Rz prpr ³³
Rz prpr ³³
سمت جیمین رفتم و روبه روش وایسادم با چشمای متعجب بهم خیره شد
آروم پرسیدم: اسمت جیمین بود درسته؟
جیمین: بله واسه ی چی؟
یونگی: خب چطوری بگم راستش...
چند ثانیه مکث کرده و بعد آروم دست هاشو داخل موهای طلایی جیمین برد و آروم ادامه داد: حس میکنم بهت علاقه دارم
جیمین مات بهش نگاه کرد از خوشحالی زیاد بغض کرد
جیمین: منم .. بهت علاقه دارم از همون روز اولی که دیدمت
هنوز هردوشون تو شوک اعتراف هاشون به هم بودن که صدای جیغ مهمونا بلند شد
یونگی سمت صدا دویید جونکوک بیهوش روی زمین افتاده بود
یونگی تا چند لحظه نتونست واکنشی نشون بده انگار نمی تونست این لحظه رو هضم کنه جیهوپ سریع خودشو به کوک رسوند و داد زد: زنگ بزنین آمبولانس
پرستار ها سریع برانکارد آوردن یونگی کوک رو روی برانکارد گذاشت و همراه پرستار ها سمت بیمارستان رفتن
با اومدن دکتر یونگی سریع سمتش دویید
دکتر: شوک عصبی و استرس شدید باعث شده بدنشون ضعیف بشه
یونگی با بهت به دکتر نگاه کرد انگار تازه داشت متوجه میشد برادرش تو اون دزدیدن همه وجودشو از دست داده
جیمین که تازه وارد بیمارستان شده بود با دیدن یونگی با سرعت سمتش دوید و بغلش کرد
جیمین: نگران نباش حالش خوب میشه
یونگی: لطفا همه چیو بهم بگو چرا جونکوک انقد ضعیف شده؟ کی اونو دزدیده؟
جیمین : خب اون ... اون عاشق تهیونگ برادر بزرگ تر من شد تهیونگ اونو گول زد وابسته اش کرد و بعد گفت دوست دختر دارم و ازت متنفرم بعد از اون دیگه جونکوک یه آدم دیگه شد هر روز گریه و سردرد
یونگی با شنیدن هر جمله جیمین بیشتر عصبی میشد
سمت جیمین رفتم و روبه روش وایسادم با چشمای متعجب بهم خیره شد
آروم پرسیدم: اسمت جیمین بود درسته؟
جیمین: بله واسه ی چی؟
یونگی: خب چطوری بگم راستش...
چند ثانیه مکث کرده و بعد آروم دست هاشو داخل موهای طلایی جیمین برد و آروم ادامه داد: حس میکنم بهت علاقه دارم
جیمین مات بهش نگاه کرد از خوشحالی زیاد بغض کرد
جیمین: منم .. بهت علاقه دارم از همون روز اولی که دیدمت
هنوز هردوشون تو شوک اعتراف هاشون به هم بودن که صدای جیغ مهمونا بلند شد
یونگی سمت صدا دویید جونکوک بیهوش روی زمین افتاده بود
یونگی تا چند لحظه نتونست واکنشی نشون بده انگار نمی تونست این لحظه رو هضم کنه جیهوپ سریع خودشو به کوک رسوند و داد زد: زنگ بزنین آمبولانس
پرستار ها سریع برانکارد آوردن یونگی کوک رو روی برانکارد گذاشت و همراه پرستار ها سمت بیمارستان رفتن
با اومدن دکتر یونگی سریع سمتش دویید
دکتر: شوک عصبی و استرس شدید باعث شده بدنشون ضعیف بشه
یونگی با بهت به دکتر نگاه کرد انگار تازه داشت متوجه میشد برادرش تو اون دزدیدن همه وجودشو از دست داده
جیمین که تازه وارد بیمارستان شده بود با دیدن یونگی با سرعت سمتش دوید و بغلش کرد
جیمین: نگران نباش حالش خوب میشه
یونگی: لطفا همه چیو بهم بگو چرا جونکوک انقد ضعیف شده؟ کی اونو دزدیده؟
جیمین : خب اون ... اون عاشق تهیونگ برادر بزرگ تر من شد تهیونگ اونو گول زد وابسته اش کرد و بعد گفت دوست دختر دارم و ازت متنفرم بعد از اون دیگه جونکوک یه آدم دیگه شد هر روز گریه و سردرد
یونگی با شنیدن هر جمله جیمین بیشتر عصبی میشد
- ۱.۸k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط