رمان راز ناشناخته
رمان راز ناشناخته
part:1۶
ویو هیونجین
پشت در منتظر بودم تا جنی بیاد بیرون تا برم هیونا رو ببینم که جنی اومد بیرون سریع پاشدم که برم داخل جنی دستم و گرفت:(هیونجین الان وقتش نیست باشه؟الان حالش خوب نیست بزار فردا وقتی حالش خوب شد اون موقع باهاش مفصل حرف بزن)
هیونجین:(ولی خیلی دلم میخواد ببینمش)
جنی:(میدونم هیونجین ولی لطفا!)
هیونجین:(اوووف باشه)
جنی بهم گفت که الان وقتش نیست و چون هنوز سرم هیونا تموم نشده بود تصمیم گرفتم برم داروهاش و بگیرم یه چند دقیقه ای رو که داخل داروخونه بودم سرم هیونا هم تموم شد و با هم به سمت هتل حرکت کردیم تمام مسیر و حواسم به هیونا بود ولی هیونا فقط سرش و به پنجره تکیه داده بود و بیرون و نگاه میکرد
رسیدیم هتل و به سمت اتاق ها حرکت کردیم همه ی بچه ها توی اتاق هیونا منتظر بودن که تا در و باز کردیم بچه ها به طرف هیونا اومدن
ویو هیونا
اصلا حوصله نداشتم اونقدر خسته بودم که مطمئن بودم سرم و میزاشتم روی بالش سریع خوابم میبرد به هتل رسیدیم و رفتیم سمت اتاق ما که تا در و باز کردم اعضا به طرفم حرکت کردن
لینو:(هی هیونا خوبی جاییت درد نمیکنه)
آی ان:(وایسا ببینم تب نداری؟)
چانگبین:(واییییی هیونا چرا حرف نمیزنیییی؟)
سونگمین:(حالت خوبهههه؟یه چیزی بگوووو)
به زور خنده ای کردم و گفتم:(هیوناتون سالم سالمهههه)*خنده زورکی*
لینو:(خداراشکر داشتیم از نگرانی میمردیم)
جنی:(خب حالا بسه میبینین حال هیونا خوبه پس برین بیرون الان باید استراحت کنه)
همه با هم:(باشههه)
قبل اینکه از اتاق خارج شن هیون یه نگاهی به من کرد و آروم گفت:(شب بخیر)
جنی:(خب حالا بعد از یه روز پر دردسر یه خواب میچسبهه)*خودشو روی تخت پرت کرد*
خنده ای به جنی کردم و رفتم تا لباس هامو عوض کنم بعد از اینکه لباس های خوابمو پوشیدم رو به جنی کردم و گفتم:(میشه امشب تو بغلت بخوابم؟)
جنی نگاهی به من کرد و دستاشو باز کرد که برم توی بغلش و گفت:(معلومه که میشهههه)*لبخند*
رفتم توی بغلش و شب توی بغل همدیگه خوابیدیم
ویو یوجین
این چند روز خیلی وقته که هیونا رو ندیدم خیلی دلم براش تنگ شده[نخیر کیم یوجین هیونا ماله هیونههه👍🏻😔]
فهمیدم که با برادرش و بچه های لی و چند تا از دوستاشون رفتن بوسان
این چند روز بس که ضایع بازی در آورده بودم که مامانم فهمیده بود که من عاشق هیونا شدم ولی همش تهدیدم میکنه که باید بیخیال هیونا بشم میدونم هیونا دختر رقیب ماست ولی خب قلبم که اینجور چیزا حالیش نیست ولی نمیدونم مامانم خیلی اصرار داره که کاری کنه من از هیونا دست بکشم و عجیبیش اینجاست که نمیخواد بابا بفهمه من عاشق هیونا شدم ولی آخه چرااا؟
دیگه اینطوری نمیتونستم پس تصمیم گرفتم که با بابا در میون بزارم و ازش خواهش کنم بزاره من و هیونا با هم قرار بزاریم نمیدونم هیونا از من خوشش میاد یا نه ولی قلبش و بدست میارم
رفتم سمت اتاق بابا
یوجین:(میتونم بیام تو بابا؟)
کیم:(آره پسرم بیا داخل)
رفتم داخل اتاق
یوجین:(بابا سرت خلوته؟میخوام یه چیزی بهت بگم)
کیم:(آره فعلا سرم خلوته چه چیزی؟)
یوجین:(بابا راستش من...عاشق.. هیونا شدم)
کیم:(چییییی؟)*تعجب*
یوجین:(میخواستم ازت اجازه بگیرم که بزاری من با هیونا قرار بزارم،میدونم بابا!اون دختر رقیب ماست ولی من واقعا دوسش دارم)
کیم:(نه!نمیشه همین الان برو از اتاق بیرون)
یوجین:(نه بابا من نمیرم تا تو قبول نکنی)
کیم:(مسئله دختر رقیب بودن نیست پس برو بیرون)
یوجین:(پس اگه دلیلش این نیست،چیهه؟)
کیم:(یوجین برو بیرون)*یکم داد*
یوجین:(نمیرم بابا آخه تو بدون دلیل میگی باید از کسی که عاشقشم دست بکشم کجاش با منطقههه)*یکم داد*
کیم:(نمیشه عاشقش شی چون اون خواهرتههه)*داد*
یوجین:(چیییییییییی؟)*تعجب*
اینم پارت ۱۶💋
میدونم یزیدم رمان و همچین جای حساسی تموم کردم🤡
همتون فکر میکردین هیونا و هیونجین خواهر و برادر ناتنین ولی....نمیخوام اسپویل کنممم🥱
شرط:۴ تا بازنشر/۲۵ تا کامنت/۳۰ تا لایک🍒
part:1۶
ویو هیونجین
پشت در منتظر بودم تا جنی بیاد بیرون تا برم هیونا رو ببینم که جنی اومد بیرون سریع پاشدم که برم داخل جنی دستم و گرفت:(هیونجین الان وقتش نیست باشه؟الان حالش خوب نیست بزار فردا وقتی حالش خوب شد اون موقع باهاش مفصل حرف بزن)
هیونجین:(ولی خیلی دلم میخواد ببینمش)
جنی:(میدونم هیونجین ولی لطفا!)
هیونجین:(اوووف باشه)
جنی بهم گفت که الان وقتش نیست و چون هنوز سرم هیونا تموم نشده بود تصمیم گرفتم برم داروهاش و بگیرم یه چند دقیقه ای رو که داخل داروخونه بودم سرم هیونا هم تموم شد و با هم به سمت هتل حرکت کردیم تمام مسیر و حواسم به هیونا بود ولی هیونا فقط سرش و به پنجره تکیه داده بود و بیرون و نگاه میکرد
رسیدیم هتل و به سمت اتاق ها حرکت کردیم همه ی بچه ها توی اتاق هیونا منتظر بودن که تا در و باز کردیم بچه ها به طرف هیونا اومدن
ویو هیونا
اصلا حوصله نداشتم اونقدر خسته بودم که مطمئن بودم سرم و میزاشتم روی بالش سریع خوابم میبرد به هتل رسیدیم و رفتیم سمت اتاق ما که تا در و باز کردم اعضا به طرفم حرکت کردن
لینو:(هی هیونا خوبی جاییت درد نمیکنه)
آی ان:(وایسا ببینم تب نداری؟)
چانگبین:(واییییی هیونا چرا حرف نمیزنیییی؟)
سونگمین:(حالت خوبهههه؟یه چیزی بگوووو)
به زور خنده ای کردم و گفتم:(هیوناتون سالم سالمهههه)*خنده زورکی*
لینو:(خداراشکر داشتیم از نگرانی میمردیم)
جنی:(خب حالا بسه میبینین حال هیونا خوبه پس برین بیرون الان باید استراحت کنه)
همه با هم:(باشههه)
قبل اینکه از اتاق خارج شن هیون یه نگاهی به من کرد و آروم گفت:(شب بخیر)
جنی:(خب حالا بعد از یه روز پر دردسر یه خواب میچسبهه)*خودشو روی تخت پرت کرد*
خنده ای به جنی کردم و رفتم تا لباس هامو عوض کنم بعد از اینکه لباس های خوابمو پوشیدم رو به جنی کردم و گفتم:(میشه امشب تو بغلت بخوابم؟)
جنی نگاهی به من کرد و دستاشو باز کرد که برم توی بغلش و گفت:(معلومه که میشهههه)*لبخند*
رفتم توی بغلش و شب توی بغل همدیگه خوابیدیم
ویو یوجین
این چند روز خیلی وقته که هیونا رو ندیدم خیلی دلم براش تنگ شده[نخیر کیم یوجین هیونا ماله هیونههه👍🏻😔]
فهمیدم که با برادرش و بچه های لی و چند تا از دوستاشون رفتن بوسان
این چند روز بس که ضایع بازی در آورده بودم که مامانم فهمیده بود که من عاشق هیونا شدم ولی همش تهدیدم میکنه که باید بیخیال هیونا بشم میدونم هیونا دختر رقیب ماست ولی خب قلبم که اینجور چیزا حالیش نیست ولی نمیدونم مامانم خیلی اصرار داره که کاری کنه من از هیونا دست بکشم و عجیبیش اینجاست که نمیخواد بابا بفهمه من عاشق هیونا شدم ولی آخه چرااا؟
دیگه اینطوری نمیتونستم پس تصمیم گرفتم که با بابا در میون بزارم و ازش خواهش کنم بزاره من و هیونا با هم قرار بزاریم نمیدونم هیونا از من خوشش میاد یا نه ولی قلبش و بدست میارم
رفتم سمت اتاق بابا
یوجین:(میتونم بیام تو بابا؟)
کیم:(آره پسرم بیا داخل)
رفتم داخل اتاق
یوجین:(بابا سرت خلوته؟میخوام یه چیزی بهت بگم)
کیم:(آره فعلا سرم خلوته چه چیزی؟)
یوجین:(بابا راستش من...عاشق.. هیونا شدم)
کیم:(چییییی؟)*تعجب*
یوجین:(میخواستم ازت اجازه بگیرم که بزاری من با هیونا قرار بزارم،میدونم بابا!اون دختر رقیب ماست ولی من واقعا دوسش دارم)
کیم:(نه!نمیشه همین الان برو از اتاق بیرون)
یوجین:(نه بابا من نمیرم تا تو قبول نکنی)
کیم:(مسئله دختر رقیب بودن نیست پس برو بیرون)
یوجین:(پس اگه دلیلش این نیست،چیهه؟)
کیم:(یوجین برو بیرون)*یکم داد*
یوجین:(نمیرم بابا آخه تو بدون دلیل میگی باید از کسی که عاشقشم دست بکشم کجاش با منطقههه)*یکم داد*
کیم:(نمیشه عاشقش شی چون اون خواهرتههه)*داد*
یوجین:(چیییییییییی؟)*تعجب*
اینم پارت ۱۶💋
میدونم یزیدم رمان و همچین جای حساسی تموم کردم🤡
همتون فکر میکردین هیونا و هیونجین خواهر و برادر ناتنین ولی....نمیخوام اسپویل کنممم🥱
شرط:۴ تا بازنشر/۲۵ تا کامنت/۳۰ تا لایک🍒
- ۱.۲k
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط