخره...»
لبهایش را به لبهایم نزدیک کرد. «دیگه منتظر نباش. دیدمت. همیشه میبینمت.»
و برای اولین بار، لبهای جیمین روی لبهایم نشست. بوسهای که سالها برایش صبر کرده بودم. نرم، گرم، پر از تمام چیزهایی که هیچوقت به زبان نیاورده بودم
من هم هیچوقت حرفی نمیزدم. فقط کنارش بودم.
یک شب، داشتم برایش چای درست میکردم که صدای زنگ گوشی اش بلند شد. از آشپزخانه نگاهش کردم. گوشی را برداشت و نگاهش به صفحه یخ کرد. صورتش یکدفعه جمع شد.
«کی بود؟» پرسیدم، هر چند از قبل میدانستم.
جیمین نفس عمیقی کشید. «سومی.»
قلبم تندتر زد، اما هیچی بروز ندادم. «چی نوشته؟»
بلند خواند: «جیمین، میدونم حق ندارم مزاحمت بشم. ولی دلم برات تنگ شده. میخوام ببینمت. فقط یه بار. لطفاً.»
نگاهش کردم. صورتش پر از التهاب بود. نمیدانستم چه حسی دارد. دلش برایش تنگ شده بود، یا هنوز عصبانی بود، یا شاید هر دو.
«چی میخوای بکنی؟» صدایم را آرام نگه داشتم.
گوشی را کنار گذاشت. «نمیدونم، آت. یک بخش از دلم میخواد ببینمش و بهش بگم که چقدر آزارم داد. بخش دیگه... بخش دیگه میخواد فراموشش کنم.»
چای را آوردم و کنارش نشستم. «هر کاری که حس کنی برات خوبه، انجام بده. من کنارتم.»
نگاهم کرد. نگاهی که این روزها فرق کرده بود. عمیقتر، گرمتر. انگار چیزی توی چشمانش جرقه زده بود.
«آت، یه سوال ازت دارم.»
«بپرس.»
«اگه تو جای من بودی، چی کار میکردی؟»
لبخند زدم. «من که همیشه گفتم تو بهترینی. اگه جای تو بودم، بهش جواب میدادم. ولی نه برای برگشتن. برای اینکه بگم بخشیدمش، ولی تموم شده.»
جیمین چند ثانیه نگاهم کرد، بعد لبخندی زد. «همیشه بهترین حرفها رو تو میزنی، میدونی؟»
«برای همین هستم دیگه.»
گوشی را برداشت و تایپ کرد. چند دقیقه بعد، جواب سومی آمد. جیمین خندهای کوتاه کرد و گوشی را نشانم داد.
سومی: «میشه با هم حرف بزنیم؟ حداقل بهم فرصت بده توضیح بدم.»
زیرش، جواب جیمین را خواندم:
جیمین: «سومی، دوستت داشتم. ولی تموم شد. بهت آرزوی خوشبختی میکنم. لطفاً دیگه پیام نده.»
گوشی را انداخت کنار و به من نگاه کرد. «راحت شدم. انگار یه کوه از رو دوشم برداشته شد.»
«خوشحالم.»
دستم را گرفت و به سمت خودش کشید. «آت، بیا اینجا.»
کنارش روی مبل نشستم. این بار، بدون فاصله. شانه ام به شانه اش میخورد. جیمین سرم را روی شانهاش گذاشت و آرام گفت: «این دو هفته، تو تنها کسی بودی که باعث شد یادم بیاد خوبی توی دنیا هنوز هست.»
«جیمین...»
«نه، بذار حرفم رو بزنم.» ادامه داد. «من همیشه تو رو به عنوان بهترین دوستم میدیدم. ولی این روزا، یه جور دیگه بهت نگاه کردم. میدونی؟ دیدم چقدر مهربونی، چقدر صبوری، چقدر... خاصی.»
قلبم داشت از قفسه ی سینه بیرون میزد. «جیمین، چی میگی؟»
صورتش را از روی شانه ام برداشت و نگاهم کرد. این بار، نگاهش فرق کرده بود. چیزی تویش بود که تا به حال ندیده بودم. یک گرما، یک نرمی، یک چیز عجیب.
«میگم که این چند روز، فهمیدم همیشه چیزی که میخواستم، جلوی چشمم بوده. فقط نمی دیدمش.»
نفسم حبس شد. «داری چی میگی؟»
لبخند زد. دستش را دراز کرد و مشتی از موهایم را نوازش کرد. همان حرکت همیشگی، اما این بار، انگار بار عاطفی بیشتری داشت.
«میگم که تو، آت همیشه بهترین قسمت زندگی من بودی. و من به قدر کافی احمق بودم که نتونم ببینم.»
اشک توی چشمهایم حلقه زد. «جیمین، لطفاً این حرفها رو نزن اگه...»
«اگه جدی نیستم؟» پرید توی حرفم. «آت، من تا حالا به کسی دروغ نگفتم. تو که بهتر از هر کسی میدونی. من جدیام. این چند روز که کنار تو بودم، فهمیدم چیزی که با سومی داشتم، عشق نبود. یه توهم بود. ولی چیزی که با تو دارم...»
گلویش را صاف کرد. «آت، بیا یک قرار بذاریم. نه به عنوان دوست. به عنوان... چیزی بیشتر.»
اشک هایم جاری شد. این لحظهای بود که سالها آرزویش را داشتم. اما نمیتوانستم باور کنم. «جیمین، مطمئنی؟ من نمیخوام بعداً پشیمون بشی...»
دستش را روی صورتم گذاشت و اشکهایم را با انگشت شست پاک کرد. «آت، تو رو از بچگی میشناسم. تو همیشه کنار من بودی. توی خوشی، توی ناراحتی، توی همه چیز. چطور ممکنه پشیمون بشم از کسی که همیشه مال من بوده؟»
دیگر نتوانستم جلوی گریه را بگیرم. نه از غم، از خوشی. خوشیای که سالها منتظرش بودم، یکدفعه به واقعیت تبدیل شده بود.
جیمین مرا بغل کرد. این بار، فرق میکرد. محکمتر، عاشقانه تر. دستش را توی موهایم فرو کرد و بوسه ای روی سرم زد.
«آت، دوستت دارم. نه به عنوان بهترین دوستم. به عنوان کسی که میخوام تا آخر عمر کنارم باشه.»
پیشانیاش را به پیشانی من چسباند. نفسهایمان یکی شد. «پس این همه سال...»
«آره. این همه سال، منتظر بودم که بالاخره...»
لبهایش را به لبهایم نزدیک کرد. «دیگه منتظر نباش. دیدمت. همیشه میبینمت.»
و برای اولین بار، لبهای جیمین روی لبهایم نشست. بوسهای که سالها برایش صبر کرده بودم. نرم، گرم، پر از تمام چیزهایی که هیچوقت به زبان نیاورده بودم
- ۳۵۹
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط