پارت ۱۷۱

پارت ۱۷۱


ـ بابا یونا درک نمیکنه حال منو تو چرا منو مقصر می‌کنی ؟


~یعنی نیستی ؟ تازه یادت هست سر پشت بوم میخواستی منو خفه ام کنی؟ بخاطر این باهات قهرم، باید نازمو بکشی داداش...


- گاهی وقتا واقعا به عقلت شک میکنم سوجون


خنده ای کردو گفت

~شک نکن مطمئن باش ندارمش ، هی خدا...چقدر خوابم میاد ، من میرم اتاقم ، امشب خیلی خسته شدم


و خداحافظی کردو رفت و منم رفتم بالا تو اتاقمون و رویه تخت نشستم و به یونا نگاه کردم ، دستم رو گذاشتم رویه صورتش و نوازشش کردم



-یعنی تو الان واقعا برای منی؟ بلاخره برای منی؟ میدونی چقدر منتظر این لحظه بودم ؟ می‌دونی چقدر بی‌تابت بودمو محتاج یه کلمه محبت از تو بودم ؟ بلاخره برای من شدی...
دیدگاه ها (۱)

love and the moon Part 9 مادر کوک: سلام به دختر عزیزم چقدر ...

Iove and the moonPart40به خونه رسیدم یونا: من اینجور فکر میک...

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۱۸: «باز...

#برادرناتنی من

𓆩𐙚..چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط