‍ «به یادت شبی دل به دریا زدم

‍ «به یادت شبی دل به دریا زدم
به دشت نگاه تو مأوا زدم»
زدنیا بریدم دل و گم شدم
نهیبی به دنیای پیدا زدم
چو بستی به رویم در عاشقی
زغم جاده ای تا ثریا زدم
تو از هجر گفتیّ و رفتی ولیک
من از «من» گذشتم دم از «ما» زدم
نوشتی به من نامه ای از وصال
ندیدم ، نخواندم فقط تا زدم
نوشتم برایت ز هجران و وصل
بدان طعنه ای بر الفبا زدم
تن مرده ی عشق گر زنده شد
دم از روح خود چون مسیحا زدم
دیدگاه ها (۳)

بازهم امدم اینجا بازهم یاد تو بازهم یادتو یادت بماند پایــیز...

خسته ام خسته،برایم غزلی ناب بخوان!غزلی ناب برای من ِبی خواب...

یک غزل از حافظ اینک باز از بَر میکنمخستگی های دلم را بی تو م...

خدا کند که بیایی دعای تنهاییستبیا که روی تو مشکل گشای تنهایی...

آخر به جفای تو ستمکار چه سازمبا خون تو ای شوخ جفا کار چه ساز...

نیمه شب ، آواره و بی حس حال در سرم سودای عشقی بی زو...

نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی ز...

نيمه شب آواره و بي حس و حال در سرم سوداي جامي بي زوال،پرسه ا...

نیمه شب آواره و بی حس و حال  در سرم سودای جامی بی زبانپرسه ا...

نیمه شب آواره و بی حس وحالدر سرم سودای جامی بی زوالپرسه ای آ...

نیمه شب آواره و بی حس وحالدر سرم سودای جامی بی زوالپرسه ای آ...

توران صمدانی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط