آتیشی که از بارون شروع شد

آتیشی که از بارون شروع شد

prt15

ویوی ا. ت

اون شب تا صبح خوابم نبرد.

هر بار چشم‌هامو می‌بستم، پیام ناشناس جلوی چشمم ظاهر می‌شد.

«اگه می‌خوای حقیقت جئون جونگکوک رو بفهمی...»

بارها خواستم پیام رو پاک کنم.

ولی نتونستم.

...

صبح با صدای زنگ ساعت از خواب پریدم.

وقتی از اتاق بیرون اومدم، بوی قهوه توی خونه پیچیده بود.

جونگکوک مثل همیشه کنار اوپن آشپزخونه ایستاده بود.

انگار دیشب هیچ اتفاقی نیفتاده بود.

جونگکوک: صبح بخیر.

لبخند کوچیکی زدم.

ا. ت: صبح بخیر...

چند ثانیه سکوت شد.

هر دومون چیزی رو از هم پنهون می‌کردیم.


---

ویوی جونگکوک

پیام دیشب حتی یه لحظه از ذهنم بیرون نرفته بود.

ساعت روی دیوار...

۸:۲۵.

فقط سی و پنج دقیقه تا قرار مونده بود.

نباید ا. ت چیزی می‌فهمید.

جونگکوک: امروز برنامه‌ای داری؟

ا. ت برای یه لحظه مکث کرد.

بعد خیلی عادی گفت:

ا. ت: نه... شاید یکم خرید کنم.

دروغ گفت.

از حالت صورتش معلوم بود.

ولی منم قرار نبود حقیقت رو بگم.

جونگکوک: منم شاید چند ساعت بیرون باشم.

ا. ت: باشه.

دوباره سکوت...


---

ویوی ا. ت

جونگکوک از خونه رفت.

همین که صدای بسته شدن در اومد، سریع گوشیم رو برداشتم.

دوباره پیام رو خوندم.

دستم می‌لرزید.

با خودم گفتم:

«فقط میرم ببینم کیه... اگه حس بدی داشتم، برمی‌گردم.»

چند دقیقه بعد از خونه خارج شدم.

...

ویوی جونگکوک

ماشین رو کنار خیابون پارک کردم.

کافه روبه‌روی رودخونه هان دقیقاً روبه‌روم بود.

اما قبل از اینکه پیاده بشم...

یه تاکسی جلوی کافه ایستاد.

یه دختر ازش پیاده شد.

چشم‌هام از تعجب گرد شد.

ا. ت...

جونگکوک: نه...

بی‌اختیار از ماشین پیاده شدم.

اون اینجا چیکار می‌کرد؟


---

ویوی ا. ت

همین که وارد کافه شدم، یه مرد با کلاه و عینک آفتابی از آخر سالن دستش رو بالا آورد.

آروم رفتم سمتش.

ا. ت: شما پیام فرستادین؟

مرد بدون اینکه جواب بده، یه پاکت روی میز گذاشت.

مرد: قبل از اینکه دیر بشه...

ازش دور شو.

ا. ت: منظورتون چیه؟

مرد: جئون جونگکوک اون کسی نیست که فکر می‌کنی.

قلبم تند می‌زد.

دستم رو بردم سمت پاکت...

اما درست همون لحظه...

یه دست محکم مچم رو گرفت.

از ترس برگشتم.

جونگکوک...

نگاهش سردتر از همیشه بود.

جونگکوک: گفتم...

ازش فاصله بگیر.

مرد لبخند زد.

بعد از روی صندلی بلند شد.

اما قبل از اینکه کسی بتونه جلوش رو بگیره...

از در پشتی کافه خارج شد و بین جمعیت ناپدید شد.

جونگکوک هنوز مچ دستم رو گرفته بود.

برای اولین بار...

توی چشم‌هاش چیزی می‌دیدم که تا حالا ندیده بودم.

ترس.

ترس از اینکه شاید...

من حقیقت رو بفهمم.

ادامه
لایک کامنت یادتون نره 💋❤
دیدگاه ها (۷)

آتیشی که از بارون شروع شدprt14---ویوی جونگکوکهمون لحظه‌ای که...

از پرنسسمون حمایت نشه؟ ✨💞فیک نویسهhttps://wisgoon.com/clara....

رمان | آتیشی که از بارون شروع شدprt13ویوی ا. تاز همون فاصله ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط