#چند_پارتی_بنگتن
#چند_پارتی_بنگتن
وقتی نمیری خوابگاه...
پارت دوم اخر
بادِ شب خنک بود و خیابان تقریباً خلوت.
همه با هم راه میرفتند، اما سکوتِ قبل کمی شکسته شده بود. ا.ت هنوز کمی ساکت بود، ولی دیگر آن فشارِ سنگین روی شانههایش کمتر شده بود.
جونگکوک که جلوتر از بقیه میرفت، ناگهان ایستاد و با هیجان به سمت یک فروشگاه کوچکِ شبانه اشاره کرد.
— «بستنی!»
جین سریع برگشت و با اخم نمایشی گفت:
— «الان؟ ساعت چنده؟ تو واقعاً فکر میکنی این موقع باید بستنی بخوریم؟»
تهیونگ دستش را بالا برد:
— «من موافقم. برای درمانِ حال بد، بستنی همیشه جواب میده.»
یونگی با صدای خستهی همیشگیاش گفت:
— «نه، برای درمانِ حال بد، خواب جواب میده.»
جیمین لبخند زد و آرنجش را به پهلوی او زد:
— «ولی برای حال بدِ ا.ت، بستنی بهتره.»
همه به سمت ا.ت نگاه کردند.
او اول چیزی نگفت، بعد خیلی آرام لبخند کوچکی زد و شانه بالا انداخت.
— «فقط اگه هر هفتتون یه طعم انتخاب نکنین و آخرش سرش دعوا نکنین.»
نامجون خندید:
— «یعنی ما رو دستکم گرفتی. ما از قبل هم برای این دعوا آمادهایم.»
چند دقیقه بعد، همه جلوی فروشگاه ایستاده بودند.
داخلش کوچک بود، اما پر از نورهای رنگی و قفسههای شلوغ از خوراکیهای شبانه.
صاحب فروشگاه با دیدن جمعشان کمی جا خورد، ولی چیزی نگفت.
جونگکوک مستقیم رفت سمت فریزر و گفت:
— «من شکلاتی میخوام.»
جین بلافاصله اعتراض کرد:
— «تو همیشه شکلاتی میگیری! این عدالت نیست.»
تهیونگ با جدیت ساختگی گفت:
— «من و ا.ت باید توتفرنگی بگیریم. این منطقیتره.»
جیمین سریع گفت:
— «من و ا.ت؟ چرا فقط تو و ا.ت؟»
تهیونگ بیخیال شانه بالا انداخت:
— «چون من خوشسلیقهام.»
نامجون خندید و گفت:
— «پس من و ا.ت و بقیه هیچ سلیقهای نداریم؟»
ا.ت که حالا واقعاً داشت میخندید، دستش را روی دهانش گذاشت تا صدایش بیرون نرود.
این بهترین چیزی بود که آن شب دیده بود:
بحثی بیاهمیت، خندههای بیدلیل، و آدمهایی که انگار فقط برای خوب کردنِ حالش دورش جمع شده بودند.
در نهایت، جین مثل همیشه با قاطعیت گفت:
— «سه طعم میگیریم و بین همه تقسیم میکنیم. تمام.»
جونگکوک زیر لب غر زد:
— «این که باز هم تصمیمِ هیونگه…»
جین با رضایت سرش را تکان داد:
— «دقیقاً.»
وقتی از فروشگاه بیرون آمدند، هر کدام یک بستنی در دست داشتند.
تهیونگ داشت از طعمش تعریف میکرد، جونگکوک یواشکی بستنیِ جین را نگاه میکرد، و جیمین سعی میکرد ا.ت را بخنداند تا بستنیاش آب نشود.
ا.ت که حالا کمی آرامتر شده بود، بستنی را بالا گرفت و گفت:
— «میشه این لحظه رو نگه داریم؟»
نامجون نگاهی به او انداخت و با مهربانی جواب داد:
— «لازم نیست نگهش داریم. همین الان هم داره توی خاطرمون میمونه.»
جین وانمود کرد که از احساساتی شدنِ فضا ناراحت شده:
«لطفاً یکی یه چیزی بگه که من دوباره نقش کمدین گروه رو فراموش نکنم.»
همه خندیدند.
و این بود داستان یک شب که بالاخره ا.ت تونست خود واقعیش کنار اعضا باشه
End
وقتی نمیری خوابگاه...
پارت دوم اخر
بادِ شب خنک بود و خیابان تقریباً خلوت.
همه با هم راه میرفتند، اما سکوتِ قبل کمی شکسته شده بود. ا.ت هنوز کمی ساکت بود، ولی دیگر آن فشارِ سنگین روی شانههایش کمتر شده بود.
جونگکوک که جلوتر از بقیه میرفت، ناگهان ایستاد و با هیجان به سمت یک فروشگاه کوچکِ شبانه اشاره کرد.
— «بستنی!»
جین سریع برگشت و با اخم نمایشی گفت:
— «الان؟ ساعت چنده؟ تو واقعاً فکر میکنی این موقع باید بستنی بخوریم؟»
تهیونگ دستش را بالا برد:
— «من موافقم. برای درمانِ حال بد، بستنی همیشه جواب میده.»
یونگی با صدای خستهی همیشگیاش گفت:
— «نه، برای درمانِ حال بد، خواب جواب میده.»
جیمین لبخند زد و آرنجش را به پهلوی او زد:
— «ولی برای حال بدِ ا.ت، بستنی بهتره.»
همه به سمت ا.ت نگاه کردند.
او اول چیزی نگفت، بعد خیلی آرام لبخند کوچکی زد و شانه بالا انداخت.
— «فقط اگه هر هفتتون یه طعم انتخاب نکنین و آخرش سرش دعوا نکنین.»
نامجون خندید:
— «یعنی ما رو دستکم گرفتی. ما از قبل هم برای این دعوا آمادهایم.»
چند دقیقه بعد، همه جلوی فروشگاه ایستاده بودند.
داخلش کوچک بود، اما پر از نورهای رنگی و قفسههای شلوغ از خوراکیهای شبانه.
صاحب فروشگاه با دیدن جمعشان کمی جا خورد، ولی چیزی نگفت.
جونگکوک مستقیم رفت سمت فریزر و گفت:
— «من شکلاتی میخوام.»
جین بلافاصله اعتراض کرد:
— «تو همیشه شکلاتی میگیری! این عدالت نیست.»
تهیونگ با جدیت ساختگی گفت:
— «من و ا.ت باید توتفرنگی بگیریم. این منطقیتره.»
جیمین سریع گفت:
— «من و ا.ت؟ چرا فقط تو و ا.ت؟»
تهیونگ بیخیال شانه بالا انداخت:
— «چون من خوشسلیقهام.»
نامجون خندید و گفت:
— «پس من و ا.ت و بقیه هیچ سلیقهای نداریم؟»
ا.ت که حالا واقعاً داشت میخندید، دستش را روی دهانش گذاشت تا صدایش بیرون نرود.
این بهترین چیزی بود که آن شب دیده بود:
بحثی بیاهمیت، خندههای بیدلیل، و آدمهایی که انگار فقط برای خوب کردنِ حالش دورش جمع شده بودند.
در نهایت، جین مثل همیشه با قاطعیت گفت:
— «سه طعم میگیریم و بین همه تقسیم میکنیم. تمام.»
جونگکوک زیر لب غر زد:
— «این که باز هم تصمیمِ هیونگه…»
جین با رضایت سرش را تکان داد:
— «دقیقاً.»
وقتی از فروشگاه بیرون آمدند، هر کدام یک بستنی در دست داشتند.
تهیونگ داشت از طعمش تعریف میکرد، جونگکوک یواشکی بستنیِ جین را نگاه میکرد، و جیمین سعی میکرد ا.ت را بخنداند تا بستنیاش آب نشود.
ا.ت که حالا کمی آرامتر شده بود، بستنی را بالا گرفت و گفت:
— «میشه این لحظه رو نگه داریم؟»
نامجون نگاهی به او انداخت و با مهربانی جواب داد:
— «لازم نیست نگهش داریم. همین الان هم داره توی خاطرمون میمونه.»
جین وانمود کرد که از احساساتی شدنِ فضا ناراحت شده:
«لطفاً یکی یه چیزی بگه که من دوباره نقش کمدین گروه رو فراموش نکنم.»
همه خندیدند.
و این بود داستان یک شب که بالاخره ا.ت تونست خود واقعیش کنار اعضا باشه
End
- ۳۴
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط