یک وجب از صورتت تا بوسه هایم مانده بود

یک وجب از صورتت تا بوسه هایم مانده بود
شرم ناز گونه هایت دست من را خوانده بود

دست می انداخت عطر گیسوانت یاس را
وه که پیچ و تاب مویت باد را پیچانده بود

خواستم آدم شوم حوای چشمت حیله کرد!
لابد آدم را چنین از باغ جنت رانده بود

هی زدی رو دست و دست تو برایم رو نشد
ساده لوحی های من یک شهر را خندانده بود

وعده هایت بر دل دیوانه صابون میزد و
پای پرهیز مرا هم بی وفا لغزانده بود
دیدگاه ها (۲)

دیشب ترا بوسیدمت وقتی که چشمت خواب بودوقتی که دنیا ، غرق در ...

عاشقم ,عاشق آن تازه نگارم که تویی...فاش گویم همه داروندارم ک...

وقت خواب آمد عزیز ِمهربانم، شب بخیرخسته ای، باید بخوابی هم ز...

من گرفتار تو بودم تو دچار دگریمن همه مست تو اما، تو خمار دگر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط