بگو بانو زبونت عادت کنه part
بگو بانو زبونت عادت کنه .. ( part 1 )
نفسی عمیق کشیدی و با اعتماد به نفس کامل در شیشه ای رو به سمت داخل حرکت دادی ، زنگوله ای که بالای در نصب شده بود به صدا در اومد ، بی توجه به صدای ایجاد شده وارد کافه شدی .. به سمت بخش کارکنان حرکت کردی و وارد بخش شدی ، پیش بند سفید رنگ که اسمت با رنگ مشکی در گوشه ایش گلدوزی شده بود برداشتی و پوشیدی .. به سمت همکارت که همیشه زد حال میزد و عین برج زهر مار بود رفتی ، سلامی کردی اما پاسخی نشنیدی .. ترجیح دادی این حرکتشو نادیده بگیری و کارت رو شروع کنی .. تا خواستی شروع به کار کنی یکی از همکارات صدات زد که با کنجکاوی سرت رو به سمتش برگردوندی ..
^ ا.ت
+ بله ؟
^ رئیس کارت داره
+ م منو ؟
^ اره خیلیم عصبی بود
+ وای خدا بخیر کنه
از کنار پسر که میشد حس کنجکاوی و کمی نگرانی رو از توی چشماش تشخیص داد عبور کردی و قدم هات رو به سمت اتاق مدیر بر میداشتی و زیر لب زمزمه میکردی :
+ خدایا فقط خودت کمکم کن
مدیره خیلی بد اخلاقی داشتی و عادی بود که ازش بترسی ، به هر حال نفسی عمیق کشیدی و با روی خوش در رو به صدا در اوردی :
+ میتونم بیام داخل
~ بیا تو که حسابی باهات کار دارم خانوم پارک !
دستات از استرس یخ کرده بود و میلرزید پس سعی کردی پشتت قایمشون کنی ، به محظ وارد شدنت تن صدای مرد بالا رفت به طوری که صداش در نقاط مختلف کافه قابل شنیدن بود .. با لحنی جدی و عصبی کلمات رو تند تند توی صورتت پرت میکرد :
~ فکر کردی من واسه چی بهت حقوق میدم ؟؟ واسه اینکه سفارش مشتری رو بریزی رو لباسش ؟؟ میدونی چقدر واسه توی دست و پا چلوفتی ضرر کردم ؟ اومدی اینجا درست کار کنی و حقوق بگیری نه گند بزنی به کاسبی مردم .. چند بار سفارشای مشتری هارو اشتباه بردی ؟ هان ؟ چرا جواب نمیدی ؟ وقتی عرضه کار کردن نداری برای چی میخای کار کنی ؟ به نظرت گدایی گزینه بهتری برات نیست ؟؟
بغض گلوت دیواره های گلوت رو چنگ میزد و جلوی به درستی نفس کشیدنت رو می گرفت ، اشک توی چشمات جمع شده بود اما نمیتونستی بهشون اجازه جاری شدن بدی ، دستت بخاطر ویشگون های بی وقفه ای که گرفتی بودی سرخ شده بود ..
سرت پایین بود و تنها پارکت های قهوه ای رنگ رو نگاه میکردی ، نمیدونستی چه پاسخی در قبال این بی احترامی ها باید بدی .. شاید درست این بود که توهم متقابلاً صدات رو بالا ببری و شروع کنی به فریاد زدن و دفاع از خودت اما این درخواست زیادی از یک دختره درون گرا بود .. انگار زبونت قفل شده بود ، نمیتونستی کلمات رو به زبون بیاری ..
در همین حین در با شتاب باز شد و صدای مردی که نسبتاً برات اشنا بود بلند شد ..
نفسی عمیق کشیدی و با اعتماد به نفس کامل در شیشه ای رو به سمت داخل حرکت دادی ، زنگوله ای که بالای در نصب شده بود به صدا در اومد ، بی توجه به صدای ایجاد شده وارد کافه شدی .. به سمت بخش کارکنان حرکت کردی و وارد بخش شدی ، پیش بند سفید رنگ که اسمت با رنگ مشکی در گوشه ایش گلدوزی شده بود برداشتی و پوشیدی .. به سمت همکارت که همیشه زد حال میزد و عین برج زهر مار بود رفتی ، سلامی کردی اما پاسخی نشنیدی .. ترجیح دادی این حرکتشو نادیده بگیری و کارت رو شروع کنی .. تا خواستی شروع به کار کنی یکی از همکارات صدات زد که با کنجکاوی سرت رو به سمتش برگردوندی ..
^ ا.ت
+ بله ؟
^ رئیس کارت داره
+ م منو ؟
^ اره خیلیم عصبی بود
+ وای خدا بخیر کنه
از کنار پسر که میشد حس کنجکاوی و کمی نگرانی رو از توی چشماش تشخیص داد عبور کردی و قدم هات رو به سمت اتاق مدیر بر میداشتی و زیر لب زمزمه میکردی :
+ خدایا فقط خودت کمکم کن
مدیره خیلی بد اخلاقی داشتی و عادی بود که ازش بترسی ، به هر حال نفسی عمیق کشیدی و با روی خوش در رو به صدا در اوردی :
+ میتونم بیام داخل
~ بیا تو که حسابی باهات کار دارم خانوم پارک !
دستات از استرس یخ کرده بود و میلرزید پس سعی کردی پشتت قایمشون کنی ، به محظ وارد شدنت تن صدای مرد بالا رفت به طوری که صداش در نقاط مختلف کافه قابل شنیدن بود .. با لحنی جدی و عصبی کلمات رو تند تند توی صورتت پرت میکرد :
~ فکر کردی من واسه چی بهت حقوق میدم ؟؟ واسه اینکه سفارش مشتری رو بریزی رو لباسش ؟؟ میدونی چقدر واسه توی دست و پا چلوفتی ضرر کردم ؟ اومدی اینجا درست کار کنی و حقوق بگیری نه گند بزنی به کاسبی مردم .. چند بار سفارشای مشتری هارو اشتباه بردی ؟ هان ؟ چرا جواب نمیدی ؟ وقتی عرضه کار کردن نداری برای چی میخای کار کنی ؟ به نظرت گدایی گزینه بهتری برات نیست ؟؟
بغض گلوت دیواره های گلوت رو چنگ میزد و جلوی به درستی نفس کشیدنت رو می گرفت ، اشک توی چشمات جمع شده بود اما نمیتونستی بهشون اجازه جاری شدن بدی ، دستت بخاطر ویشگون های بی وقفه ای که گرفتی بودی سرخ شده بود ..
سرت پایین بود و تنها پارکت های قهوه ای رنگ رو نگاه میکردی ، نمیدونستی چه پاسخی در قبال این بی احترامی ها باید بدی .. شاید درست این بود که توهم متقابلاً صدات رو بالا ببری و شروع کنی به فریاد زدن و دفاع از خودت اما این درخواست زیادی از یک دختره درون گرا بود .. انگار زبونت قفل شده بود ، نمیتونستی کلمات رو به زبون بیاری ..
در همین حین در با شتاب باز شد و صدای مردی که نسبتاً برات اشنا بود بلند شد ..
- ۱۴.۱k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط