ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ᴘᴀʀᴛ: 71
از زبان جونگکوک:
تمام بدنم یخ زده بود فقط به عکس خیره شده بودم مای شین...همون مردی که هر روز میدیدمش.
همون آدم دست و پا چلفتی همون کسی که همیشه از دعواها فرار میکرد قاتل پدر و مادرم بود دستم ناخودآگاه مشت شد.
جونگکوک:«اون الان کجاست؟»
جائهیون پروندهها رو بست..
جائهیون:«نمیدونم.»
ات سریع گفت..
ات:«ولی اون ازمون خواسته فردا بریم مدرسه.»
جین اخم کرد..
جین:«این واضحه. میخواد ما رو بکشه.»
تهیونگ:«منم اگر بیست سال رازمو مخفی کرده بودم، الان همه رو میکشتم.»
جیمین:«تو اصلا اگر راز داشتی سه دقیقه بعد لوش میدادی.»
تهیونگ:«خفه شو.»
اما من دیگه به حرفهاشون گوش نمیدادم فقط یه چیز توی ذهنم بود کیم دوهان.
[صبح روز بعد مدرسه]
برای اولین بار...مدرسه خالی بود هیچ دانشآموزی اونجا نبود دولت بعد از ماجرای گنج مدرسه رو موقتاً تعطیل کرده بود.
ما پنج نفر آروم وارد ساختمان شدیم همه جا ساکت بود ترسناکتر از همیشه ات زیرلب گفت..
ات:«عجیبه...»
جائهیون:«خیلی عجیبه.»
تا اینکه...صدای آشنایی توی بلندگوهای مدرسه پیچید.
مای شین:«بالاخره اومدین.»
همه خشکمون زد صدای مای شین ادامه داد...
مای شین:«راستش انتظار داشتم زودتر بفهمین.»
جونگکوک:«خودتو نشون بده!»
صدای خنده آرومی توی کل مدرسه پیچید..
مای شین:«جونگکوک... هنوزم مثل پدرت عجولی.»
چشمهام از عصبانیت تار شد..
جونگکوک:«تو پدر و مادرم رو کشتی؟!»
چند ثانیه سکوت شد بعد.. مای شین آروم گفت..
مای شین:«نه.»
همه شوکه شدیم..
مای شین:«من فقط دستورشو دادم.»
نفسم بند اومد جائهیون فریاد زد..
جائهیون:«حرومزاده!»
اما مای شین فقط خندید..
مای شین:«اگر حقیقت رو میخواین... به زیرزمین بیاین.»
تق!بلندگو خاموش شد همه به هم نگاه کردیم..
جونگکوک:«زیرزمین.»
ات:«جایی که همه چیز شروع شد.»
چند دقیقه بعد...جلوی در زیرزمین ایستاده بودیم همون در قدیمی همون جایی که ماهها پیش اولین سرنخ رو پیدا کرده بودیم.
در رو باز کردم راه پله تاریک مقابلمون ظاهر شد همگی پایین رفتیم اما وقتی به انتهای راه رسیدیم...همه شوکه شدیم کل زیرزمین تغییر کرده بود.
روی دیوارها دهها مانیتور نصب شده بود صدها عکس هزاران پرونده و درست وسط اتاق...
مای شین ایستاده بود اما نه با اون لباسهای همیشگی کت و شلوار مشکی پوشیده بود دستکشهاش رو درآورده بود.
و روی مچ دستش...علامت سایه سوم دیده میشد مای شین لبخند زد.
مای شین:«بالاخره بعد از 23 سال... خانواده جئون برگشتن.»
من بدون فکر یقهشو گرفتم و کوبیدمش به دیوار.
جونگکوک:«چرا؟چرا خانواده منو کشتی؟!»
اما مای شین فقط خندید...
مای شین:«چون پدرت زیادی احمق بود اون میخواست همه چیز رو افشا کنه.»
اشکام بیاختیار جمع شد..
جونگکوک:«پس برای پول کشتیش؟!»
مای شین پوزخند زد..
مای شین:«نه برای قدرت.»
بعد آروم به ات نگاه کرد..
مای شین:«و حالا نوبت نسل بعدیه.»
ات اخم کرد...
ات:«منظورت چیه؟»
مای شین لبخند عجیبی زد..
مای شین:«چون هنوز از مهمترین حقیقت خبر ندارین.»
همه ساکت شدیم مای شین ادامه داد..
مای شین:«پدر ات و پدر جونگکوک... برادر بودن.»
همه شوکه شدیم....
جیمین:«چییییییییییییییییییییی؟!»
ᴘᴀʀᴛ: 71
از زبان جونگکوک:
تمام بدنم یخ زده بود فقط به عکس خیره شده بودم مای شین...همون مردی که هر روز میدیدمش.
همون آدم دست و پا چلفتی همون کسی که همیشه از دعواها فرار میکرد قاتل پدر و مادرم بود دستم ناخودآگاه مشت شد.
جونگکوک:«اون الان کجاست؟»
جائهیون پروندهها رو بست..
جائهیون:«نمیدونم.»
ات سریع گفت..
ات:«ولی اون ازمون خواسته فردا بریم مدرسه.»
جین اخم کرد..
جین:«این واضحه. میخواد ما رو بکشه.»
تهیونگ:«منم اگر بیست سال رازمو مخفی کرده بودم، الان همه رو میکشتم.»
جیمین:«تو اصلا اگر راز داشتی سه دقیقه بعد لوش میدادی.»
تهیونگ:«خفه شو.»
اما من دیگه به حرفهاشون گوش نمیدادم فقط یه چیز توی ذهنم بود کیم دوهان.
[صبح روز بعد مدرسه]
برای اولین بار...مدرسه خالی بود هیچ دانشآموزی اونجا نبود دولت بعد از ماجرای گنج مدرسه رو موقتاً تعطیل کرده بود.
ما پنج نفر آروم وارد ساختمان شدیم همه جا ساکت بود ترسناکتر از همیشه ات زیرلب گفت..
ات:«عجیبه...»
جائهیون:«خیلی عجیبه.»
تا اینکه...صدای آشنایی توی بلندگوهای مدرسه پیچید.
مای شین:«بالاخره اومدین.»
همه خشکمون زد صدای مای شین ادامه داد...
مای شین:«راستش انتظار داشتم زودتر بفهمین.»
جونگکوک:«خودتو نشون بده!»
صدای خنده آرومی توی کل مدرسه پیچید..
مای شین:«جونگکوک... هنوزم مثل پدرت عجولی.»
چشمهام از عصبانیت تار شد..
جونگکوک:«تو پدر و مادرم رو کشتی؟!»
چند ثانیه سکوت شد بعد.. مای شین آروم گفت..
مای شین:«نه.»
همه شوکه شدیم..
مای شین:«من فقط دستورشو دادم.»
نفسم بند اومد جائهیون فریاد زد..
جائهیون:«حرومزاده!»
اما مای شین فقط خندید..
مای شین:«اگر حقیقت رو میخواین... به زیرزمین بیاین.»
تق!بلندگو خاموش شد همه به هم نگاه کردیم..
جونگکوک:«زیرزمین.»
ات:«جایی که همه چیز شروع شد.»
چند دقیقه بعد...جلوی در زیرزمین ایستاده بودیم همون در قدیمی همون جایی که ماهها پیش اولین سرنخ رو پیدا کرده بودیم.
در رو باز کردم راه پله تاریک مقابلمون ظاهر شد همگی پایین رفتیم اما وقتی به انتهای راه رسیدیم...همه شوکه شدیم کل زیرزمین تغییر کرده بود.
روی دیوارها دهها مانیتور نصب شده بود صدها عکس هزاران پرونده و درست وسط اتاق...
مای شین ایستاده بود اما نه با اون لباسهای همیشگی کت و شلوار مشکی پوشیده بود دستکشهاش رو درآورده بود.
و روی مچ دستش...علامت سایه سوم دیده میشد مای شین لبخند زد.
مای شین:«بالاخره بعد از 23 سال... خانواده جئون برگشتن.»
من بدون فکر یقهشو گرفتم و کوبیدمش به دیوار.
جونگکوک:«چرا؟چرا خانواده منو کشتی؟!»
اما مای شین فقط خندید...
مای شین:«چون پدرت زیادی احمق بود اون میخواست همه چیز رو افشا کنه.»
اشکام بیاختیار جمع شد..
جونگکوک:«پس برای پول کشتیش؟!»
مای شین پوزخند زد..
مای شین:«نه برای قدرت.»
بعد آروم به ات نگاه کرد..
مای شین:«و حالا نوبت نسل بعدیه.»
ات اخم کرد...
ات:«منظورت چیه؟»
مای شین لبخند عجیبی زد..
مای شین:«چون هنوز از مهمترین حقیقت خبر ندارین.»
همه ساکت شدیم مای شین ادامه داد..
مای شین:«پدر ات و پدر جونگکوک... برادر بودن.»
همه شوکه شدیم....
جیمین:«چییییییییییییییییییییی؟!»
- ۳۲۶
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط