♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥
⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 34・⁠]⁠ᕗ
 
روز سوم دیگه واقعا نتونستم و قایمکی از قصر زدم بیرون داشتم
میرفتم سمت جنگل که یه دفعه کسی جلوم سبز شد. الوين. اخم کردم و نگاش کردم. 
الوين : ووه چه افتخاری نصیبم شده بانو.. 
اخمم رو غلیظ تر کردم و گفتم : خوشبحالت..حالا که نصیبت شد برو کنار چون کار دارم میخوام برم...
خودم رو کج کردم و از کنارش رد شدم. 
جدی خودش رو کج کرد و نگام کرد و گفت : گاهی نمیفهمیم کی کنارمونه.. وقتی دیر میشه میفهمیم. 
وایستادم و نگاش کردم و پر غیض گفتم:مرسی از نصیحتت ولی اون شخص مسلما تو نیستی.. 
و راه افتادم و رفتم. تصمیم گرفته بودم اون پل رو ترسیم کنم.
از خودم تا جونگکوک. یه پل.. شاید موقتی...ولی خوب پل بود دیگه. 
از دور دیدمش که با اخم داشت توی باغش به گلها رسیدگی میکرد و بهشون آب میداد. بی اختیار لبخندی زدم
و بلند گفتم : ببین شانس به کی رو کرده.. 
يه دفعه ای سرش رو بلند کرد و با دیدنم اخماش رو باز کرد و لبخند عمیقی زد. هیجان زده به نظر میرسید. دلم لرزید و لبخندی رو لبم اومد و جلوتر رفتم.  
جونگکوک : اصلا رو شانس خودم حساب نمیکردم..واقعا باور نمیکردم برگردی.. 
سمت باغش رفتم و گفتم : اوه.. انقدر از خودت نا امید بودی؟ 
جونگکوک‌ : خیلی بیشتر از انقدر..به هر حال تو..
صورت جدی به خودش گرفت گفت:هرچی که سعی کنی ساده باشی باز لباسهات که همه تلاشت رو میکنی ساده باشه و حتی رفتارت نشون میدن که خانواده ات وضع مال خوبی دارن و من......
شیطون گفتم : این یعنی نمیخوای به یه چای یا قهوه وسط باغت دعوتم کنی؟ 
خندید و ذوق زده گفت : معلومه که میکنم..
با لبخند دستم رو روی حصار باغش گذاشتم و رفتم داخل باغ صندلی برام آورد. نشستم و به باغ زل زدم. 
جونگکوک : باید ببخشی.. اینجا چیز زیادی ندارم.. فقط چای..اونم خیلی گرم نیست.. 
از سادگی و صمیمیتش خوشم اومد. 
-مهم نیست...خوبه... 
با دوتا فنچون توی دستش برگشت و یکی رو داد به من رو صندلی کنارم نشست.. جرعه ای از چاییم خوردم. 
-بیشتر روز اینجایی؟ 
فقط زل زد بهم....
-چیه؟
دیدگاه ها (۱۶)

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥

ادامه پارت 33سریع سرم رو تکون دادم و به خودم اومدم و گفتم : ...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 12・⁠]⁠ᕗنزدیکهای ظهر بود و با...

¹⁴سعی کردم بيدار بمونم‌ولی سیاهی ویو جونگکوک___صبح وقتی پا ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط