چندپارتی تهیونگ p⁸ پارت اخر
چندپارتی تهیونگ p⁸ پارت اخر
&*از اینکه سهبوم اون رو بخشیده بود....خیلی تعجب کرد و در عین حال خیلی خوشحال بود...به صورت سهبوم نگاهی انداخت اون لحظه بود که با چشم هایی که تهیونگ میتونست ساعتها توی اونها غرق بشه مواجه شد...اون میدونست چه زخمی رو روی قلب سهبوم به جا گذاشته....اما....نمیتونست راهی برای درمانش پیدا کنه....فقط میتونست گاهی وقتا مسکنش باشه...شاید برای چند ساعت و شاید هم چند دقیقه....اما...بازهم عاشقانه سهبوم رو میخواست**به سختی روی پاهاش وایساد و روبه روی سهبوم ایستاد...دستش رو بالا آورد و با شصتش اشک های گوشه ی چشم سهبوم رو پاک کرد و بوسه ای روی چشم هاش گذاشت*
&من تا ابد باهاتم سهبوم..هیچوقت ترکت نمیکنم....توهم همین قول رو بهم میدی؟....هوم؟....
×*سرش رو به نشانه ی تایید تکون میده*...قول میدم تا آخرین لحظه ی عمرم کنارت بمونم...
تهیونگ سهبوم رو در آغوش گرفت و بعد از چند روز بالاخره....منبع آرامشش پیشش بود....توی بغلش....قطره های بارون از ساعت ها پیش روی سر و بدن اون دوتا میوفتادن اما....قدرت عشقشون به هم باعث میشد بجز خودشون دوتا حواسشو به هیچ چیز دیگه ای نباشه....اما این که حواسشون به پیزی نباشه....زیاد هم خوب نبود....اونا....وسط خیابونی ایستاده بودن که ممکن بود هر لحظه یه ماشین با بیشترین سرعت ازش رد شه...مثل اینکه....دست تقدیر باهاشون یار نبود...مثل اینکه تقدیر اونها از اول هم خوب نوشته نشده بوده....یه ماشین مشکی با شیشه های دودی و سرعت بالا....در حال فرار از دست پلیس بود و با بالا ترین سرعت ممکن توی خیابون پیچید...چشمش به یه پسر و دختر افتاد که همدیگه رو وسط خیابون بغل کرده بودن....درسته مجرم بود اما بازم ذره ای وجدان تو وجودش بود....اما اگر حتی خودش هم میخواست....بخاطر سرعت بالا و جاده ای که بخاطر بارون لغزنده شده نمیتونست ترمز بگیره خیابون هم کوچیک تر از اون بود که بتونه از کنارشون رد بشه...و....این....پایان داستان اون دو بود....ماشین..با تمام سرعت به سمتشون رفت و ....باهاشون برخورد کرد....اون دوتا به سمت بالا پرت شدن و بعد پایین افتادن....اما اینبار یه فرقی بود...دیگه هیچکدومشون نفس نمیکشیدن....قطره های خون روی صورت و بدن اون دو پاشیده بود و بدو بی جونشون کنار هم افتاده بود....قرار بود امشب بهترین شبشون باشه....قرار بود این خاطره تا ابد تو ذهنشون بمونه....اما نشد...روزگار بی رحم جونشون رو ازشون گرفته بود...دوتاشون به قولشون عمل کردن...دوتاشون تا آخر عمر کنار همدیگه موندن....خودشون این قول رو داده بودن....اما کدومشون فک میکرد که قراره عمرشون اینقدر کوتاه و دوره ی با هم بودنشون اینقد تلخ باشه؟....جسم بیجون اونها زیر بارون شدید افتاده و بود و خونشون مثل رود جاری بود....پلیس هایی که دنبال ماشین مشکی بودن با دیدن دوتا جسد وایسادن....دنبال یه علامت....فقط یه نشونه از زنده بودن حتی یکیشون بودن....اما....نه....آخرین قطره ی امید هم از بین رفته بود و دیگه راه برگشتی وجود نداشت....
پایان
&*از اینکه سهبوم اون رو بخشیده بود....خیلی تعجب کرد و در عین حال خیلی خوشحال بود...به صورت سهبوم نگاهی انداخت اون لحظه بود که با چشم هایی که تهیونگ میتونست ساعتها توی اونها غرق بشه مواجه شد...اون میدونست چه زخمی رو روی قلب سهبوم به جا گذاشته....اما....نمیتونست راهی برای درمانش پیدا کنه....فقط میتونست گاهی وقتا مسکنش باشه...شاید برای چند ساعت و شاید هم چند دقیقه....اما...بازهم عاشقانه سهبوم رو میخواست**به سختی روی پاهاش وایساد و روبه روی سهبوم ایستاد...دستش رو بالا آورد و با شصتش اشک های گوشه ی چشم سهبوم رو پاک کرد و بوسه ای روی چشم هاش گذاشت*
&من تا ابد باهاتم سهبوم..هیچوقت ترکت نمیکنم....توهم همین قول رو بهم میدی؟....هوم؟....
×*سرش رو به نشانه ی تایید تکون میده*...قول میدم تا آخرین لحظه ی عمرم کنارت بمونم...
تهیونگ سهبوم رو در آغوش گرفت و بعد از چند روز بالاخره....منبع آرامشش پیشش بود....توی بغلش....قطره های بارون از ساعت ها پیش روی سر و بدن اون دوتا میوفتادن اما....قدرت عشقشون به هم باعث میشد بجز خودشون دوتا حواسشو به هیچ چیز دیگه ای نباشه....اما این که حواسشون به پیزی نباشه....زیاد هم خوب نبود....اونا....وسط خیابونی ایستاده بودن که ممکن بود هر لحظه یه ماشین با بیشترین سرعت ازش رد شه...مثل اینکه....دست تقدیر باهاشون یار نبود...مثل اینکه تقدیر اونها از اول هم خوب نوشته نشده بوده....یه ماشین مشکی با شیشه های دودی و سرعت بالا....در حال فرار از دست پلیس بود و با بالا ترین سرعت ممکن توی خیابون پیچید...چشمش به یه پسر و دختر افتاد که همدیگه رو وسط خیابون بغل کرده بودن....درسته مجرم بود اما بازم ذره ای وجدان تو وجودش بود....اما اگر حتی خودش هم میخواست....بخاطر سرعت بالا و جاده ای که بخاطر بارون لغزنده شده نمیتونست ترمز بگیره خیابون هم کوچیک تر از اون بود که بتونه از کنارشون رد بشه...و....این....پایان داستان اون دو بود....ماشین..با تمام سرعت به سمتشون رفت و ....باهاشون برخورد کرد....اون دوتا به سمت بالا پرت شدن و بعد پایین افتادن....اما اینبار یه فرقی بود...دیگه هیچکدومشون نفس نمیکشیدن....قطره های خون روی صورت و بدن اون دو پاشیده بود و بدو بی جونشون کنار هم افتاده بود....قرار بود امشب بهترین شبشون باشه....قرار بود این خاطره تا ابد تو ذهنشون بمونه....اما نشد...روزگار بی رحم جونشون رو ازشون گرفته بود...دوتاشون به قولشون عمل کردن...دوتاشون تا آخر عمر کنار همدیگه موندن....خودشون این قول رو داده بودن....اما کدومشون فک میکرد که قراره عمرشون اینقدر کوتاه و دوره ی با هم بودنشون اینقد تلخ باشه؟....جسم بیجون اونها زیر بارون شدید افتاده و بود و خونشون مثل رود جاری بود....پلیس هایی که دنبال ماشین مشکی بودن با دیدن دوتا جسد وایسادن....دنبال یه علامت....فقط یه نشونه از زنده بودن حتی یکیشون بودن....اما....نه....آخرین قطره ی امید هم از بین رفته بود و دیگه راه برگشتی وجود نداشت....
پایان
- ۵۳
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط