این داستان منه اسم من کاترین هست و یه خواهرم به نام ساشا

این داستان منه اسم من کاترین هست و یه خواهرم به نام ساشا دارم ما با مادر بزرگمون زندگی می کنیم مادر بزرگ ما 35 سالشه یکم زود ازدواج کرده و شوهرشو داخل یک تصادف از دست داده و داخل کشور اسپانیا داخل شهر بتیس زندگی می کنیم و مادر بزرگم چند ساله با یک مرد پولدار آشنا شده که اون مرد ویلاش داخل شهر مادرید هست و ما قراره فردا به اونجا بریم و اسم مادر بزرگ ما ماندانا است






اسم:نیک
فامیل:اسمیت
اسم دختر نیک: کلوئی
فامیل: اسمیت
اسم دشمن نیک: مکس
فامیل: سالوادر
برادرش: جیمز سالوادر
فامیل ماندانا: واتسون
دوست صمیمی کاترین: یونا
پدر مکس: الکس سالوادر
پدر مکس بعد از فوت مادر مکس به لندن سفر کرده و در اونجا عروسی گرفته اما مکس و جیمز خبر ندارن الان از اون زن یک دختر 20 ساله داره به نام بِلا و نام مادرش ایزابِلا هست و فامیل ایزابِلا هم کوانتوم هست
دیدگاه ها (۰)

:)))

پایان خوشپارت ۳۳ا/ت: وقت داری جئون: آره بیا ا/ت: میرم میشینم...

پایان خوشپارت ۳۲ا/ت: اشک هام و پاک میکنم میرم میخوابم تهیونگ...

یک مشت برای نابودی تو (1)

نام فیک: عشق / نفرتشخصیت های اصلی: مارا(همون ات هست ولی من خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط