بسم الله الرحمن الرحیم
بسم الله الرحمن الرحیم
وقتی …
هم همه کسام هم هيچکس، هم رئيسم هم مرئوس، هم بالا و هم پائين، هم رازم و هم فاش، هم فريادم هم سکوت، هم جهنمم هم بهشت. نه می روم نه می آيم. هر چند هم می روم و هم می آيم، نه گناه کردهام نه ثواب. هر چند هم گناه کردهام هم ثواب. نه هستم نه نيستم. هم دارم هم ندارم. نه گم راهم نه پيدا، نه قدرتمندم نه بی قوه، هم جمادم هم نبات، هم حيوانم هم انسان، هم آدمم هم ملک، پس معجون تناقضم و فوران تضاد، زندگی بخش و زندگی گير، سوادی ميان دو کوه، مرتعی بين دو بلندی، مطری بر گلزار، جرقهای بر صخر، نوری در تاريکی ، تاريکی ميان نور، يک افسوسم، يک نگاه، اميدم، رسيدنم، دورم نه نزديک، فرایی در فرو، عروج عمقام، فراز عشقم، هيزمم، سنگ زيرين آسياب، يک انارم، تسبيح قدسم، تخته ای بر امواج، آلوده به شرک، يک نيازم، نه بدم نه خوب، متوسط هم نيستم ….
زيرا با همه کس بودهام با هر اندیشه ای زندگی کردهام، هم با زاهد بودهام هم با فاسق، هم با دوست نشستهام هم با دشمن. با گناهکاران، گناه کار آمدم و با ثوابکاران، ثوابکار. درد همه را می شناسم چه با آنها زندگی کردهام، حشر و نشر داشته ام. با نفس شان نفس کشيدهام و در کوچه پس کوچههايشان قدم زده ام. پس هم خاليم و هم پر، هم جاهلم هم عالم، هم ريزم هم درشت، نه بُردهام نه باخته، زيرا برتر از بازی ام. برای مطربان، سينه چاک کردهام. برای گنهکاران، اشک ريختهام و بندگان مخلص را خادم بوده ام. من جریان زندگی ام، آرزو را می شناسم، مرگ را تجربه کردهام نه يک بار که بارها، اما همواره زندهام. زيرا فراتر از بازی ام.
هربار که زندگی آغاز شود دوباره سر وکلهام پيدا میشود اما ناشناس، زيرا معروفم در گمنامی ،گاه از زير سنگهامی روم.
گاه چون عقاب در هوا! دلفين نجاتم. يک فلشم در صحرای کوير، تابلویی بر سر گردنه، ره می نمايم خواهان بهشت را و در می شوم اهل دوزخ را. من توبرهای پٌر ام و برای هر کسی چيزی دارم… تا چه بخواهد.
گاه نه در بهشتم و نه در جهنم بلکه بر اعراف ام. پس چهرهها را خوب می شناسم. بيوتشان را می دانم، مقصد شان واضح است، خواستهشان آشکار. من هيچوقت نمی برم باعث بٌرد می شوم هرچند هميشه بردهام، زيرا تسلیمم .پس فراتر ازبازی ام.هر بار که زندگی آغاز شود دوباره سر و کلهام پيدا
می شود، هم قلم نويسندگان می شوم، هم حروف کتابشان. از هر جمله ای سر برمی آورم،با هر کتابخوانی کتابخوانم، اما همچنان بی سوادم. با هر انگوری شرابم، اما هشیارم. و با هر چشمهای آب. هم اينجايم هم آنجا، اما اهل هيچ جا نيستم. بنده ای بندِ خدايم، چون بخواهد می روم و چون بگويد می آيم.
وقتی …
هم همه کسام هم هيچکس، هم رئيسم هم مرئوس، هم بالا و هم پائين، هم رازم و هم فاش، هم فريادم هم سکوت، هم جهنمم هم بهشت. نه می روم نه می آيم. هر چند هم می روم و هم می آيم، نه گناه کردهام نه ثواب. هر چند هم گناه کردهام هم ثواب. نه هستم نه نيستم. هم دارم هم ندارم. نه گم راهم نه پيدا، نه قدرتمندم نه بی قوه، هم جمادم هم نبات، هم حيوانم هم انسان، هم آدمم هم ملک، پس معجون تناقضم و فوران تضاد، زندگی بخش و زندگی گير، سوادی ميان دو کوه، مرتعی بين دو بلندی، مطری بر گلزار، جرقهای بر صخر، نوری در تاريکی ، تاريکی ميان نور، يک افسوسم، يک نگاه، اميدم، رسيدنم، دورم نه نزديک، فرایی در فرو، عروج عمقام، فراز عشقم، هيزمم، سنگ زيرين آسياب، يک انارم، تسبيح قدسم، تخته ای بر امواج، آلوده به شرک، يک نيازم، نه بدم نه خوب، متوسط هم نيستم ….
زيرا با همه کس بودهام با هر اندیشه ای زندگی کردهام، هم با زاهد بودهام هم با فاسق، هم با دوست نشستهام هم با دشمن. با گناهکاران، گناه کار آمدم و با ثوابکاران، ثوابکار. درد همه را می شناسم چه با آنها زندگی کردهام، حشر و نشر داشته ام. با نفس شان نفس کشيدهام و در کوچه پس کوچههايشان قدم زده ام. پس هم خاليم و هم پر، هم جاهلم هم عالم، هم ريزم هم درشت، نه بُردهام نه باخته، زيرا برتر از بازی ام. برای مطربان، سينه چاک کردهام. برای گنهکاران، اشک ريختهام و بندگان مخلص را خادم بوده ام. من جریان زندگی ام، آرزو را می شناسم، مرگ را تجربه کردهام نه يک بار که بارها، اما همواره زندهام. زيرا فراتر از بازی ام.
هربار که زندگی آغاز شود دوباره سر وکلهام پيدا میشود اما ناشناس، زيرا معروفم در گمنامی ،گاه از زير سنگهامی روم.
گاه چون عقاب در هوا! دلفين نجاتم. يک فلشم در صحرای کوير، تابلویی بر سر گردنه، ره می نمايم خواهان بهشت را و در می شوم اهل دوزخ را. من توبرهای پٌر ام و برای هر کسی چيزی دارم… تا چه بخواهد.
گاه نه در بهشتم و نه در جهنم بلکه بر اعراف ام. پس چهرهها را خوب می شناسم. بيوتشان را می دانم، مقصد شان واضح است، خواستهشان آشکار. من هيچوقت نمی برم باعث بٌرد می شوم هرچند هميشه بردهام، زيرا تسلیمم .پس فراتر ازبازی ام.هر بار که زندگی آغاز شود دوباره سر و کلهام پيدا
می شود، هم قلم نويسندگان می شوم، هم حروف کتابشان. از هر جمله ای سر برمی آورم،با هر کتابخوانی کتابخوانم، اما همچنان بی سوادم. با هر انگوری شرابم، اما هشیارم. و با هر چشمهای آب. هم اينجايم هم آنجا، اما اهل هيچ جا نيستم. بنده ای بندِ خدايم، چون بخواهد می روم و چون بگويد می آيم.
- ۱۰۵
- ۲۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط