سایههای کلاغ
سایههای کلاغ
پارت بیستوسوم | خیانت، بهای اعتماد
آژیر خطر در تمام عمارت پیچیده بود.
نور قرمز راهروها، هر چند ثانیه یکبار روشن و خاموش میشد.
سنسورهای لیزری مثل تارهای عنکبوت، راه خروج را پوشانده بودند.
آرمان با دقت مسیر را نگاه کرد.
ـ «هیچکس بدون فعال کردنشون نمیتونه رد بشه.»
آوا که هنوز نفسش از گریههای چند دقیقه قبل منظم نشده بود، آهسته پرسید:
ـ «پس... گیر افتادیم؟»
قبل از اینکه آرمان جواب بدهد، صدایی از پشت سرشان آمد.
ـ «نه... هنوز نه.»
کاوه بود.
رنگش پریده بود و لباسش از خون خیس شده بود، اما زنده بود.
همین که آوا او را دید، بیاختیار چند قدم به طرفش برداشت.
ـ «تو...»
صدایش لرزید.
ـ «قولت رو نگه داشتی...»
کاوه با همان لبخند خسته همیشگی گفت:
ـ «بهت گفتم... تا وقتی نفس بکشم، برمیگردم.»
برای اولین بار، آوا لبخند زد.
کوچک...
اما واقعی.
و همان لبخند، چیزی را در دل آرمان به هم ریخت.
---
کاوه به دیوار نزدیک شد و چند آجر را فشار داد.
صدای تقی آمد.
یکی از دیوارها آرام کنار رفت و یک راهروی باریک نمایان شد.
آرمان با تعجب گفت:
ـ «این مسیر رو از کجا میشناسی؟»
کاوه جواب نداد.
فقط گفت:
ـ «اگه میخواین زنده بمونین، دنبالم بیاین.»
آرمان لحظهای مردد شد.
اعتماد به کاوه؟
بعد از تمام آن سالها؟
اما چارهای نداشت.
---
راهرو تاریک و نمور بود.
بوی خاک و سنگ قدیمی همهجا پیچیده بود.
آوا دستش را روی دیوار کشید.
ناگهان انگشتانش به نقش برجستهای خورد.
یک کلاغ.
دقیقاً همان نشان روی گردنبند.
او ایستاد.
ـ «صبر کنین...»
زیر نقش، نوشتهای قدیمی دیده میشد:
«هرکس به کلاغ خیانت کند، در تاریکی دفن خواهد شد.»
آوا با صدای آرام جمله را خواند.
کاوه لحظهای مکث کرد.
چیزی در نگاهش تغییر کرد.
انگار این جمله، خاطرهای دردناک را زنده کرده بود.
---
در انتهای راهرو، به دری آهنی رسیدند.
کاوه دستگیره را چرخاند.
در باز شد.
هوای خنک شب به صورتشان خورد.
آوا نفس عمیقی کشید.
فکر کرد بالاخره نجات پیدا کردهاند.
اما...
همان لحظه، نور دهها چراغقوه روی صورتشان افتاد.
صدای کشیده شدن گلنگدن اسلحهها.
بیش از بیست مرد مسلح، خروجی را محاصره کرده بودند.
و جلوی همهی آنها...
رامین ایستاده بود.
محافظ وفادار آرمان.
یا دستکم...
همه اینطور فکر میکردند.
آرمان با ناباوری گفت:
ـ «رامین...»
رامین آهسته اسلحهاش را بالا آورد.
چشمانش دیگر آن وفاداری همیشگی را نداشت.
ـ «ببخشید، رئیس.»
سکوت...
صدای باد میان درختها میپیچید.
رامین ادامه داد:
ـ «سالها منتظر این شب بودم.»
آوا با ناباوری به آرمان نگاه کرد.
آرمان حتی پلک هم نمیزد.
انگار دنیا جلوی چشمانش فرو ریخته بود.
ـ «تو... برای اونا کار میکردی؟»
رامین لبخند تلخی زد.
ـ «نه...»
مکث کرد.
ـ «من از اول، برای خانوادهی واقعی خودم کار میکردم.»
بعد اسلحه را مستقیم به سمت آوا گرفت.
ـ «و امشب... وارث خاندان کلاغ با من میاد.»
همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد.
کاوه خودش را جلوی آوا انداخت.
آرمان هم همزمان اسلحهاش را بیرون کشید.
صدای گلوله در شب پیچید.
اما...
این بار معلوم نبود گلوله، به چه کسی خورده است.
پارت بیستوسوم | خیانت، بهای اعتماد
آژیر خطر در تمام عمارت پیچیده بود.
نور قرمز راهروها، هر چند ثانیه یکبار روشن و خاموش میشد.
سنسورهای لیزری مثل تارهای عنکبوت، راه خروج را پوشانده بودند.
آرمان با دقت مسیر را نگاه کرد.
ـ «هیچکس بدون فعال کردنشون نمیتونه رد بشه.»
آوا که هنوز نفسش از گریههای چند دقیقه قبل منظم نشده بود، آهسته پرسید:
ـ «پس... گیر افتادیم؟»
قبل از اینکه آرمان جواب بدهد، صدایی از پشت سرشان آمد.
ـ «نه... هنوز نه.»
کاوه بود.
رنگش پریده بود و لباسش از خون خیس شده بود، اما زنده بود.
همین که آوا او را دید، بیاختیار چند قدم به طرفش برداشت.
ـ «تو...»
صدایش لرزید.
ـ «قولت رو نگه داشتی...»
کاوه با همان لبخند خسته همیشگی گفت:
ـ «بهت گفتم... تا وقتی نفس بکشم، برمیگردم.»
برای اولین بار، آوا لبخند زد.
کوچک...
اما واقعی.
و همان لبخند، چیزی را در دل آرمان به هم ریخت.
---
کاوه به دیوار نزدیک شد و چند آجر را فشار داد.
صدای تقی آمد.
یکی از دیوارها آرام کنار رفت و یک راهروی باریک نمایان شد.
آرمان با تعجب گفت:
ـ «این مسیر رو از کجا میشناسی؟»
کاوه جواب نداد.
فقط گفت:
ـ «اگه میخواین زنده بمونین، دنبالم بیاین.»
آرمان لحظهای مردد شد.
اعتماد به کاوه؟
بعد از تمام آن سالها؟
اما چارهای نداشت.
---
راهرو تاریک و نمور بود.
بوی خاک و سنگ قدیمی همهجا پیچیده بود.
آوا دستش را روی دیوار کشید.
ناگهان انگشتانش به نقش برجستهای خورد.
یک کلاغ.
دقیقاً همان نشان روی گردنبند.
او ایستاد.
ـ «صبر کنین...»
زیر نقش، نوشتهای قدیمی دیده میشد:
«هرکس به کلاغ خیانت کند، در تاریکی دفن خواهد شد.»
آوا با صدای آرام جمله را خواند.
کاوه لحظهای مکث کرد.
چیزی در نگاهش تغییر کرد.
انگار این جمله، خاطرهای دردناک را زنده کرده بود.
---
در انتهای راهرو، به دری آهنی رسیدند.
کاوه دستگیره را چرخاند.
در باز شد.
هوای خنک شب به صورتشان خورد.
آوا نفس عمیقی کشید.
فکر کرد بالاخره نجات پیدا کردهاند.
اما...
همان لحظه، نور دهها چراغقوه روی صورتشان افتاد.
صدای کشیده شدن گلنگدن اسلحهها.
بیش از بیست مرد مسلح، خروجی را محاصره کرده بودند.
و جلوی همهی آنها...
رامین ایستاده بود.
محافظ وفادار آرمان.
یا دستکم...
همه اینطور فکر میکردند.
آرمان با ناباوری گفت:
ـ «رامین...»
رامین آهسته اسلحهاش را بالا آورد.
چشمانش دیگر آن وفاداری همیشگی را نداشت.
ـ «ببخشید، رئیس.»
سکوت...
صدای باد میان درختها میپیچید.
رامین ادامه داد:
ـ «سالها منتظر این شب بودم.»
آوا با ناباوری به آرمان نگاه کرد.
آرمان حتی پلک هم نمیزد.
انگار دنیا جلوی چشمانش فرو ریخته بود.
ـ «تو... برای اونا کار میکردی؟»
رامین لبخند تلخی زد.
ـ «نه...»
مکث کرد.
ـ «من از اول، برای خانوادهی واقعی خودم کار میکردم.»
بعد اسلحه را مستقیم به سمت آوا گرفت.
ـ «و امشب... وارث خاندان کلاغ با من میاد.»
همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد.
کاوه خودش را جلوی آوا انداخت.
آرمان هم همزمان اسلحهاش را بیرون کشید.
صدای گلوله در شب پیچید.
اما...
این بار معلوم نبود گلوله، به چه کسی خورده است.
- ۱۸۴
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط