بازی_در_خون🍷🔪
بازی_در_خون🍷🔪
پارت دویست هشتاد پنج🍷🔪
لعنتی
همش باعث میشد من بخندم
من لبخند بزنم و خب من این لبخندی گاه و بی گاه و به خاطر فکر کردن به اون دوست نداشتم!
من دوست نداشتم لبخند بزنم
دوست نداشتم
حس ضعیف بودن میگرفتم!
حس اینکه یه نقطه ضعف دارم و خب درست بود
اون دختر با تموم شیطنتا و کارهاش نقطه ضعف بود واسه دل من
نفسمو فوت کردم بیرون
باید زنگ میزدم بهش
نمیدونم چرا امروز انقدر بهش فکر میکردم
شاید چون دیشب قهر کرده بود
با اون شکم برآمده اش
وقتی قهر میکرد خوردنی میشد تول ه سگ
فقط منتظر بودم بچه ها به دنیا بیاد
با یاد دخترم خودمم ذوق میکردم
ذوقی که مثل لبخندام نادر بود
و عجیب
کاش مثل مادرش باشه
هرچند مادرش پدر منو درآورده..
پارت دویست هشتاد پنج🍷🔪
لعنتی
همش باعث میشد من بخندم
من لبخند بزنم و خب من این لبخندی گاه و بی گاه و به خاطر فکر کردن به اون دوست نداشتم!
من دوست نداشتم لبخند بزنم
دوست نداشتم
حس ضعیف بودن میگرفتم!
حس اینکه یه نقطه ضعف دارم و خب درست بود
اون دختر با تموم شیطنتا و کارهاش نقطه ضعف بود واسه دل من
نفسمو فوت کردم بیرون
باید زنگ میزدم بهش
نمیدونم چرا امروز انقدر بهش فکر میکردم
شاید چون دیشب قهر کرده بود
با اون شکم برآمده اش
وقتی قهر میکرد خوردنی میشد تول ه سگ
فقط منتظر بودم بچه ها به دنیا بیاد
با یاد دخترم خودمم ذوق میکردم
ذوقی که مثل لبخندام نادر بود
و عجیب
کاش مثل مادرش باشه
هرچند مادرش پدر منو درآورده..
- ۸.۸k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط