یک ماه از آن شب بارانی و نجات دراماتیک گذشته بود حالا عم
یک ماه از آن شب بارانی و نجات دراماتیک گذشته بود. حالا عمارت بزرگ جئون دیگر آن سکوتِ موزه مانند و ترسناک سابق را نداشت. حالا در هر گوشهای از آن، ردی از هرجومرجِ شیرین هانا دیده میشد. جونگکوک، در دفتر کارش پشت میز آبنوس نشسته بود و به گزارشهای مالی سال ۲۰۲۶ نگاه میکرد، اما ذهنش جای دیگری بود. او دیگر آن مردی نبود که فقط به اعداد فکر کند؛ او حالا مدام ساعت را چک میکرد تا ببیند کی وقت «میانوعدهی اجباری» هانا میرسد.
ناگهان، درِ سنگین دفتر بدون هیچ تقهای با لگد کوچکی باز شد. هانا، در حالی که یک کلاه سرآشپزِ کاغذیِ کجومعوج روی سرش بود و پیشبندی با طرح جوجه به تن داشت، وارد شد. تمام صورتش، حتی نوک بینیاش، آردی شده بود.
هانا با صدای بلندی فریاد زد: «ددی کوکی! بدو بیا که فاجعه... یعنی حماسه آفریدم!»
جونگکوک خودکارِ گرانقیمتش را روی میز گذاشت و نیشخندی زد. از وقتی برگشته بودند، هانا اصرار داشت که چون جونگکوک مثل قهرمانها نجاتش داده، باید او را «ددی» (به معنای تکیهگاه و بزرگترش) صدا کند، اما با لحنی چنان بچگانه و لوس این کلمه را میگفت که جونگکوک هر بار بین خندیدن و خجالت کشیدن گیر میکرد.
جونگکوک از جا بلند شد و به سمت او رفت. «باز چیکار کردی وروجک؟ باز هم میخواستی برای ماهیها پنکیک درست کنی؟»
هانا دستهای آردیاش را به کت پشمی و دستدوز جونگکوک مالید و با ذوق او را به سمت آشپزخانه کشید. «نه! امروز روزِ "کیکِ عشق" هست! ددی کوکی باید تستش کنه. اگه خوب نباشه، یعنی دیگه منو دوست نداری و من مجبورم برم با پیشیِ همسایه زندگی کنم!»
وقتی به آشپزخانه رسیدند، صحنه شبیه به میدان جنگ بود. آرد روی زمین پاشیده شده بود و یک کیکِ قلبی شکل، که کمی کج شده بود و با خروارها ترافل رنگی و توتفرنگی پوشانده شده بود، وسط میز میدرخشید.
هانا با چشمهای براق و منتظر، یک قاشق بزرگ از کیک را برید و جلوی دهان جونگکوک گرفت. «زود باش ددی! بگو که خوشمزهترین چیزیه که تو کل زندگیت خوردی!»
ناگهان، درِ سنگین دفتر بدون هیچ تقهای با لگد کوچکی باز شد. هانا، در حالی که یک کلاه سرآشپزِ کاغذیِ کجومعوج روی سرش بود و پیشبندی با طرح جوجه به تن داشت، وارد شد. تمام صورتش، حتی نوک بینیاش، آردی شده بود.
هانا با صدای بلندی فریاد زد: «ددی کوکی! بدو بیا که فاجعه... یعنی حماسه آفریدم!»
جونگکوک خودکارِ گرانقیمتش را روی میز گذاشت و نیشخندی زد. از وقتی برگشته بودند، هانا اصرار داشت که چون جونگکوک مثل قهرمانها نجاتش داده، باید او را «ددی» (به معنای تکیهگاه و بزرگترش) صدا کند، اما با لحنی چنان بچگانه و لوس این کلمه را میگفت که جونگکوک هر بار بین خندیدن و خجالت کشیدن گیر میکرد.
جونگکوک از جا بلند شد و به سمت او رفت. «باز چیکار کردی وروجک؟ باز هم میخواستی برای ماهیها پنکیک درست کنی؟»
هانا دستهای آردیاش را به کت پشمی و دستدوز جونگکوک مالید و با ذوق او را به سمت آشپزخانه کشید. «نه! امروز روزِ "کیکِ عشق" هست! ددی کوکی باید تستش کنه. اگه خوب نباشه، یعنی دیگه منو دوست نداری و من مجبورم برم با پیشیِ همسایه زندگی کنم!»
وقتی به آشپزخانه رسیدند، صحنه شبیه به میدان جنگ بود. آرد روی زمین پاشیده شده بود و یک کیکِ قلبی شکل، که کمی کج شده بود و با خروارها ترافل رنگی و توتفرنگی پوشانده شده بود، وسط میز میدرخشید.
هانا با چشمهای براق و منتظر، یک قاشق بزرگ از کیک را برید و جلوی دهان جونگکوک گرفت. «زود باش ددی! بگو که خوشمزهترین چیزیه که تو کل زندگیت خوردی!»
- ۱.۳k
- ۱۱ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط