(عاشقانه‌ای در هیاهوی قصر) پارت ۴

(عاشقانه‌ای در هیاهوی قصر) پارت ۴

سه روز از حبس جونگکوک در بخش شرقی قصر گذشته بود.
سه روز خفه‌کننده.
بدون خنده. بدون شیطنت. بدون حتی یک مرغ برای همصحبتی.
پنجره اتاقش را باز کرد و به سمت آشپزخانه نگاه کرد. یاد ژوزف افتاد. کاش بود.
همان لحظه تصمیمش را گرفت.
«میام برات ژوزف جان.»
از پنجره پرید بیرون. ردای سلطنتی‌اش را کند. از پشت‌بام خدمتکاران رفت پایین. از انبار شراب گذشت. و سرانجام خودش را به قفس مرغ‌ها رساند.
ژوزف همانجا بود. آرام. سفید. با چشمانی که انگار منتظر بودند.
«قدقد کرد؟»
نه. اما جونگکوک به جای او گفت: «قدقد.»
ژوزف را بغل کرد و دوید.
«می‌برمت آشپزخونه که شام سلطنتی خوشمزه‌ای داشته باشن.»
اما ژوزف نظری دیگر داشت. ناگهان بال زد. از بغل جونگکوک پرید. و درست در همان لحظه... در بزرگ تالار شورا نیمه‌باز بود.
وارد شد.
جونگکوک نفسش حبس شد.
«نه...»
دوید دنبالش، اما ژوزک از لای پای وزیرها گذشت. یکی از وزیرها جیغ کشید. وزیر دیگر شمشیرش را کشید.
«جاسوس! حتماً جاسوس کشور اتریش است!»
وزیر پیرتر عینکش را روی چشمش گذاشت.
«به نظرم حامل پیام سری هست.»
«از چه راهی؟»
«نمی‌دانم... شاید در تخم‌هایش؟»
تهیونگ داشت کف دستش را به صورتش می‌مالید. کمرنگ. بی‌صدا. همان طور که همیشه ناراحتی بزرگش را قایم می‌کرد.
اما این بار، واقعاً داشت سرخ می‌شد.
«عالیجنابان...» صدایش آرام بود، «این مرغ... متعلق به...»
در باز شد.
جونگکوک با موهای به هم ریخته و عرق روی پیشانی، ایستاد. نگاهش به ژوزک بود. ژوزک هم به او.
سکوت.
سپس جونگکوک لبخند زد. همان لبخند شیطانی.
«عالیجناب شاهزاده...»
تعظیم کرد.
«می‌تونم قرض بگیرمش؟ واسه شام؟»
چند وزیر غش کردند. یکی از نگهبان‌ها خنده‌اش را قورت داد. و تهیونگ...
تهیونگ برای اولین بار، نه با اخم، نه با عصبانیت، بلکه با چیزی شبیه خستگی همراه با لبخندی محو نگاهش کرد.
«ژوزف را بردار و برو.»
جونگکوک خم شد، ژوزک را بغل کرد و رفت.
اما جلوی در، ایستاد و برگشت.
«عالیجناب...»
«چی؟»
«صورتتون قرمزه. تب دارین؟»
تهیونگ یک قلم به سمتش پرت کرد.
اما جونگکوک زودتر در را بست.
و در راهرو، با ژوزف در آغوش، آنقدر خندید که نگهبان‌ها فکر کردند مست است.
اما نبود.
فقط... خوشحال بود.
برای اولین بار بعد از سه روز.
دیدگاه ها (۰)

(عاشقانه‌ای در هیاهوی قصر) پارت ۵شب فرا رسیده بود. چراغ‌های ...

(عاشقانه‌ای در هیاهوی قصر) پارت ۶همه چیز از یک خبر ساده شروع...

(عاشقانه‌ای‌در‌هیاهوی‌قصر) پارت ۳هوای قصر سنگین‌تر از همیشه ...

(عاشقانه‌ای‌در‌هیاهوی‌قصر‌) پارت ۲صبح روز بعد، تهیونگ طبق مع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط