لحظه چشم ها

لحظه چشم ها
پارت۳
استاد: کارت دعوت چی
مرت: استاد برای شب تولدمو جشن گرفتم میخوام کارت بدم بچه ها
استاد: باشه میتونی پخش کنی
مرت: ممنون استاد

مرت موقع پخش کردن کارت به بوراک هم میده

مرت: تو هم بیا خوشحال میشیم
بوراک: البته میام

خونه بوراک...

درواقع بوراک مثل جمره پولدار نیست و بوراک تو محله زندگی میکنه

اسلی(مامان بوراک): پسرم خوشتیپ شدی
بوراک: جدی؟
اسلی: تو از این تیپا کم میزدی این پیراهن سفیدتو موقع های خاص میپوشی ادکلن خاصتو زدی خبریه
بوراک: نه تولد یکی از بچه های کلاسه میرم اونجا
اسلی: باشه پسرم برو
بوراک: داداش کجاست
اسلی: طبق معمول تو اتاقه
بوراک: من یه سر بهش بزنم

بوراک در اتاق گوکهان رو میزنه و وارد میشه

بوراک: امروز چطور پیش میره داداشی
گوکهان(داداش بوراک): خوبم تو خیر باشه کجا میری بوراک
بوراک: میرم تولد یکی از هم کلاسی هام حواست به مامان باشه چند روزه قرصاشو نمیخوره فک میکنه ما نفهمیدیم
گوکهان: باشه حواسم هست خودم بهش یاداوری میکنم
بوراک: من شب دیر میام خونه
گوکهان: باشه برو

تولد....

جمره: بوراک اومد
مرت: متاسفانه
اوراز: تو که خوشت نمیاد از این پسره چرا دعوتش کردی

#رمان_عاشقانه #رمان
دیدگاه ها (۰)

لحظه چشم هاپارت۲زنگ استراحت... سیلا: پسره رو دیدی خیلی عجیب ...

لحظه چشم هاپارت۱سیلا(دوست جمره): اوووف دختر این دفعه دیگه عا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط