در جست و جوی خاطرات.پارت ۱۵
ویو جونگکوک ....
بعد از شام رفتم تو اتاقم
و نشستم رو تخت مغزم داشت نابود میشد
میخواستم سرمو بکوبم تو دیوار.
از طرفی کارای شرکت،
از طرف دیگه اینکه میدونم حافظم قرار نیست برگرده ولی بازم دارم براش تلاش میکنم و این خیلی دردناکه،
از به طرف دیگه حرفای اون دختره تو خوابم یعنی چی که من نزدیکم
از یه طرفه دیگه که نمیتونستم از تو فکر دکتر لیانا دربیام،چرا انقدر باهاش صمیمی شدم؟
خدایا دارم روانی میشم
ساعت نزدیکه یازده بود فردا باید زودتر میرفتم شرکت چون
تمام پرونده ها مونده پس خودمو ول کردم و چشمامو بستم.
فرداصبح__ویو جونگکوک
با صدای ساعت از خواب بیدار شدم
ساعت ۷ونیم بود و من باید ۹ شرکت باشم.
امروز ،روز زیادی شلوغیه
جلسه ها،پرونده ها،از همه بدتر تحمل اون بازرسای رو مخ
نمیدونم چرا با اینکه میدونن از شرکت من نمیتونن
هیچ (دور زدن مالیاتی) بگیرن ولی بازم میان واسه بازدید.
با یاداوری تمام اینا به نفس عمیق کشیدم و بلند شدم
اول یه دوش گرفتم بعد شروع کردم حاضر شدن
کت و شلوار مثل همیشه مشکی،پیراهن مشکی برای زیر کت،
پالتوی کرمی رنگ،ساعتم با بند کرمی رنگ که یکی از ساعت های پدرم هست البته به گفته ی دستیار خودش،شد ترکیب استایل امروزم
و مثل همیشه بی نقص.
از پله ها پایین رفتم که دیدم اجوما باز هم یه میز فوقالعاده چیده
اجوما:پسرم بیا سر میز یه چیزی بخور.دوباره قرارع تا شب شرکت باشی
جونگکوک: اجوما قبلا هم بهت گفتم لطفا این ساعت بلند نشو و خودتو واسه صبحونه خسته نکن.من ادمیم که این ساعت صبحونه بخورم؟شما منو نمیشناسی؟
اجوما: چرا میشناسم من تو رو خودم بزرگ کردم.
اما اینطوری نمیشه تو هیچوقت صبحونه نمیخوری و تا شب سرکاری بدنت ضعیف میشه بعد مریض میشی
جونگکوک: نگران من نباش ملکه.جونگکوکت همیشه سالم و سلامت کنارته.
اجوما:اخ از دست تو بچه باش برو که دیرت نشه
یه چشمک بهش زدم و از خونه امدم بیرون.
تو ماشین که نشیتم به جیمین زنگ زدم
جیمین:بله داداشم
جونگکوک:کجایی
جیمین:شرکت تو کجا موندی
جونگکوک:انقدر زود رفتی ؟
جیمین:بله چون رئیسم ممکنه دیر کنه گفتم یکی تو شرکت باشه
جونگکوک:من کی دیر کردم عوضی؟
جیمین:میدونم هیچ وقت تو کارت نقصی نداری.امروزم من زود تر امدم پس یه قهوه مهمونم میکنی
جونگکوک:باشه دارم میام
گوشی رو قطع کردم و به سمت نزدیک ترین کافه حرکت کردم
ویو لیانا
امروزم مثل همیشه به سمت مطب حرکت کردم
ولی دیشب خوب نخوابیدم.
بخاطر اون سرچی که کردم
ولی هنوزم نمیتونم براش دلیل منطقی بیارم
یه نفس عمیق کشیدم و وارد مطب شدم
لیانا:سلام عزیزم صبح بخیر
مین:سلام دکتر خیلی ممنون صبح شماهم بخیر
لیانا:خیلی ممنون.میتونی برام یه قهوه با نوبت بیمارای امروزو بیاری لطفا؟
مین:حتما براتون میارم.چیز دیگه ای نیاز ندارید؟
لیانا:نه خیلی ممنون.پس من میرم اتاقم
به سمت اتاقم حرکت کردم.بعد چند دقیقه در زده شد و خانم مین با یه لیوان قهوه و یه مشت کاغذ امد داخل.
مین: بفرمایید
لیانا:خیلی ممنونم
رفت بیرون و درو بست منم مشغول برگه ها شدم
فیک.رمان.درجست.وجوی خاطرات.جئون.جونگکوک.چند پارتی.
بعد از شام رفتم تو اتاقم
و نشستم رو تخت مغزم داشت نابود میشد
میخواستم سرمو بکوبم تو دیوار.
از طرفی کارای شرکت،
از طرف دیگه اینکه میدونم حافظم قرار نیست برگرده ولی بازم دارم براش تلاش میکنم و این خیلی دردناکه،
از به طرف دیگه حرفای اون دختره تو خوابم یعنی چی که من نزدیکم
از یه طرفه دیگه که نمیتونستم از تو فکر دکتر لیانا دربیام،چرا انقدر باهاش صمیمی شدم؟
خدایا دارم روانی میشم
ساعت نزدیکه یازده بود فردا باید زودتر میرفتم شرکت چون
تمام پرونده ها مونده پس خودمو ول کردم و چشمامو بستم.
فرداصبح__ویو جونگکوک
با صدای ساعت از خواب بیدار شدم
ساعت ۷ونیم بود و من باید ۹ شرکت باشم.
امروز ،روز زیادی شلوغیه
جلسه ها،پرونده ها،از همه بدتر تحمل اون بازرسای رو مخ
نمیدونم چرا با اینکه میدونن از شرکت من نمیتونن
هیچ (دور زدن مالیاتی) بگیرن ولی بازم میان واسه بازدید.
با یاداوری تمام اینا به نفس عمیق کشیدم و بلند شدم
اول یه دوش گرفتم بعد شروع کردم حاضر شدن
کت و شلوار مثل همیشه مشکی،پیراهن مشکی برای زیر کت،
پالتوی کرمی رنگ،ساعتم با بند کرمی رنگ که یکی از ساعت های پدرم هست البته به گفته ی دستیار خودش،شد ترکیب استایل امروزم
و مثل همیشه بی نقص.
از پله ها پایین رفتم که دیدم اجوما باز هم یه میز فوقالعاده چیده
اجوما:پسرم بیا سر میز یه چیزی بخور.دوباره قرارع تا شب شرکت باشی
جونگکوک: اجوما قبلا هم بهت گفتم لطفا این ساعت بلند نشو و خودتو واسه صبحونه خسته نکن.من ادمیم که این ساعت صبحونه بخورم؟شما منو نمیشناسی؟
اجوما: چرا میشناسم من تو رو خودم بزرگ کردم.
اما اینطوری نمیشه تو هیچوقت صبحونه نمیخوری و تا شب سرکاری بدنت ضعیف میشه بعد مریض میشی
جونگکوک: نگران من نباش ملکه.جونگکوکت همیشه سالم و سلامت کنارته.
اجوما:اخ از دست تو بچه باش برو که دیرت نشه
یه چشمک بهش زدم و از خونه امدم بیرون.
تو ماشین که نشیتم به جیمین زنگ زدم
جیمین:بله داداشم
جونگکوک:کجایی
جیمین:شرکت تو کجا موندی
جونگکوک:انقدر زود رفتی ؟
جیمین:بله چون رئیسم ممکنه دیر کنه گفتم یکی تو شرکت باشه
جونگکوک:من کی دیر کردم عوضی؟
جیمین:میدونم هیچ وقت تو کارت نقصی نداری.امروزم من زود تر امدم پس یه قهوه مهمونم میکنی
جونگکوک:باشه دارم میام
گوشی رو قطع کردم و به سمت نزدیک ترین کافه حرکت کردم
ویو لیانا
امروزم مثل همیشه به سمت مطب حرکت کردم
ولی دیشب خوب نخوابیدم.
بخاطر اون سرچی که کردم
ولی هنوزم نمیتونم براش دلیل منطقی بیارم
یه نفس عمیق کشیدم و وارد مطب شدم
لیانا:سلام عزیزم صبح بخیر
مین:سلام دکتر خیلی ممنون صبح شماهم بخیر
لیانا:خیلی ممنون.میتونی برام یه قهوه با نوبت بیمارای امروزو بیاری لطفا؟
مین:حتما براتون میارم.چیز دیگه ای نیاز ندارید؟
لیانا:نه خیلی ممنون.پس من میرم اتاقم
به سمت اتاقم حرکت کردم.بعد چند دقیقه در زده شد و خانم مین با یه لیوان قهوه و یه مشت کاغذ امد داخل.
مین: بفرمایید
لیانا:خیلی ممنونم
رفت بیرون و درو بست منم مشغول برگه ها شدم
فیک.رمان.درجست.وجوی خاطرات.جئون.جونگکوک.چند پارتی.
- ۱۱۴
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط