true Love①⑧

true Love①⑧

دست تهیونگ رو گرفته بودم
ا/ت: من هنوز باورم نشده
تهیونگ: منم باورم نشده که میبینمت...
ا/ت: حتما برو مامانت خیلی نگرانت بود
تهیونگ: باشه....

یک ساعت بعد
تهیونگ
تهیونگ: مامان
م:تهیونگ اومدی؟ کجا بودی؟
تهیونگ: کار داشتم ببخشید نتونستم زنگ بزنم
سونگ: داداش
رفتم سونگ رو بغل کردم
تهیونگ: تو کی برگشتی؟
سونگ: یک هفتست اومدم بمونم..
تهیونگ: عالیه
سونگ: شنیدم یه دوست دختر داری؟
تهیونگ: آره
م: دستت چیشده؟
تهیونگ: تصادف کردم چیزی نیست بیمارستان بودم..
م: ا/ت رو دیدی؟
تهیونگ: آره دیدم
م: خب...
تهیونگ: برگشتم انتقامم رو پرقدرت ادامه بدم
سونگ:آفرین داداش
م: آفرین... به لیا بگم که اینجایی؟
تهیونگ: آره اما بهش بگو که نیاد چون من حوصله ندارم...
م: باشه عزیزم برو استراحت کن..
رفتم تو اتاقم و خوابیدم روی تختم
انتقام؟ یعنی من میخوام انتقام بگیرم؟
من این شش ماه بخاطر ا/ت رفته بودم که فراموشش کنم که دوباره اون حس عجیب برگشته حسی که نمیدونم چیه اما یه حس خوب یه چیزی شبیه دوست داشتن زیاد و وابستگی..
اما نه این نمیتونه عشق باشه من خون پدرم رو فدای عشقم نمیکنم البته من که دوسش ندارم فقط اون یه وسیلست برای انتقام ما البته این حس میتونه عذاب وجدان هم باشه مه مهم نیست مهم اینه
که به زودی موفق می شم..
نگاه به گوشیم کردم پیام داده
ا/ت:شب بخیر❤
تهیونگ: شب بخیر🍀❤
گوشیم رو خاموش کردم و خوابیدم...

چند روز بعد
ا/ت: بگم بیشتر که دروغ گفتم اما کمتر من هم نه مامان جون رو میگم وقتی که فهمید تو برگشتی..
تهیونگ: 😁
ا/ت: گفت که امشب باید شام بیای خونمون
تهیونگ: خونه ی شما؟
ا/ت: آره مامان خیلی اصرار کرد باید بیای
تهیونگ: باشه بذار به مامانم بگم که امشب دیر میام..
ا/ت: خب بریم
تهیونگ: باید یه چیزی بخرم
ا/ت: باشه من میرم خونه توهم بعد بیا
تهیونگ: باشه عزیزم مراقب خودت باش
ا/ت: توهم همینطور

یک ساعت بعد
صدای در رو شنیدم
رفتم در رو باز کردم..
ا/ت: سلام
تهیونگ: خوب شدم؟
ا/ت: آره عالی شدی بیا
م.ب: سلام پسرم اومدی؟ خوش اومدی پسرم بیا داخل
رفتیم داخل
ا/ت: پدربزرگم نیست فقط ما سه تا هستیم...
م.ب:بفرمایید شام
رفتیم نشستیم تهیونگ کنارم نشست و شروع کردیم به غذا خوردن..

چند دقیقه بعد
تهیونگ
ا/ت: بیا بریم اتاقم رو ببین
رفتیم اتاقم
ا/ت: این اتاق من هست ببین عکس هایی که باهم گرفتیم رو چاپ کردم قاب عکس کردم برای اتاقم من شب این هارو نبینم خوابم نمیبره..
تهیونگ: میشه من این عکس رو ببرم
ا/ت: آره
تهیونگ: اتاقت خیلی خوشگله
ا/ت: دیشب خواب دیدم که ازدواج کردیم
و بعد خیلی خونه قشنگی داریم
وقتی ا/ت گفت ازدواج دلم لرزید..
دوباره این حس عذاب وجدان لعنتی اومدـ.
که گوشیم پیام اومد
م: بیا خونه بهت بگم یه نقشه خوب داریم...
ا/ت: چیزی شده؟
تهیونگ: نه عزیزم فقط باید برم مامانم خودش تنهاست نگرانم
ا/ت: باشه عزیزم مراقب خودت باش..

#فیک
#سناریو
#تهیونگ
#عشق_واقعی
دیدگاه ها (۱۴)

True Love①⑨تهیونگ: چیشده مامانم: من و برادرت و لیا یه چیز خو...

true Love②⓪شبتهیونگ خونه ی خودم بودم صدای در رو شنیدم.. سونگ...

True Love①⑦لیا: خبری نشد؟ م: نه نشد.. ا/ت هم نمیدونست لیا: پ...

true love①⑥شش ماه بعدا/تشش ماه هست خبری از تهیونگ ندارم... ا...

True Love②①فردا (شب) تازه رسیدم خونه رمز در رو زدم و رفتم دا...

part. 24

True Love②④ا/تا/ت: امیدوارم دیگه هیچوقت نبینمت تهیونگ: مراقب...

پارت ۲۳

True Love②ا/تچشمام رو باز کردم دیدم دور تا دورم سفیده ترسیده...

True Love⑤یک ساعت بعدتهیونگ: چرا خوشحالی؟ لیا: نمیدونم حس خو...

love in the dark⑧⑤یک ساعت بعد ا/ت: نخوابیدی؟ کوک: نه رفتم کن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط