ممنوعیت های عجیب
" ممنوعیت های عجیب "
" پارت هفدهم "
-داستان از زبان نویسنده-
با تعجب به پشتش نگاه کرد « زود اومدی » به همین دو کلمه بسنده کرد « خب سعی کردم زود آماده بشم یک و نیم ساعت دیگه کلاس شروع میشه نظرت چیه بریم کافه؟ » با خودش فکر کرد ترجیح میداد در تجمع نباشد ولی خارپشتی که روبهرویش ایستاده بود دقیقا مخالف چیزی بود که میخواست « باشه... » جوجه تیغی نقره ای با صدایی نسبتا بلند جوابش را داد « عالیههع من یه جای فوق العاده میشناسم »
-داستان از زبان سونیک-
با این حرفم خندهـم گرفت و ریز ریز شروع به خندیدن کردم « چیزی شده؟ » این حرف رو با تعجبی که از صورتش میبارید زد « هیچی فقط... احساس کردم میخوای منو جایی که خودت کار میکنی ببری! » داخل چشمای کهربایی سیلور هم خنده گرفت « نه بابا اگه اونجا برم که دیگه دوستم نمیزاره برگردم » بعد از اینکه خنده هامون تموم شد از خونه خارج شدیم و تا بعد از ظهر خودمونو مشغول درس و بیرون کردیم...
حدودا نزدیک غروب بود که سیلورـو به خونهـش فرستادم و خودم به سمت پایگاه حرکت کردم تا قبل از ماموریت یکم استراحت کنم.
...
وارد پایگاه شدم و از راهرو ها عبور کردم تا به اتاق نقشه کشی رسیدم. تیلز بیشتر اوقات اونجاـست؛ حتی موقع استراحت یا غذا هم مجبورمون میکنه اونجا بریم تا تو کل مدت سرش با برنامه ی بعدی گرم باشه یا نقشه رو توضیح بده البته موقع هایی که من غذا درست میکنم حریفم نمیشه و مجبورش میکنم تو آشپزخونه غذا بخوریم. خیلی وقتا هم اونجا میخوابه ولی به هرحال... خیلی دوسش دارم؛ حتی لباسی که امروز پوشیده بودم هم تیلز بهم کادو داده بود... چون ماه پیش تولدـم بود! جلوی در ایستادم و با یه حرکت درو باز کردم « سلام به رفیق شف-... » خدای من... تیلز خواب بود! حقـم داشت چند وقتی بود که کم خوابیده بود... با ملایمت درو کامل باز کردم و به سمت تیلز حرکت کردم؛ لبتابـش که روشن بود رو بستم و تیلز رو که به صندلی تکیه داده بود آروم روی دست هام بلند کردم و بردم داخل اتاقـش و روی تخت خوابوندمش. بعد به سمت آشپزخونه رفتم و با دستورالعمل مخفیانه و فوقالعادهـم چندتا چیلی داگ خفن درست کردم و دوـتاش رو داخل یه جعبه گذاشتم تا گرم بمونن و بدمش به تیلز... سریع داخل اتاقش پیدام شد و چیلی داگ هارو روی میز گذاشتم.
این داستان ادامه دارد...
" پارت هفدهم "
-داستان از زبان نویسنده-
با تعجب به پشتش نگاه کرد « زود اومدی » به همین دو کلمه بسنده کرد « خب سعی کردم زود آماده بشم یک و نیم ساعت دیگه کلاس شروع میشه نظرت چیه بریم کافه؟ » با خودش فکر کرد ترجیح میداد در تجمع نباشد ولی خارپشتی که روبهرویش ایستاده بود دقیقا مخالف چیزی بود که میخواست « باشه... » جوجه تیغی نقره ای با صدایی نسبتا بلند جوابش را داد « عالیههع من یه جای فوق العاده میشناسم »
-داستان از زبان سونیک-
با این حرفم خندهـم گرفت و ریز ریز شروع به خندیدن کردم « چیزی شده؟ » این حرف رو با تعجبی که از صورتش میبارید زد « هیچی فقط... احساس کردم میخوای منو جایی که خودت کار میکنی ببری! » داخل چشمای کهربایی سیلور هم خنده گرفت « نه بابا اگه اونجا برم که دیگه دوستم نمیزاره برگردم » بعد از اینکه خنده هامون تموم شد از خونه خارج شدیم و تا بعد از ظهر خودمونو مشغول درس و بیرون کردیم...
حدودا نزدیک غروب بود که سیلورـو به خونهـش فرستادم و خودم به سمت پایگاه حرکت کردم تا قبل از ماموریت یکم استراحت کنم.
...
وارد پایگاه شدم و از راهرو ها عبور کردم تا به اتاق نقشه کشی رسیدم. تیلز بیشتر اوقات اونجاـست؛ حتی موقع استراحت یا غذا هم مجبورمون میکنه اونجا بریم تا تو کل مدت سرش با برنامه ی بعدی گرم باشه یا نقشه رو توضیح بده البته موقع هایی که من غذا درست میکنم حریفم نمیشه و مجبورش میکنم تو آشپزخونه غذا بخوریم. خیلی وقتا هم اونجا میخوابه ولی به هرحال... خیلی دوسش دارم؛ حتی لباسی که امروز پوشیده بودم هم تیلز بهم کادو داده بود... چون ماه پیش تولدـم بود! جلوی در ایستادم و با یه حرکت درو باز کردم « سلام به رفیق شف-... » خدای من... تیلز خواب بود! حقـم داشت چند وقتی بود که کم خوابیده بود... با ملایمت درو کامل باز کردم و به سمت تیلز حرکت کردم؛ لبتابـش که روشن بود رو بستم و تیلز رو که به صندلی تکیه داده بود آروم روی دست هام بلند کردم و بردم داخل اتاقـش و روی تخت خوابوندمش. بعد به سمت آشپزخونه رفتم و با دستورالعمل مخفیانه و فوقالعادهـم چندتا چیلی داگ خفن درست کردم و دوـتاش رو داخل یه جعبه گذاشتم تا گرم بمونن و بدمش به تیلز... سریع داخل اتاقش پیدام شد و چیلی داگ هارو روی میز گذاشتم.
این داستان ادامه دارد...
- ۳.۴k
- ۲۳ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط