تقریبا شانزده سالم بود ...
تقریبا شانزده سالم بود ...
تازه یه چند وقتی میشد که دیگه تو حیاطمون با بچه ها بازی نمیکردم
که پدرم اومد و گفت برات خواستگار اومده...
خب من نه میدونستم خواستگار یعنی چی
عشق یعنی چی ...
همسر یعنی چی...
تشکیل زندگی چیه...
رو حساب بچگیم رو حرف بابام حرف نزدم و قبول کردم با مردی که ده سال از خودم بزرگتر بود ازدواج کردم...
گذشت و گذشت ...
یه روزایی تازه به خودم اومدم و فهمیدم اصلا عشق یعنی چی...
دوست داشتن چه حس خوبیه
اما...
اما دیگه واسه این چیزا خیلی دیر بود
حسرت و داغ یه عشق قشنگ رو دلم موند
میدونی چیه ؟؟؟
خیلی سخته آدم داغ چیزی رو دلش بمونه...
خیلی سخته نه بتونی به گذشته برگردی
نه بتونی به آینده بری
نه بتونی زمان حال رو تحمل کنی...
ایشالا هیچکس داغ هیچی رو دلش نمونه...
تازه یه چند وقتی میشد که دیگه تو حیاطمون با بچه ها بازی نمیکردم
که پدرم اومد و گفت برات خواستگار اومده...
خب من نه میدونستم خواستگار یعنی چی
عشق یعنی چی ...
همسر یعنی چی...
تشکیل زندگی چیه...
رو حساب بچگیم رو حرف بابام حرف نزدم و قبول کردم با مردی که ده سال از خودم بزرگتر بود ازدواج کردم...
گذشت و گذشت ...
یه روزایی تازه به خودم اومدم و فهمیدم اصلا عشق یعنی چی...
دوست داشتن چه حس خوبیه
اما...
اما دیگه واسه این چیزا خیلی دیر بود
حسرت و داغ یه عشق قشنگ رو دلم موند
میدونی چیه ؟؟؟
خیلی سخته آدم داغ چیزی رو دلش بمونه...
خیلی سخته نه بتونی به گذشته برگردی
نه بتونی به آینده بری
نه بتونی زمان حال رو تحمل کنی...
ایشالا هیچکس داغ هیچی رو دلش نمونه...
- ۱۰.۰k
- ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط