بی وفایی کرد و من را عاقبت از یاد برد
بی وفایی کرد و من را عاقبت از یاد برد
در دلم طوفان شد و رویای من راباد برد
در گلوی خاطراتم ردی از زخمش نشست
بغض احساس ترک برداشته ، فریاد برد
نا امیدی ساکن قلبم شد و از بخت بد
گردنم را زیر تیغ محنت جلاد برد
گفتگوی عشق و نفرت در میان هر سکوت
سهم دل را این وسط یک قاتل شیاد برد
شاید این رسم زمانه بوده و تقدیر ما
عشق را من کاشتم و آن دیگری دلشاد برد
مثل آن شیرین عاشق پیشه ی تنها شده
از قضا جور و جفایش را فقط فرهاد برد
رنگ زرد از بی کسی ها و خطوط چهره ام
یادگاری مانده از حسی که آن صیاد برد
در دلم طوفان شد و رویای من راباد برد
در گلوی خاطراتم ردی از زخمش نشست
بغض احساس ترک برداشته ، فریاد برد
نا امیدی ساکن قلبم شد و از بخت بد
گردنم را زیر تیغ محنت جلاد برد
گفتگوی عشق و نفرت در میان هر سکوت
سهم دل را این وسط یک قاتل شیاد برد
شاید این رسم زمانه بوده و تقدیر ما
عشق را من کاشتم و آن دیگری دلشاد برد
مثل آن شیرین عاشق پیشه ی تنها شده
از قضا جور و جفایش را فقط فرهاد برد
رنگ زرد از بی کسی ها و خطوط چهره ام
یادگاری مانده از حسی که آن صیاد برد
- ۳.۱k
- ۱۱ آذر ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط