کودک زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن. و یک چکاوک در مرغزار

کودک زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن. و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد. کودک نشنید.او فریاد کشید: خدایا! با من حرف بزن صدای رعد و برق آمد. اما کودک گوش نکرد. او به دور و برش نگاه کرد و گفت خدایا! بگذار تو را ببینم ستاره ای درخشید. اما کودک ندید. او فریاد کشید خدایا! معجزه کن نوزادی چشم به جهان گشود. اما کودک نفهمید. او از سر ناامیدی گریه سر داد و گفت: خدایا به من دست بزن. بگذار بدانم کجایی.خدا پایین آمد و بر سر کودک دست کشید. اما کودک دنبال یک پروانه کرد. او هیچ درنیافت و از آنجا دور شد
دیدگاه ها (۹)

وقتی بهشت عزوجل اختراع شد حوا که لب گشود عسل اختراع شد ...

ﻫﯿﭻ ﺩﻟﯽ ﺑﯽ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﭙﺪﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﻫﺎ ﺩﻟﮕﯿﺮﻧﺪﯾﺎ ﺩﻝ ﻫﺎ ﺑﻬ...

چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهایی استببین مرگ مرا در خ...

تیر برقی «چوبیم» در انتهای روستا بی فروغم کرده سنگ بچه های ر...

مالِ منپارت ۷ | اعتماد...درِ ماشین با صدای محکمی بسته شد.......

پرسه در جنگل...همان شب...ساعت نزدیک دوازده بود.تمام عمارت در...

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 68✦....................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط