part5

رفتم خونه
ا/ت: مامان من اومدم
م:خوشحال به نظر میرسی
ا/ت: اهمم
م: ببینمت چیشده؟
ا/ت: هیچی دامنم پاره شد یکی از دوستام بهم لباسشو داد
رفتم تو اتاقم لباس هامو عوض کردم و خودم و پرت کردم رو تخت و خیلی خسته بودم کمی خوابیدم

فردا
دانشگاه بودم
داشتم میرفتم سمت سالن غذا خوری
هیون: سلام
ا/ت: سلام
هیون: خوبی؟
ا/ت: ممنون
هیون: دیشب خوب خوابیدی؟
ا/ت: اره توهم خوب خوابیدی؟
هیون: اره میخوای با کسی غذا بخوری؟
ا/ت:نه
هیون: میشه باهم بخوریم
ا/ت:چرا که نه

تهیونگ
تهیونگ: خیلی گرسنم بود از صبح تاحالا هیچی نخوردم
کیجون: خب بخور الان
جونمی: اونجارو نگاه کن تهیونگ
تهیونگ: چیشده؟
جونمی: این دختره جدید اومده با هیون
تهیونگ: هیون چرا داره به این دختره نزدیک میشه
کیجون: دیروز هم بهش کمک کرد
تهیونگ: این دوباره یه نقشه ای داره
جونمی: فکرشو نکن غذاتو بخور

چند دقیقه بعد
جونمی: تهیونگ چرا چیزی نمیخوری؟ تو که خیلی گرسنت بود
تهیونگ: میل ندارم
کیجون: ببینم کجارو نگاه
تهیونگ: هیچی
جونمی: خب غذاتو بخور
تهیونگ: چی بهم میگن که دارن میخندن اصلا رابطشون چیه؟
جونمی: من از کجا بدونم
کیجون: خب نمیخوای بیا بریم
تهیونگ: بریم

ا/ت
هیون: میدونی چیه؟
ا/ت: بله
هیون: چشمات خیلی خوشگله
ا/ت:(خجالت)
هیون: چیه اولین بار میشنوی؟
ا/ت: اهمم چون واقعا خوشگل نیست
هیون: میخوای بگی من دروغ میگم؟
ا/ت: نه نه
هیون: چند کلاس دیگه داری امروز
ا/ت: یکی دیگه یک ساعت شروع میشه
هیون: من کلاسم الان شروع میشه باید برم
ا/ت: باشه ممنون که باهام غذا خوردی
هیون رفت منم یکم نشستم و بعد از چند دقیقه بلند شدم رفتم یکی دستمو گرفت
ا/ت: چیکار میکنی؟
تهیونگ:...
ا/ت: چرا چیزی نمیگی چیکار میخوای باهام کنی
چیزی نگفت دستمو از دستش جدا کردمو رفتم

تهیونگ
کیجون: چیشده دوباره
تهیونگ: هیون میبینه من این دختره اذیت میکنم رفته نزدیکش شده
جونمی: کاری به دختره و هیون نداشته باش
تهیونگ: باشه شما برید سرکلاس من بعد میام
جونمی: اوکی
داشتم میرفتم یه دختر اومد سمتم
•: سلام
تهیونگ: چی میخوای؟
•:ـ🎁
تهیونگ: این چیه؟
•:خودم درستش کردم امیدوارم خوشت بیاد
تهیونگ: چی؟
•: راستش من ازت خوشم میاد کیم تهیونگ
هدیه رو انداختم تو زباله
•: از من بدت میاد خب نگاش میکردی
تهیونگ: لازم نبود برو تا ابروت نبردم
دختره شروع کرد به گریه رفت منم رفتم نشستم رو نیمکت که یکی اومد تو گوشم گفت
ا/ت: خیلی سنگدلی
یه نگاهی بهش کردم
ا/ت: فکر نکن من نمیتونم باهات حرف بزنم ازت میترسم
تهیونگ: من ترسناکم؟
ا/ت: شاید خیلی سنگدلی یه نگاهی میکردی
تهیونگ: پررو تر میشد خوشتیپی دردسر داره دیگه روزی صد نفر نامه و هدیه میدن
ا/ت: تو چیکارشون میکنی؟
تهیونگ: خودت که دیدی
ا/ت: سنگدل عوضی
دیدگاه ها (۵)

True Love①⑨تهیونگ: چیشده مامانم: من و برادرت و لیا یه چیز خو...

رمان هکر کوچولوی من پارت دوم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط