پارت چهارمرمان برگ چهارم
پارت چهارم/رمان برگ چهارم
مویچیرو چند لحظه سکوت کرد. نگاهش که تا چند ثانیه پیش سرد و بیتفاوت بود، حالا برقی از تحسین در خودش داشت. آرام گفت: «شبدر چهاربرگ... تنفس غیرمعمولیه، اما اگه واقعاً با تمام وجودت بهش باور داری، شاید بتونی به چیزی برسی که هیچکس تا حالا بهش نرسیده.»
او بلند شد و به سمت در خروجیِ اقامتگاهش رفت و بدون اینکه برگرده گفت: «فردا سپیدهدم، اونجایی که رودخونه به صخرههای تیز میرسه منتظرتم. اگه بخوای این تنفس رو یاد بگیری، باید یاد بگیری چطور با بادِ سردِ کوهستان یکی بشی. شبدرها وقتی طوفان میاد خم میشن تا نشکنن، تو هم باید یاد بگیری چطور در عین قوی بودن، انعطافپذیر باشی. فردا میفهمیم که آیا واقعاً لایق این هستی که برای هدفت بجنگی یا نه.»
پارت بعد=۲ تا لایک
مویچیرو چند لحظه سکوت کرد. نگاهش که تا چند ثانیه پیش سرد و بیتفاوت بود، حالا برقی از تحسین در خودش داشت. آرام گفت: «شبدر چهاربرگ... تنفس غیرمعمولیه، اما اگه واقعاً با تمام وجودت بهش باور داری، شاید بتونی به چیزی برسی که هیچکس تا حالا بهش نرسیده.»
او بلند شد و به سمت در خروجیِ اقامتگاهش رفت و بدون اینکه برگرده گفت: «فردا سپیدهدم، اونجایی که رودخونه به صخرههای تیز میرسه منتظرتم. اگه بخوای این تنفس رو یاد بگیری، باید یاد بگیری چطور با بادِ سردِ کوهستان یکی بشی. شبدرها وقتی طوفان میاد خم میشن تا نشکنن، تو هم باید یاد بگیری چطور در عین قوی بودن، انعطافپذیر باشی. فردا میفهمیم که آیا واقعاً لایق این هستی که برای هدفت بجنگی یا نه.»
پارت بعد=۲ تا لایک
- ۱.۵k
- ۱۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط