𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺
𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺
پارت ۳۵
صبح روز بعد، هشت نفر جلوی دفتر مدیر ایستاده بودند.
هیچکس حرف نمیزد.
حتی هان هم برای چند دقیقه ساکت مانده بود.
در باز شد.
مدیر: بیاین داخل
همه وارد شدند
مدیر پشت میزش نشست و یک پروندهی قدیمی را روی میز گذاشت...
هیونجین با دیدن پرونده اخم کرد.
هیونجین: این چیه؟
مدیر آرام گفت:
مدیر: پروندهی چند سال پیش.
چان به پرونده نگاه کرد.
چان: فکر میکردیم اون موضوع تموم شده.
مدیر سرش را تکان داد.
مدیر: من هم همین فکر رو میکردم.
بعد پرونده را باز کرد.
مدیر: اما چند روز پیش مدارکی به دستم رسید که نشون میده اتفاق اون سال دقیقاً چیزی نبوده که شما فکر میکردید...
چهار آلفا به هم نگاه کردند.
فلیکس آرام پرسید:
فلیکس: یعنی چی؟
مدیر جواب داد:
مدیر: شما فکر میکردید خودتون تصمیم گرفتید اون رفتارها رو داشته باشید...
همه ساکت ماندند ...
مدیر: اما کسی عمداً شما رو تحریک میکرده ...
مینهو اخم کرد.
مینهو: چه کسی؟
در همین لحظه در دفتر باز شد
ووجین وارد شد...
همه برگشتند.
او چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت:
ووجین: من...
هان با تعجب گفت:
هان: چی؟
او سرش را پایین انداخت...
ووجین : من باعث شدم فکر کنید برای قوی بودن باید بقیه رو تحقیر کنید...
چانگبین با عصبانیت گفت:
چانگبین: چرا؟
او جواب نداد.
مدیر ادامه داد:
مدیر: چون خودش هم تحت تأثیر فرد دیگری بود...
هیونجین پرسید:
هیونجین: چه کسی؟
سکوت سنگینی اتاق را گرفت.
ووجین آرام گفت:
ووجین : کسی که هنوز توی این مدرسهست...
فلیکس ناخودآگاه به هیونجین نزدیکتر شد.
سونگمین هم کنار چان ایستاد.
جونگین دست چانگبین را گرفت.
هان آرام به مینهو نگاه کرد.
مدیر پرونده را بست.
مدیر: برای همین از شما خواستم فردا دوباره بیاین... هنوز باید بفهمیم چه کسی پشت این ماجرا بوده ، چون با توجه به صحبت هایی که قبلا با ووجین داشتم اون فرد احتمالا یک بیمار روان پریش هستش و احتمال داره که به افراد بیشتری به غیر از شما و ووجین اسیب بزنه ...
هیونجین به دوستانش نگاه کرد.
این بار ترسی در چهرهاش نبود.
فقط جدیت.
هیونجین: هر کسی که باشه... این بار حقیقت رو پیدا میکنیم
فلیکس آرام گفت:
فلیکس: با هم دیگه ...
و شش نفر دیگر هم سر تکان دادند.
اما وقتی از دفتر بیرون آمدند...
روی تابلوی اعلانات مدرسه یک کاغذ تازه نصب شده بود...
روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
اگر میخواهید حقیقت را بدانید، به جایی بروید که همهچیز از آنجا شروع شد...
هیونجین به نوشته خیره شد...
و ناگهان فهمید منظور کجاست
کلاس قدیمیشان.
جایی که سالها پیش...
همهچیز شروع شده بود.
پایان پارت ۳۵
ادامه دارد...
#yuna_verse_company
#فیک
#فیک_استری_کیدز
#استری_کیدز
#درخواستی
#هیونلیکس
#مینسونگ
#چانمین
#چانگین
پارت ۳۵
صبح روز بعد، هشت نفر جلوی دفتر مدیر ایستاده بودند.
هیچکس حرف نمیزد.
حتی هان هم برای چند دقیقه ساکت مانده بود.
در باز شد.
مدیر: بیاین داخل
همه وارد شدند
مدیر پشت میزش نشست و یک پروندهی قدیمی را روی میز گذاشت...
هیونجین با دیدن پرونده اخم کرد.
هیونجین: این چیه؟
مدیر آرام گفت:
مدیر: پروندهی چند سال پیش.
چان به پرونده نگاه کرد.
چان: فکر میکردیم اون موضوع تموم شده.
مدیر سرش را تکان داد.
مدیر: من هم همین فکر رو میکردم.
بعد پرونده را باز کرد.
مدیر: اما چند روز پیش مدارکی به دستم رسید که نشون میده اتفاق اون سال دقیقاً چیزی نبوده که شما فکر میکردید...
چهار آلفا به هم نگاه کردند.
فلیکس آرام پرسید:
فلیکس: یعنی چی؟
مدیر جواب داد:
مدیر: شما فکر میکردید خودتون تصمیم گرفتید اون رفتارها رو داشته باشید...
همه ساکت ماندند ...
مدیر: اما کسی عمداً شما رو تحریک میکرده ...
مینهو اخم کرد.
مینهو: چه کسی؟
در همین لحظه در دفتر باز شد
ووجین وارد شد...
همه برگشتند.
او چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت:
ووجین: من...
هان با تعجب گفت:
هان: چی؟
او سرش را پایین انداخت...
ووجین : من باعث شدم فکر کنید برای قوی بودن باید بقیه رو تحقیر کنید...
چانگبین با عصبانیت گفت:
چانگبین: چرا؟
او جواب نداد.
مدیر ادامه داد:
مدیر: چون خودش هم تحت تأثیر فرد دیگری بود...
هیونجین پرسید:
هیونجین: چه کسی؟
سکوت سنگینی اتاق را گرفت.
ووجین آرام گفت:
ووجین : کسی که هنوز توی این مدرسهست...
فلیکس ناخودآگاه به هیونجین نزدیکتر شد.
سونگمین هم کنار چان ایستاد.
جونگین دست چانگبین را گرفت.
هان آرام به مینهو نگاه کرد.
مدیر پرونده را بست.
مدیر: برای همین از شما خواستم فردا دوباره بیاین... هنوز باید بفهمیم چه کسی پشت این ماجرا بوده ، چون با توجه به صحبت هایی که قبلا با ووجین داشتم اون فرد احتمالا یک بیمار روان پریش هستش و احتمال داره که به افراد بیشتری به غیر از شما و ووجین اسیب بزنه ...
هیونجین به دوستانش نگاه کرد.
این بار ترسی در چهرهاش نبود.
فقط جدیت.
هیونجین: هر کسی که باشه... این بار حقیقت رو پیدا میکنیم
فلیکس آرام گفت:
فلیکس: با هم دیگه ...
و شش نفر دیگر هم سر تکان دادند.
اما وقتی از دفتر بیرون آمدند...
روی تابلوی اعلانات مدرسه یک کاغذ تازه نصب شده بود...
روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
اگر میخواهید حقیقت را بدانید، به جایی بروید که همهچیز از آنجا شروع شد...
هیونجین به نوشته خیره شد...
و ناگهان فهمید منظور کجاست
کلاس قدیمیشان.
جایی که سالها پیش...
همهچیز شروع شده بود.
پایان پارت ۳۵
ادامه دارد...
#yuna_verse_company
#فیک
#فیک_استری_کیدز
#استری_کیدز
#درخواستی
#هیونلیکس
#مینسونگ
#چانمین
#چانگین
- ۱۹۷
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط