زبانم قفل شد . و دیگر چشمانم از تحرک باز ایستادند ، آن زم

زبانم قفل شد . و دیگر چشمانم از تحرک باز ایستادند ، آن زمان که دخترکانی سبک سر ، گرد یک پسر می گشتند ، آن زمان دیگر دنیایم .....

رنگ باخت.

همین.
دیدگاه ها (۱)

بی خود و بی جهت پوچ ...

پارادوکس

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی Sallar Aghili

آمدی جانم بقربانت ولی حالا چرابی وفا ....حالا ، که من افتاده...

🌙 دلتنگی، شبیه آن جامانده‌های زیر فرش است که هر بار جار...

ستاره پوش مخملی خون رگ به رگ شده از زبان ستاره پوش part47

_____پارت¹³ نفرین کوچولو_____*رُزالینث*به سمت اتاقم رفتم.کتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط